تبلیغات
زبان شناسی همگانی - مطالب فروردین 1394
 
زبان شناسی همگانی
درباره وبلاگ


سایت زبان شناسی همگانی در جهت گسترش و معرفی رشته زبان شناسی همگانی آغاز به کار کرد
rezasalimi18@yahoo.com

مدیر وبلاگ : رضا سلیمی
مطالب اخیر
نویسندگان

نجمن زبان­شناسی ایران برگزار می­کند:

دومین همایش ملی زبانشناسی حقوقی: تحلیل گفتمان حقوقی

دبیر علمی: دکتر فردوس آقاگل زاده

دبیر اجرایی: دکتر فائزه فرازنده پور

 

ارسال چکیده و اصل مقاله: 31تیر1394

اعلام نتایج: 1شهریور1394

زمان برگزاری: آبان 1394

محورهای همایش:

·        آواشناسی حقوقی

·        تحلیل گفتمان دادگاه

·        ترجمه حقوقی و اصطلاح شناسی

·        سبک شناسی متون حقوقی

·        بومی سازی زبانشناسی حقوقی در ایران

 

- لازم به ذکر است:

·  مقالاتی در اولویت پذیرش قرار می گیرند که بیشتر به تحلیل داده ها و تحقیقات میدانی بپردازند و کمتر مباحث نظری را مطرح کنند.

· مجموعه مقالات برگزیده یک ماه پس از برگزاری همایش توسط نشر نویسه پارسی منتشر خواهد شد.   

· مقالات مشترک در صورتی در مجموعه مقالات چاپ خواهد شد که همه مؤلفان آن مقاله در همایش شرکت کرده و حضور داشته باشند. 

· مقالات باید بر اساس قالب ابلاغی انجمن تدوین شود. قالب مقاله را از  اینجا دریافت کنید.

· مقالات می بایست به نشانی رایانامه hamayesh@lsi.ir  ارسال شوند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
امبرتو اکو برگران عاطفه اولیایی

الاخره با آزمودن کمبود های زبان کامل که برای جبران کمبودهای زبان های طبیعی ساخته شده بودند، درخواهیم یافت که این زبان های کامل ما نیز بی نقص نیستند.  و این بالاخره، رهایی  ما  از نفرین بابل خواهد بود.******

در این اثنا، مسیحست دین رسمی شد ودر شرق قلمرو به زبان یونانی و در غرب آن به زبان لاتین تبلیغ می شد.   بعد از آن که جِرُم مقدس[3]، کتاب عهد عتیق[4] را در قرن چهارم ترجمه کرد، احتیاج به دانستن زبان عبری کمتر احساس می شد. این مورد در باره ی زبان یونانی نیز مصداق یافت.  الهیات مسیحی بر اساس نوشته های عهد عتیق  به زبان عبری و عهد جدید عمد تا به زبان یونانی تدوین شد. اگوستین مقدس عبری نمی دانست و به زبان یونانی نیز تسلط نداشت.(ر.ک  به مارو[5] ۱۹۵۸) و این خود معمایی است: مردی که از راه تفسیر کتاب مقدس، در پی درک معنای حقیقی الهیات بود،  تنها ترجمه ی لاتینی آن ها را می توانست بخواند. به نظر می رسد وی هیچگاه به  فکر رجوع به نسخه ی اصلی به زبان عبری نبوده است.   با شک به اینکه یهودیان هر اشاره ای در باره ی ظهور مسیح را از متون مقدسشان حذف کرده باشند، وی هرگز به یهودیان اعتماد نکردو تنها به مقایسه ی نسخ  مختلف ترجمه شده پرداخت تا  مقبول ترین آن ها را بیابد.  بدین ترتیب، اگر چه اگوستین مقدس پدرتفسیر متون مذهبی ( هرمنوتیک) خوانده شد، هرگز یک زبان شناس تطبیقی نبوده است. 

اگوستین مقدس تصوری از زبانی کامل که مشترک عام باشد، داشت.  ولی این نه زبان واژه ها بلکه  زبانی  سامان یافته ازخود اشیاء بود.  او دنیا را به مثابه کتابی می دید که به دست خدا نوشته شده است. آن هایی که توانایی خواندن این کتاب را داشتند قادر به درک تمثیل های مستوربوده واز نمود ها،  در پس ارجاعات  به اشیاء ساده ی زمینی ( گیاهان، سنگ ها و حیوانات) راز گشایی می کردند.  لیکن درک این زبان جهانی که توسط خالق شکل یافته بود، بدون در دست داشتن کلید آن امکان پذیرنبود.   کوشش برای ارائه ی چنین کلیدی بود که طی قرون وسطی،  باعث وفورکتب علوم طبیعی با شرح حیوانات و آمیخته به  پند های اخلاقی،  کتب گوهر شناسی ، دانشنامه ها و  اطلس[6] ها شد. رد پای  این سنت در داستان خودمان نیز آشکار است: فرهنگ اروپایی  نیز با این این باور که حقیقت  به نتهایی از طریق  خط نقش ها، و سایر تصاویر رمزگونه  قابل بیان است، هر از چندی به نماد و نشانه ها رو کرده است.  با این حال  دغدغه ی فکری نمادین اگوستین مقدس با آرزوی بازیافت زبانی گم شده که کسی شاید و یا باید دوباره  به آن سخن گوید غرابتی نداشت.    

زبان عبری قطعا برای اگوستین و تقریبا تمام پدران اولیه  مسیحیت، زبان ازلی بود.  زبانی بود که قبل از بابل بدان سخن می گفتند.  پس از سردگمی[7] نیز زبان قوم[8] برگزیده بود.  با این حال اگوستین کوچکترین علاقه ای به بازیابی آن زبان نداشت و از لاتین  که دیگر حالا زبان کلیسا و الهیات بود به راحتی استفاده می کرد.    چند قرن بعد، ایزودر سویل[9]  پنداشت که سه زبان مقدس وجود داشته است: عبری، یونانی و لاتین زیرا که نوشته های بالای صلیب به این سه زبان بود.( etymologiarum,IX,1).   با چنین  اسنتناجی، مشخص کردن زبانی که خداوند به آن گفت «  نورباشد! » مشگل تر شد.

 معمای زبانی دیگری نیز پدران کلیسا را به خود مشغول کرده بود: در انجیل تصریح شده که پروردگار تمام موجودات زمین و هوا را به نزد آدم آورد. اما ماهی ها چه؟ آیا آدم بر ماهی ها نیز نام گذاشت؟  شاید  آوردن ماهی ها از عمق دریا ها تا بهشت کار آسانی نبوده است.  شاید این را موضوع مهمی نینگاریم،  لیکن علیرغم آن که پاسخ پیشنهادی اگوست آن بود که ماهی ها، یک به یک،  همزمان با کشفشان نامیده شدند[10]،  به  همین سؤال که آخرین رد پای آن در « منشا و توسعه ی حروف  الفبا» نوشته ی مسی[11]  و منتشر شده در سال ۱۷۶۳ ( ر.ک به وایت ـ White ۱۹۱۷: II، ۱۹۱۷) یافت شده است، هرگز پاسخی داده نشده است.  

بین فروپاشی امپراطوری روم و قرون وسطای اولیه و قبل ازپیدایش اروپا،  تصوری از آینده ی زبانی این قاره نبود. زبان ها به تدریج شکل می گرفتند. نزدیک به اواخر قرن پانزدهم دیگر نه به زبان لاتینی بلکه به  زبان های گالوـ رومی[12]،-ایتالیایی ـ-رومی یا اسپانیایی ـ رومی صحبت می شد.  در حالیکه روشنفکران با دخل و تصرف در زبان لاتین، کماکان به آن می نوشتند، و در گوشه و کنار  لحجه های محلی  از پیوند  زبان های ماقبل تمدن رومی با زبان های جدید بربر های اشغال کننده شکل می گرفتند.

در قرن هفتم یعنی  قبل از آن که سندی به زبان های رومی و یا ژرمنی نگاشته شود، اولین اشاره به موضوع مورد بررسی ما  پدیدار می گردد و آن کوششی است از جانب دستور نویسان ایرلندی در برتر نمایاندن زبان  ایرلندی ( گی لیک[13]) بر زبان رسمی لاتینی. در نوشته ای به نام «دستورالعمل برای شعرا[14]»  دستور زبان نویسان ایرلندی این چنین به مواد مورد استفاده در ساختمان برج بابل اشاره می کند: « دیگران می گویند که در ساخت برج بابل تنها ۹ ماده مورد استفاده قرار گرفته است یعنی گچ و آب،  پشم و خون،  چوب و آهک، قیر، کتان و مواد گیاهی قیراندود[15] شده...  این مواد نمایانگر نام، ضمیر، فعل، قید، صفت فعلی[16]، حرف ربط ، حرف اضافه، حروف نداست. »  بدون توجه به  ناهنجاری بین ۹ ماده ی ساختمانی برج بابل و فقط ۸ گروه دستوری ذکر شده، منظور وی یکسان شمردن ساخت برج بابِل و زبان است و به این نحو استدلال می شد که زبان گی لیک  تنها زبانی است که بر سردرگمی زبانی غلبه یافت.  پس از سردرگمی زبانی،   اولین زبان  منظم توسط هفتاد و دو[17] اندیشمند مکتب فنیوس[18]  شکل گرفت. طبق  متن دستورالعمل شعرا « پس ازسردرگمی،  هفتاد و دو مرید با برش و الحاق از زبان های دیگر  این زبان را منظم کردند... و بدین ترتیب دستور این زبان شکل گرفت،  هر آنچه زیبا از سایر زبان ها برای این زبان حفظ شد... و چنانچه موردی بود که در سایر زبان ها نام نداشت، بر آن نام نهادند. (9 ـPoli  1989:187).»   این اولین زبان ماوراءالطبیعی،  آثاری از همریختی  با جهان مخلوق داشت، و تا جایی که نظم عناصر تشکیل دهنده ی این زبان  رعایت می شد، نوعی ارتباط  شمایلی[19] بین گروه های دستوری و مراجع  آن  و یا بین وضع و حالت اشیاء و دنیای واقعی  تضمین می شد.

اما چگونه است که در این زمان خاص  سندی مدعی بر تفاوت های حقوق و کیفیات یک زبان با زبان های دیگر پدیدار می شود؟   نگاهی به تاریخ شمایل نگاری  جالب است. قبل ازانجیل پنبه ای[20]( قرن ۵ یا ۶)  و تا اواخر قرن دهم در  نسخه ای از انجیل و بعد از سنگ تراشی کلیسای سالرمو از قرن یازدهم،  هیچ اشاره ای به برج بابل یافت نمی شود،  لیکن بعد از این تاریخ اشاره وافر ( مینکوفسکی ۱۹۸۳) به علاوه گمانه زنی های نظری فراوانی در همین ادوار آغاز می شود.  بنا براین به نظر می رسد که در این زمان است که سردرگمی زبانی  نه تنها به عنوان  مجازات الهی  برای پاسخگویی به غرور انسان،  بلکه تبدیل به  روایتی تاریخی (  یا ماورای تاریخی)  از یک واقعه  و داستانی از چگونگی  تحمیل زخمی عمیق بر بشریت و مداوای  مجدد آن می شود .

 این دوران که به «تاریک» معروف شد، شاهد  رخداد دوباره ی فاجعه ی بابل بود:  اولین اروپایی ها یعنی بربرهای پر مو،  رعایا، صنتعگران دستی بی سواد و بری از فرهنگ به زبان های متعدد سخن می گفتند که فرهنگ رسمی از آن بی خبر بود.  این دوران پیدایش زبانی بود که امروزه بدان سخن می گوییم. آثاری از اسناد نوشته شده به این زبان مانند «سوگند استرازبورگ[21]» ( ۸۴۲) و کارتا کاپوآنا ( ۹۶۰)  در زمانی متآخر یافت می شوند.

 فرهنک اروپا  دربرخورد با متونی همچو 

 « Sao ko kelle terre, per kelle fini ke ki contene, trenta anni la possette parte Sancti Benedicti,»  or « Pro Deo amur et pro Christian poblo et nostro commun   salvamente,» 

به سردرگمی زبانی خود پی برد.

  با این حال قبل از چنین متونی فرهنگ اروپایی و در نتیجه اروپا وجود نداشت.  اروپا چیست؟  قاره ای است به سختی تقکیک شدنی از آسیا  که بعد از جداییش از پانگه آ [22] و  قبل از آن که  نامی برایش در نظر گرفته شود وجود داشته است.  لیکن اروپایی که  معمولا از آن سخن می رود  بعد از فروپاشی روم و پس از پیدایش قلمرو رومی-ـ ژرمنی  متولد شد.  شاید  نه این تاریخ و نه حتی  تاریخ اتحاد سرزمین های تحت حکومت کرولنژی[23] ها را نمی توان تاریخ پیدایش اروپا دانست. پس چگونه می توان  سر آغاز تاریخ اروپا را مشخص کرد؟ تاریخ جنگ های مهم  نمی تواند کمکی باشد و به جای آن تاریخ رویداد های زبانی باید در نظر گرفته شوند.  در مقابل اتحاد بزرگ سرزمین های روم ( که شامل بخش هایی از آفریقا و آسیا نیز بود)،  اروپا در وحله ی اول  به مثابه برج بابِل زبان های جدید ظاهر شد و تنها پس از آن بود که به موزائیکی از ملل تبدیل شد.

بنا بر این تشکیل اروپا  بر پایه ی  زبان های عامیانه اش بود.  فرهنگ اروپا در وحله ی اول در واکنشی اغلب مضطرب  به این زبان ها سر می گیرد. درابتدا،  اروپا مجبور رودرویی  با از هم گسیختگی زبانی بود و فرهنگ اروپا  تجلی سرنوشت تمدنی چند زبانه شد. آینده ای نگران کننده داشت و سردرگمی زبانی نیاز درمان شد.  برخی به گذشته نگریستند  تا زبان ح.آدم را بازیابند و دیگران  رو به  آینده،  سعی در ساختن زبانی منطقی  به کمال گفتار بهشت، داشتند.

 

عوارض جانبی

 

داستان جستجوی زبان کامل زنجیره ای از رؤیا ها و  ناکامی هاست.  لیکن داستان ناکامی به معنای شکست  داستان نیست. با آن که  این داستانی از  پیگیری رؤیای ناممکن است، با این حال مفید است بدانیم منشأ این رؤیا و امید های پیش برنده ی  این جستجو چه بوده اند.

از این دید، داستان ما فصلی از فرهنگ اروپاست.  فصلی  که طی آن، اروپاییان در حینی که در پی یافتن دلایل و چگونگی  اتحادهای سیاسی و بازرگانی اند،‌ نه تنها به زبان های گوناگونی سخن می گویند که حتی با زبان های ده سال پیش از آن متفاوت است، در برخی مناطق نیز  تفاوت های قومی ـ زبانی باعث جنگ میان آن ها شده است.

 خواهیم دید که رؤیای زبان کامل همواره  راه حلی برای کشمکش های سیاسی و مذهبی بوده است و آن را حتی راه حلی برای غلبه بر مشگلات داد و ستد های بازرگانی یافته اند.  بنا براین تاریخ چرایی جستجوی زبان کامل توسط  اروپا، راز از  تاریخ فرهنگی این قاره می گشاید.

 به علاوه حتی اگر این داستان مجموعه ای از شکست ها باشد،  خواهیم دید که چگونه هر شکست عوارض جانبی خود را به بار آورده است که هرکدام را می توان نوعی موهبت دانست.  بسیاری از میدان های تخصصی امروز ( از علم آرایه شناسی[24] تا زبان شناسی تطبیقی، از زبان رسمی تا هوش مصنوعی و تا علوم شناختی)  از عوارض جانبی جستجوی زبان کامل بوده است.  بنابراین به جاست که  این پیشتازان را ارج نهیم زیرا که اگرچه نه زبان کامل موعود،  بلکه بسیار عرضه کرده اند. 

بالاخره با آزمودن کمبود های زبان کامل که برای جبران کمبودهای زبان های طبیعی ساخته شده بودند، درخواهیم یافت که این زبان های کامل ما نیز بی نقص نیستند.  و این بالاخره، رهایی  ما  از نفرین بابل خواهد بود.  

 

یک الگوی نشانه ای برای  زبان طبیعی[25]

به منظور آزمون ساخت زبان های طبیعی و مصنوعی به مدلی نظری محتاجیم  و از نظریه ی یلمسف ( ۱۹۴۳)[26]   استفاده خواهیم کرد.

یک زبان طبیعی  ( یا هر سیستم نشانه ای دیگر) در دو سطح مطرح می شود. در سطح بیان ، که در زبان طبیعی  شامل ذخیره ی واژه ای، نحو و  آواشناسی است و در سطحی دیگر طیف مفاهیم بیان شده است.  هر کدام ار این سطوح  را می توان به گروه های شکل و محتوا تقسیم کرد و هرکدام  زاده ی  سازمان دهی  پیوسته ای[27]  بی شکل است.

 

                           پیوسته          

                      ……………….

  محتوا                   مفهوم

                     ..............………

                           شکل

 …………………………………….…..................…………

            

            ...................پیوسته          

                       ………......…….

  بیان                        مفهوم

                      ..........…………

                             شکل

 

در مورد زبان های طبیعی،  بیان ـ شکل توسط سیستم آوایی، ذخیره ی واژه ها و  دستور زبان ( نحو)   نمایانده می شود.  از طریق بیان امکانات بیشمار بیان ـ شکل،  بیان ـ مفعموم را تولید می کنیم ، مانند واژه هایی که هر  بیان می کنیم  یا همین متنی که  هم اکنون شما می خوانید.  زبان، از ورای پردازش بیان شکلی اش و از بین بی نهایت  صدا هایی که  انسان قادر به تولید آن هاست،  گروه هایی خاص از آوا ها را انتخاب می کند و بنا بر این دیگر آواها  را که به آن زبان تعلق ندارد نادیده می گیرد.

به منظور معنا دار شدن  آوا های سخن، واژه ای که از آن ها  ساخته می شوند  باید با معنایی در رابطه باشند: یا به زبان دیگر باید محتوایی داشته باشند.   محتوا ـ پیوست  نمایاننده ی هر آن چه می توانیم بیان کنیم یا به آن فکر کنیم  است: جهان، واقعیت ( جسمی یا ذهنی) ، هر آن چه زبان ما  می تواند به آن رجعت دهد.  معذا هر زبان  به شیوه ی  خود، نحوه ی تفکر و سخن گویی ما را از ورای  محتوا ـ شکل،  سامان می دهد.  مثال هایی از چگونگی سامان دادن شکل های محتوا و یا دنیای اطرافمان، را می تواند  در شیوه ی  مرتب کردن رنگ ها از ر‍وشن به تاریک، از سرخ به بنفش،  به  شیوه ای که  واژه های  جنس،  نوع و خانواده  حیوانات را گروه بندی می کنند، و یا آن طور که  ایده های مخالف را مانند بالا در مقابل پایین و یا عشق در مقابل تنفر را در جفت های  معنایی  گروه بندی می کنیم، یافت. 

منظور از  محتوا ـ مفهوم[28]، معنایی است که به بیان ـ مفهوم می دهیم.

شیوه ی مرتب کردن محتوا از زبانی به زبان دیگر متفاوت است.   فرهنگ های مختلف، ممکن است  واژه های رنگ را با ضوابطی متفاوت از  طیف طول  امواج سامان دهند و در نتیجه رنگ هایی  را دریابند و یا نام نهند که فرهنگ ما نشناسد.   شیوه ی سامان دهی  محتوا نیز  ممکن است در زبان ها متفاوت یکسان نباشد. دانشمندی  که به رنگ ها علاقه دارد شاید محتاج به نظامی قار به سامان دادن هزاران رنگ باشد در حالی که افراد معمولا قادربه نامیدن بیش از چند دوجین رنگ نباشند.

معمولا مردم فقط چند نوع حشره را می شناسند در حالی که برای یک حشره شناس چندین هزار حشره وجود  دارد.   شیوه های سامان دادن محتوا بی نهایت است:  یک  جامعه ی روح گرا[29] شاید واژه ی حیات را برای سنگ های معدنی استفاده کند.

از آن جا که زبان،  بیان شیوه های سامان دهی وگروه بندی واقعیت است، زبان های طبیعی لزوما باید نظام های همادین[30] باشند، و تمامیت دید ما را از جهان سامان دهند.  گفته اند که برخی تجربیات شناخته شده در فرهنگ های دیگر و بیان شده  به زبان های دیگر، در زبان ما  نه بیان  و نه در فرهنگ ما تجربه می شوند. با این که این نظری  افراطی است،  در روند نقد زبان کامل، بار ها با آن روبرو می شویم.

 برای توانایی ابراز معنا، یک زبان طبیعی باید بتواند بین عوامل ( و یا واحد های)  بیان ـ شکل و عوامل ( و یا واحد های)  محتوی ـ فرم رابطه ایجاد کند.  به عنوان مثال، واژه ی « سگ ها » را در نظر بگیرید.  بن واژه ی[31] سگ  یک واحد بیان ـ شکل است  که محتوی آن  مثلا «  سگ سانان.»[32] تکواژ[33] s[34]واحد دیگری از بیان ـ فرم است که در آخر کلمات نمایانگر «بیش از یک» است. می گویم در آخر کلمات زیرا که همان s، صدایی است که در ابتدای واژه ی sarrow   [ ـ غم و اندوه ـ]  همان محتوای s قبلی را ندارد[35]، تکواژ نیست و معنی خاصی ندارد.  در واقع، زبان طبیعی  از طریق بیان مضاعف[36] عمل می کند.  واحد های نخستین بیان ( مانند واژه ها،  بن واژه و یا تکواژ در یک زنجیره ی زبانی[37])  معنا دارند ، و احد های بیان دوم ( واکه  های زبان طبیعی) تهی از معنا هستند.  صدای d  در واژه ی dog  ( و در این مورد حتی حرف d به صورت نوشته ی این واژه ) به معنای بخشی از سگ و یا معنای آن نیست.   مثلا در زبان انگلیسی می توان از صدا های واژه ی  dog ( سگ)  واژه ی  کاملا متفاوتِ god ( خدا)  را  ساخت[38].

 به علاوه  در نظریه ی یلمسف دو سطح زبان طبیعی ( شکل و محتوا)  همسان[39] نیستند یعنی  بیان ـ شکل و  بیان ‌ـ‌ محتوی  بر اساس ضوابط متفاوت سامان یافته اند:  رابطه ی این دو سطح  اختیاری است،  و دگرگونی  های شکل به خودی خود به معنای دگرگونی ای متناسب در محتوای مربوط به آن نیست.  اگر به جای  dog  بگوییم log[40]، صحبت از نوعی دیگر سگ و یا حیوان نکرده ایم بلکه چیزی کاملا متفاوت ادا کرده ایم.

معهذا این ویژگی زبان های طبیعی  لزوما خصوصیت سایر  نظام های نشانه شناسی که می تواند همسان36 باشد، نیست. به یک ساعت عقربه ای ‌(آنالوگ) فکر کنید: حرکت عقربه ها منطبق با حرکت زمین به دور خورشید است ، ولی کوچکترین حرکت عقربه ها ( وهر موقعیت جدید ها)  منطبق با حرکت زمین است: این دو سطح نقطه به نقطه بر هم منطبقند.

موارد ذکر شده باموضوع مورد بحث ما بی ربط نیستند زیرا چنانچه خواهیم دید‌، بسیاری از زبان های کامل ( منجمله آن ها که «فلسفی»  خوانده می شوند) در پی چنین  همسانی هستند. آن ها  بیان مضاعف و روابط  ناهمسان را  منشا احتمالی سردرگمی دانسته و در پی انتساب محتوایی مشخص به هر آوا ( با به هر حرفی نوشته ای که نمایانگر صداست)  می باشند.

به علاوه زبان های طبیعی تنها با عوامل معنا شناسی و  دستور شکل نگرفته بلکه جنبه ای عمل گرایانه ( پراگماتیک) نیز دارند  که شامل قوانین استفاده ازآن ها در زمینه های مختلف، موقعیت ها و شرایط گوناگونند.  می توان از زبان به منظور لفاظی استفاده کرد و واژه ها معانی گوناگون می یابند ـ مانند مورد استعاره ها.  برخی پروژه ها در پی حذف  این جنبه های عمل گرایانه و لفاظی  زبان اند و برخی دیگر در پی ممکن ساختن آنند.

بالاخره (و این همان نتیجه گیریی است که در مقدمه آوردم) بسیاری از نویسندگان معتقد به «اصل قابل بیان بودن» هستند که بر اساس آن زبان طبیعی قادر به بیان هر آن چیزی است که از فکر می گذرد. یک زبان طبیعی  فرضا باید قادر به بیان تمامیت تجربیاتمان  ـ روانی و یا جسمی‌ ـ  و در نتیجه بیان دریافت های حسی،  ادراک،  تجرید ها و حتی پاسخ به این سؤال که چرا به جای هیچ، چیزی وجود دارد،  باشد.  در واقع هیچ زبان کلامی توانایی بیان کامل را ندارد:  فکر کنید که تنها با واژه بخواهید بوی اکلیل کوهی[41] را توصیف کنید.  همیشه زبان را با نمایشگری، ادا و  لحن بیان کامل می کنیم، با این حال از بین تمام نظام های نشانه ای توانایی بیان زبان بیشتر است. و به همین دلیل است که هر برنامه ای برای یافتن زبان کامل،  زبان طبیعی و لفظی را به عنوان الگو برمی گزیند.       

    

  [42].

            .................

 

 یادداشت ها: 




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر علوی فاضل با اعلام این خبر به روابط عمومی معاونت سنجش و پذیرش گفت: آزمون سراسری كارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی درروزهای پنجشنبه، جمعه و شنبه مورخ هفتم، هشتم و نهم خرداد ماه سال جاری طبق برنامه اعلام شده قبلی برگزار خواهد شد. علوی فاضل با توجه به تماس های مكرر برخی از داوطلبان مجموعه حقوق مبنی بر اینكه امسال سوالات درس آیین دادرسی کیفری از قانون جدید یا قدیم طراحی خواهد شد، گفت: مبنای طراحی سوالات برای آزمون پیش رو قانون جدید خواهد بود؛ لذا داوطلبان می بایست برای آماده سازی خود قانون جدید را مورد مطالعه قرار دهند. وی در پایان به داوطلبان توصیه كرد: درصورتیكه هر داوطلبی با سوال یا ابهامی مواجه شد به روابط عمومی معاونت سنجش و پذیرش مراجعه كرده یا سوالهای خود را از طریق سایت www.azmoon.org مطرح تا كارشناسان در اسرع وقت به آنها پاسخ گویند. لذا تأكید می شود كه داوطلبان به منابع غیر رسمی اطمینان نكرده و مبنای دسترسی خود به اطلاعات را صرفاً روابط عمومی معاونت سنجش و پذیرش قرار دهند.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
امبرتو اکو برگردان عاطفه اولیایی

داستان ما بر تمام داستان های دیگر مزیت دارد زیرا که از آغاز پیدایش سر می شود.  قبل از هر چه، آفریدگار سخن گفت که  «بگذار روشنایی باشد.»  و بدین تربیب زمین  و بهشت را آفرید و با بیان الهی، «نور پدیدار شد». ( سِفر پیدایش ۱:۳-۴). بنا برا ین آفرینش با سخن آغاز شد.  از طریق نامیدن اشیاء بود که آن ها را آفرید و بدان ها مقام  هستی بخشید:  « و پروردگار نور را روز خواند و تاریکی را شب ... و آسمان را بهشت.» ( ۱:۵،۸)

در سِفر پیدایش ۲:۱۶-۱۷، پروردگار برای اولین بار با انسان صحبت کرده و معاهده های بهشت زمینی را در اختیارش می گذارد و او را از خوردن  ثمر درخت دانش خوب و بد منع می کند.

روشن نیست پروردگار به چه زبانی با آدم سخن گفت . سنت  آن را زبان نور درونی خوانده است،  زبانی که پروردگار، همچون در سایر بخش های انجیل،   نیت خود را از طریق رعد و برق ابراز می کند.   با این تفسیر، باید چنان زبانی باشد که با وجود ترجمه نشدنی بودنش، با  مشیت الهی برای شنونده قابل درک است.

 فقط در این لحظه است ( ۲:۱۹)  که « پروردگار تمام حیوانات زمین و پرندگان هوا را شکل بخشید و به نزد آدم آوردشان تا ببیند وی چه نامی به آن ها می دهد.»  تفسیر این قطعه امری  فوق العاده ظریف است.   به روشنی با زیر مایه ای مشترک در سایر ادیان و اساطیر روبرو هستیم:  یک قانون گذار ازلی، یک نام گذار، خالق زبان. با این حال روشن نیست آدم  بر چه اساسی  نام حیوانات را اختیار کرد؟  روایت ولگاته[2]، مرجعی برای برای درک فرهنگ اروپا، نیز درگشودن این رازکمکی نمی کند. بر اساس ولگاته، آدم حیوانات مختلف را «به نام خوشان خواند[3].»  روایت انجیلِ ترجمه شده به دستورجیمز[4] نیز راهشگا نیست: «  آدم هر آنچه حیوانات را نامید، از آن پس نامشان شد.»   ولی آدم به دو معنا می توانست حیوانات را به نام خودشان بخواند:  یا نامی به آن ها داد که از قبل برای آن ها تعیین شده بود و یا این که بر اساس سنتی که خود برقرار کرد، نام هایی را بدان ها داد که تا امروز مورد استفاده قرار می گیرند. به تعبیر دیگریا نام هایی را که آدم بر حیوانات نهاد،  می بایست در اصل  به آن ها داده  می شد و یا این که به سادگی نام هایی اختیاری بودند که به تصمیم نام گذار انتخاب شده بودند[5].

 حال به سِفرِ ۲:۲۳  می گذریم.  آدم برای اولین بار حوا را می بیند  و اینجاست که خواننده برای اولین بار اززبان آدم  می شنود. در انجیل به  روایت جیمز آدم می گوید: :« این استخوانی از استخوان های من و بدنی از بدن من: نامش زن خواهد بود...  .»   در ولگاته[6] این نام Virago است ( برگردانی از ایشها، مؤنث ایش: مرد به زبان عبری). با در نظر گرفتن واژه ی مورد استفاده ی آدم ( Virago) و نیز این که در سِفرِ ۳:۲۰ همسرش را حوا ، یعنی «زندگی» می خواند ( چون  وی مادر همه زنده هاست) روشن می شود که نام ها نه اختیاری بلکه کمینه از نظر واژه شناسی «درست[7]» بودند.

 در سِفرِ   ۱۱:۱به وضوح  دوباره با این زیر مایه ی زبان شناختی مواجهیم: گفته شده است که بعد از طوفان، « در تمام زمین به یک زبان سخن می گفتند و یک گفتار داشتند.» لیکن بادسری و تکبر انسان، وی را به رقابت با پروردگار برانگیخت و انسان به ساختن برجی برآمد که تا به عرش سرکشد.  برای مجازات انسان و متوقف کردن ساختمان برج، پروردگار فکر کرد: «  فرود آییم، و زبانشان را چنان در هم ریزیم تا هرگزگفتار یکدیگر را نفهمند...  و در نتیجه نام برج بابل[8] خوانده شد.  زیرا که پروردگار  زبان تمام زمین را در هم ریخت: و از آن پس  آن ها را  در سراسر زمین پراکند.» ( سِفرِ ۱۱:۷ و ۹)  به عقیده ی بسیاری از نویسندگان عربی‌[9] برهم ریختگی و سردرگمی زاده ی ضربه ی روحی ناشی از  مشاهده ی منظره ی  بدون شک وحشت انگیز ازهم پاشیدن برج  بوده است. این البته تغییری در موضوع نمی دهد:  داستان انجیل و نیز سایر اساطیر ( با کمی تفاوت)‌ به سادگی بیان این موضوع است که در دنیا زبان های گوناگونی وجود دارد.

با این حال، داستان اگر به این شکل روایت شود هنوز ناکامل است.  به سِفرِ ۱۰ توجه نکرده ایم. در این سِفر، با ذکر پراکندگی پسران.نوح پس از طوفان، به پسران یافث[10] می پردازد که « از آن ها  کرانه های جنتایل [11]تفکیک شد و هر کس در پی زبان، قوم و خانواده ی خود شد.» ( ۱۰:۵) همین نظر در مورد پسران حام (۱۰:۲۰) و سام  ( ۱۰:۳۱)[12]  نیز آمده است.  چنین تکثر زبانی را قبل از برج بابل چگونه می توان تفسیر کرد؟   همان گونه که سنت  پیکر نگاری و تندیس پردازی بعد ها نشان داد،‌  سِفرِ ۱۱ متنی بسیار نمایش مانند است. در عوض داستان سِفرِ ۱۰ کمتر نمایشی است.  به روشنی، سنت بر داستانی تآکید دارد که تکثر زبان را نتیجه ی فاجعه بار سردرگمی پس از برج بابل و لعنتی الهی می داند.   سِفرِ ۱۰ (زمانی که مطرح می شد) به یادداشتی بر پرکندگی لحجه های قبایل تقلیل می یافت و نه داستان تکثر زبان ها.

بنابراین، به نظر می رسد سِفرِ ۱۱  مفهومی روشن و صریح دارد: در ابتدا فقط یک زبان بود، سپس، با توجه بر تکیه بر سنن مختلف، هفتاد یا هفتاد و دو.  این داستان سرآغازی بود برای « بازگرداندن» زبان آدم.  در عین حال، سِفرِ ۱۰ با تمام موارد سؤال برانگیز دست نخورده مانده است. اگر زبان ها پس از نوح متفاوت بودند چرا نمی توان تصور کرد که قبل از آن نیز چنین بوده است؟  این خود شکافی است بر اسطوره ی بابل.  اگر زبان ها نه به علت تنبیه الهی بلکه به دست روندی طبیعی متکثر شده بودند، چراباید این امرلعنتی الهی محسوب شود؟

 هر از گاهی برخی سِفرِ ۱۰ را در تضاد با سِفرِ ۱۱ تفسیر می کنند و نتیجه ی آن با در نظر گرفتن زمینه ی فلسفی ـ دینی حاکم،  کم و بیش ویرانگر است.      

 

-  قبل و بعد از اروپا

 

داستان های تعدد زبان در اساطیر و خداتبارنامه ها بسیارند.[13]  با این همه آگاهی از تعدد زبان ها یک موضوع است و این تعدد را زخمی دانستن و التیام آن را یافتن زبانی کامل موضوعی دیگر است.  قبل از جستجوی زبان کامل باید به این نتیجه رسیده باشیم که زبانمان کامل نیست.

با در نظر گرفتن  محدوده ی اروپا، ‌یونانیان از مردمانی که به زبان هایی  دیگر گفتگو می کردند آگاهی داشتند وآن ها را بربر ( Barnaroi)، کسانی که بطور نا مفهوم  مِن مِن می کنند، می خواندند . رواقیون  با درکی بالاتر از نشانه شناسی، به خوبی می دانستند که مراجع اصوات زبان یونانی در ذهن بربر ها نبز وجود دارد و با ندانستن زبان یونانی بربر ها  قادر به درک این تطابق نیستند. بربرها  از دید زبان شناسی و فرهنگی، سزاوار توجه نبودند.

فیلسوفان یونانی، زبان خود را  زبان خرد می دانستند.  فهرست های ارسطو کاملا بر اساس گروه بندی های دستور زبان بونانی است. این امر بطور آشکار ادعائیه ای بر نخستینی[14] زبان یونانی نبود: به تنهایی به معنای هماهنگ بودن افکار با بیان گر[15] آن بود. کلام[16]،  فکر بود و کلام گفتار. از آنجا که گفتار بربر ها شناخته نشده بود، فکر کردن به زبان بربری نیز ناشناس بود. اگر یونانیان به خرد و درایت مصریان اذعان داشتند، به دلیل آن بود که این خرد به زبان  یونانی به آن ها توضیح داده شده بود.

 با گسترش تمدن یونانی، وجهه ی زبان یونانی نیز متحول شد. در ابتدا به تعداد متون یونانی زبان یونانی وجود داشت [17]. لیکن پس از تسخیرات اسکندر، زبان کواینه[18]  که زبان پولیبیوس، سترابون، پلوتارک و ارسطو بود گسترش یافت و در مدارس تدریس می شد.  این زبان به تدریج زبان رسمی تمام  سرزمین های تسخیری اسکندر در حوضه ی مدیترانه شد. اشرافیت و روشنفکران  به یونانی سخن می گفتند و در مباحث علمی،‌ فلسفی، تجارت و سیاست  حتی در زمان تسلط رومیان نیز از این زبان استفاده می شد.  و بالاخره زبان ترجمه ی  اولین متون مسیحیت (اِسفار و ترجمه ی کتاب مقدس یهودی[19] در قرن سوم پیش از میلاد)و زبان پدران[20] کلیسا بود.

  تمدنی با زبانی بین المللی  نگران تکثر زبانی نیست. لیکن می تواند در باره ی « درست و بر حق » بودن زبان خود نگران باشد. درکراتیلوس[21]  افلاطون همان سؤالی را می پرسد که خواننده ی اِسفار:   آیا نام گذار بر اساس طبیعت اشیاء[22] نام ها را انتخاب کرد؟  ارموگن[23]  معتقد است که نام ها بر اساس قانون و یا عرف انتخاب شده بودند[24].   سقراط با  ابهام از این نظریات صحبت می کند. بالاخره، پس از چندی تسخر و ریشه یابی واژه ها که نه مورد قبول اوست و نه افلاطون، سقراط نظریه ی خود را بیان می کند:  دانش نه بر اساس رابطه ی ما با نام اشیاء بلکه با خود اشیاء  و یا بهتر با ایده ی آن ها شکل می گیرد. در این متن هر گفتگویی در باره ی زبان کامل بر محور سه امکانی که در ابتدا ذکر شده بود می چرخد.  با این همه هدف متن طرح زبان کامل نبود: افلاطون بدون آن که به زبان کامل روی داشته باشد،  پیش شرایط کفایت معنایی[25] زبان را مطرح می کند.

در حالیکه کواینه یونانی زبان مسلط سرزمین های کناره ی  مدیترانه بود، لاتین زبان امپراطوری می شد یعنی زبان مشترک اروپای تحت لژیون روم که بعد ها زبان کلیسای روم شد.  باری دیگر، تمدنی با زبانی مشترک بین مناطق مختلف، از تکثر زبانی ابایی نداشت. فرهیختگان به یونانی گفتگو می کردند و بقیه به زبان بربری و با کمک مترجمان این وضع ادامه یافت تا زمانی که بربر ها نیز شروع به استفاده از زبان لاتین کردند.

معهذا، در قرن دوم میلادی، کفایت بیانی کل تجربیات توسط  تنها زبان های یونانی و لاتین  به سؤال کشیده شد.  در دنیای یونانی ـ رومی،  به تدریج  جریانات فکری چندی گسترش یافت که به مغ های پارسی،  الهیات مصری به نام  تحوت ـ هرمس [26]، پند های  کلدانی[27] ، و حتی سنن فیثاغورثی و اورفئوسی[28] (که با وجودی که زاده ی یونان بودند، تحت تأثیر چشمگیر فلسفه ی خرد گرایی بودند) استناد  می شد.

 در این زمان، خردگرایی کلاسیک که در طی قرون  پرورده شده بود، دیگر کهنگی خود را آشکار می کرد و همراه آن، مذهب سنتی نیز دچار بحران شد.  بت پرستی کاملا جنبه ی صوری یافته بود و به تنهایی نشانه ی وفادری بود.  هر قومی خدای خود را می پرستید.  در پانتئون ( معبد خدایان) تضاد ها، مترادف ها، هم نامی و هم آوایی نام ها  کسی را نمی آزرد.

چنین سطحی از روامداری را در ادیان،  فلسفه و دانش را پادآمیزی و التقاط[29] می نامند.

یکی از نتایج  چنین پادآمیزی، رشد نوعی مذهب گرایی در روان حساس ترین افراد بود.  این تفکر تجلیش را در یک روح جهانی، روحی که مشابها مشتمل ستارگان و اشیاء زمینی بود، می یافت.   روح ما بخشی از این روح عظیم جهانی بود.  از آن جا که خرد فیلسوفان ناتوان از ارائه ی حقایق در موارد پر اهمیت ( همچون روح جهانی)  نبود، مردم به درک موضوع از طرق غیر عقلایی،  همچو رؤیت و ارتباط با  پروردگار پرداختند.

تفکر فیثاغورثی در چنین شرایطی دگر بار  پا به عرصه ی وجود گذاشت.  فیثاغورثیان از ابتدا، خود را نگهبان دانشی پنهان و عرفانی پنداشته و آیین های گذر به جا می آوردند.   درک آن ها از قوانین  موسیقی و ریاضیات،  ثمره ی  وحی  شمرده می شد که از مصریان دریافته  بودند.  لیکن دردومین دوره ی رواج افکار فیثاغورثی، تمدن مصری توسط یونانیان و رومیان برانداخته شده بود.  مصر خود در این زمان معمایی شده بود به پیچیدگی  خط نقشی[30] . با این حال هیچ چیز مسحور کننده تر از خردی مرموز  نیست: از وجودش اطمینان داریم ولی نمی دانیم چیست. بنابراین در در دنیای خیال، همچو چیزی بی نهایت ژرف جلوه می کند.

دیوژن لائرتیوس در کتابش: زندگی فلاسفه که در قرن سوم میلادی نگاشت، آورد که تنها دلیل کماکان ناشناخته ماندن  چنین خردی  ناشناخته بودن زبانی است که آن را بیان می کند. وی نوشت:  « برخی معتقدند که فلسفه از میان بربر ها برخاست : مغ های پارسی، کلدانیان، بابلی ها، آسوریان، زاهدان برهنه ی هندی[31]، کاهن های جادوگر سِلت وغلاطیان[32]. »  یونان کلاسیک بربر ها را قومی می دانستند که حتی قادر به بیان سخن نبودند.  لیکن حالا به نظر می رسد این مِن مِن کردن های مملو از خردی مستتر،  زبانی مقدس بود[33].

 

 دلیل  ارائه ی خلاصه ای از فضای فرهنگی  آن زمان  تأثیری است که  بر داستان ما دارد. در حالیکه در آن زمان هیچ کس پیشنهاد بازسازی یک زبان کامل را نکرد، احتیاج آن به طور گنگی حس می شد.  در ادامه خواهیم دید که چگونه این فکردر  دوازده قرن بعد یعنی در فرهنگ نوزایی و انسان گرایی ( و نیز پس از آن) به ثمر نشست و این نکته محور داستانی است که در زیر برایتان خواهم گفت.

    

   بادداشت ها 

[1]  From Adam to Confusio Linguarum  from The search for perfect language

  مقاله ای از کتاب: به دنبال زبان کامل

[3] “Nominibus suis”

[4]  پادشاه انگلیس ۱۵۶۷-۱۶۲۵  

[5] Ad placitum

[6] .استWycliff   در برگردان انگلیسی این متن اکو،مترجم،James Fenteres، توضیح می دهد که اشاره یاکو به ولگاته ی برگردان

[7] اکو از واژه ی  right استفاده می کند که می تواند به معنای « به حق »  نیزباشد

[8] واژه ی lbabe به معنای همهمه ـ گیجی ,ونیز  نام برج بابل است وبرای خوانندگان انگلیسی زبان  موردی از بازی با واژه  نیز ارائه می کند

[9]. یاداشت اکو: ر.ک به  Borst  ۱۹۵۷-۶۳: ۹, I,II:

[10]  سومین پسر ح.نوح

[11]     سواحل غربی مدیترانه و جزایر آن ها: http://www.biblestudytools.com/encyclopedias/isbe/isles-of-the-gentiles.html

[12] پسران نوح-ـ  سام پسربزرگ تر بود  

[13] Bosrt 1957-63: I.1

[14] primary

[15] vehicle

[16] Logos  کلام پروردگار نیز معنی می دهد

[17] Meillet 1930:4

[18]  کواینه  Koine(آمیزه‌ای از گویش‌های یونانی Attic و Ionic و غیره که

در عهد باستان در مدیترانه‌ی خاوری رواج داشت و انجیل عهد جدید

نیز به این گویش یونانی نوشته شده است

[19] Septuagint

[21] Cratylus( مکالمات افلاطون)

[22]  physis

[23] Ermogene

[24] nomos

[25] semantic adequacy

[29] syncretism

[30] هیروگلیف

[31]Gymnosphists of India

[32] .         گالاتیا یا غلاطیه نام سرزمینی باستانی در بلندی‌های میانه آناتولی در ترکیه کنونی است.

 رجوع به نامه ای که پل مقدس به اهالی غلاطیه نوشت

[33] Festugiere, 1944-45:





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مهسا رمضانی

شاید برای همه ما بارها اتفاق افتاده‌باشد که موزیکی‌ خاص یا مکانی ویژه خاطرات دلنشینی را در گذشته‌ برای ما تداعی کند و برای یک لحظه ما را به دنیایی ارجاع ‌دهد که اغلب از آن با عباراتی چون «یادش بخیر/ افسوس که گذشت/ چه روزهایی داشتیم» یاد کنیم. برخی علت این امر را بازگشت‌ناپذیری زمان تعبیر می‌کنند و برخی همچون دکتر ناصر فکوهی این حالت را ناشی از تمایل ذاتی و بیولوژیک انسان برای حذف خاطرات بد و حفظ خاطرات مثبت می‌دانند.
»
نوستالژی» واژ‌ه‌ای است که نخستین‌بار در سال 1688 توسط پزشکی سوئیسی به نام «جوهانس هوفر» برای توصیف این حالات به کار برده‌شد. گرچه نوستالژی در ابتدا یک اصطلاح پزشکی بود اما به سرعت توجه فیلسوفان را به خود جلب کرد و افرادی همچون  کانت و روسو به تحلیل‌هایی در این زمینه پرداختند و به تدریج ادبیات، سینما و موسیقی نیز از این مسأله متأثر شدند.
اما فارغ از تاریخچه و چیستی نوستالژی، آنچه امروزه اهمیت می‌یابد فراتر رفتن نوستالژی‌ها از سطحی فردی، و جمعی‌شدن آن است. در واقع، گویی امروز نوستالژی‌ها در فرآیندی اجتماعی ساخته می‌شوند و افراد هر کدام به نوعی در ساخته‌شدن ‌آنها سهم دارند. برای بررسی بیشتر و عمیق‌تر این موضوع، برآن شدیم تا «چگونگی ساخته‌شدن نوستالژی‌های یک جامعه» را در گپ‌وگفتی با دکتر ناصر فکوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران و مدیر «انسان شناسی و فرنگ»  ، به بحث بگذاریم. که ماحصل آن ازنظرتان می‌گذرد.

نوستالژی‌های یک جامعه چگونه شکل می‌گیرد؟

نزدیکترین واژه ای که می توان از لحاظ تبار شناسی برای واژه نوستالژی با ریشه یونانی آن پیدا کنیم، «غم غربت» است، یعنی اندوه نسبت به  گذشته (زادگاه و خانه پدری) و آرزوی بازگشت به آن. اما این واژه  به تدریج در طول  دو قرن اخیر معنای بسیار زیادی یافته است و به همان اندازه که ابزارهای  تولید و انباشت خاطره و  یا برعکس، فراموشی و محو خاطرات، از میان بردن آثار گذشته، بیشتر شده اند و  فناوری های جدید به این امر کمک کرده اند، نوستالژی ها نیز  بالا گرفته اند.  از ابتدای قرن بیستم، در کشورهای اروپایی، نوستالژی  نسبت به قرن پیشین آغاز شد و  واژه «دوران زیبا» (la belle époque) یا «دوره طلایی» (l’âge d’or) برای قرن نوزدهم شکل گرفت که قرن چندان زیبایی هم نبود و در آن افزون بر جنگ ها،  انقلاب های فراوان، صنعتی شدن طاقت فرسا، اکثریت قریب به اتفاق  مردم را در شرایطی بسیار هولناک و  فقر زده، گرفتار کرده بود. بعدها همین احساس در سال های 1980 و 1990 پس از شروع بحران های اقتصادی و رو به زوال گذاشتن دولت رفاه،  نسبت به دوره ای که «سی سال پر افتخار»  (les trentes glorieuses ) نامیده می شدند  و منظور از آنها  سه دهه رشد اروپا در فاصله 1945 تا 1975 بود شکل گرفت.  در فرهنگ های دیگر نیز تقریبا همیشه  نگاه به گذشته را می توان در قالب های  نوستالژیک مشاهده کرد.  ظاهرا حافظه انسانی  تمایل بدان دارد که  نکات تلخ گذشته را  به فراموشی سپرده و نکات شیرین را  به شکل مبالغه آمیزی  تقویت کند. درباره ساز و کارهای این پدیده از بعد فلسفی می توانیم به کتاب «بازگشت ناپذیری و نوستالژی» (L'Irréversible et la nostalgie) (1974) ولادیمیر یانکلویچ (Vladimir Jankélévitch ) اشاره کنیم. و یا از بعد ادبی به کتاب های باربارا کاسن (Barbara Cassin) با عنوان «نوستالژی، یا سرانجام کی در خانه خود خواهیم بود؟ » (La Nostalgie. Quand donc est-on chez soi?) (2013) و یا سولتانا بوین (Svetlana Boym) «آینده نوستالژی» (The Future of Nostalgia)(2001).  دو مولف اخیر  تلاش کرده اند با تبدیل ماده زبان شناختی  یا تاریخی و حافظه ای به احساس غربت  نوستالژی آن را در دو بعد مثبت و منفی اش  تحلیل کنند؛ در حالی که یانکلویچ در نوستالژی  نوعی  نومیدی و ناتوانی انسان را می بیند که قادر نیست به گذشته بازگردد و در این شکستش، در برابر زمان، به نوستالژی به مثابه راه حلی حافظه ای روی می آورد؛ پرسمانی که یانکلویچ و سایر فیلسوفان در  مقابله انسان با مرگ باوری نیز بدان اشاره کرده اند. البته ما در اینجا چندان به رویکرد روانشناسانه مساله نمی پردازیم که بیشتر  با نگاهی  کارکردی به مساله نگریسته است. در میان  متخصصان علوم اجتماعی نیز باید به کار ارزنده پیر نورا (Pierre Nora)  مورخ فرانسوی اشاره کرد با عنوان «مکان های خاطره» (Les Lieux de mémoire) (1984-1992)که با توسل به تحلیل تاریخ فرهنگی تلاش می کند ارزش خاطرات ولو منفی را برای حفظ و پایداری هویت ها نشان دهد.

در نهایت شاید بتوان به مثابه یک  ارزیابی سریع و مختصر گفت که هویت نمی تواند جز بر پایه  حافظه و فراموشی  استوار شود. یعنی آنچه  در جامعه  زمان حال افراد را به گذشته پیوند می دهد و به آنها امکان می دهد با یکدیگر همساز و همدل شوند  تا به این ترتیب بتوانند ساختارهای ِ تخیلی، به نام آینده را بریزند و آن را در روابطی بین ذهنیتی با یکدیگر  پیوند دهند. هم از این رو هر جامعه ای برای آنکه بتواند در زمان حال خود  دوام بیاورد و به آینده برود نیاز بدان دارد که  از گذشته خاطرات  خوب و بدی داشته باشد؛ در این حال وی نیاز بدان دارد برخی از بدترین خاطرات را  به  دورترین  بخش های ناخود آگاه ذهن خود هدایت کند یا با دستکاری  از آنها خاطراتی قابل پذیرش بسازد و  برعکس برخی از بهترین خاطرات و یا حتی  خاطرات ساختگی برای خود دست و پا کند ، تا بدین ترتیب صاحب هویت شود.  از این رو  نوستالژی نوعی احساس به وجود می آورد که باید آن را  حالتی تلخ و شیرین  به حساب آورد.  دردهای التیام یافته و  خوشی های  از دست رفته،  لذت های پایداری که امروز به خوشبختی های بزرگ و کوچک رسیده اند و  آنهایی که برای همیشه از دست رفته اند اما  تخیل و  لایه های  رویایی از خود بر جای گذاشته اند. جامعه ای بدون خاطره و بدون قابلیت فراموشی، نمی تواند هویت داشته باشد و جامعه بدون هویت  دیر یا زود از میان می رود و چون آدمی سرگشته و نسیان زده ناچار به زیستنی گیاه وار خواهد بود.         

 

چه رویدادها، اشخاص و مولفه‌هایی ظرفیت نوستالژی شدن را دارند؟ به عبارتی چه چیزی نوستالژی را می سازد؟

اگر تجربه چند قرن اخیر را در نظر بگیریم، می توانیم بگوییم هر چیز و هر رویدادی، اما بدون شک بنا بر اینکه در چه فرهنگ و چه دوره و چه پهنه جغرافیایی زندگی می کنیم.  این ها، بسیار با یکدیگر متفاوت می شوند. برای مثال برای اکثر قریب به اتفاق آمریکایی ها (شاید به جز سرخپوستان و سیاه پوستان) تاریخ، در دویست سال پیش متوقف می شود  یعنی زمانی که نخستین اروپاییان مهاجر برای اسکان  گرفتن و  ساختن قاره جدید  در آن شروع به سیر وسیاحت کردند و مزارع خود را ساختند،کوچه و خیابان ها را بر پا کردند و غیره. هم از این رو است که سبک سینمای وسترن در امریکا تا این اندازه اهمیت داشته است. برای  تمدن های قدیمی برعکس،  پهنه زمانی و مکانی ِ نوستالژی بسیار گسترده تر است . در کشوری مثل ایران،  این پهنه ها  بر روی آنچه امروز سرزمین ایران بزرگ فرهنگی، نامیده می شود و از  شرق ترکیه و بین النهرین و مصر تا  آن سوی مرزهای هند و  کرانه های غربی چین گسترده است، تداوم می یابد و از لحاظ زمانی نیز دورانی حداقل سه هزار ساله را در بر می گیرد.

از زمانی که در قرن نوزده هویت های ملی، اساس شکل گیری دولت های جدید شدند، مفهوم ساختگی «ملت»، واحدِ اصلی هویت و بنابراین واحد اصلی ِخاطره و فراموشی شد. این نکته ای است که بهتر از هر کسی بندیکت آندرسون (Benedict Anderson) در کتاب خویش « جماعت های خیالین» (Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism)(1983) درباره فرایند «ملت سازی» (Nation Building)  به بیان در آورده است.

در این فرایند، نوستالژی شدن، عموما  و با کمک  و حتی تحمیل دولت ها، از خلال  قهرمانان ملی، جنگ ها، پادشاهان،  تاریخ قهرمانی ها و  روزهای بزرگ تاریخی برای ملت، شکل می گیرد. اما نوستالژی می تواند فرایندی هایی کاملا متفاوت داشته باشد، به صورتی که از یک خانه قدیمی تا یک شهر و روستای کوچک و یا خاطراتی دور و نزدیک از خانواده و  دوران کودکی و غیره را برای ما به شکلی  شادی آور یا حزن انگیز و اغلب همراه با یکدیگر  در آورد.

همه آدم ها به نوعی همان اندازه به  نوستالژی نیاز دارند که به هویت و به  اینکه باور داشته باشند مرگ پایان همه چیز نیست. در غیر این صورت، زندگی  در خطر  از میان رفتن در بی معنایی قرار می گیرد و برای بسیاری از انسان ها اگر نگوییم همه آنها چنین موقعیتی  قابل تحمل نیست.  هم از این رو حتی کسانی که چیز چندانی برای نوستالژی ساختن نداشته باشند و زندگی آنها تقریبا همیشه  یکسان و بدون  بالا و پایین شدن هایی غیر مترقبه بوده باشد،  دستکم از نقش گذشت زمان ِ به قول یانکلویچ بازگشت ناپذیر  برای خود یک نوستالژی می سازند و از «کودکی ازدست رفته» یا «جوانی کجایی که یادت به خیر!» سخن می گویند. این  امر به انسان ها کمک می کند هم موقعیت حال خود را تحمل کنند و با آن سازگاری بیابند و هم به خصوص  موقعیت محتوم خود را یعنی مرگ و فراموشی ای که در انتظارشان است، را. به نوعی تمایل به هنر و خلق آثاری که بر جای بمانند و یا حتی تمایل به تولید مثل و بر جای گذاشتن فرزندان نیز از همین  امر ریشه می گیرند.  انسان تمایل دارد  خود را حاصل گذشته های از دست رفته و منشاء  گذشته هایی بداند که در آینده برای نسل هایی که  پس از او خواهند آمد، بداند. بسیار به سختی می توان انسانی را  یافت که  به صراحت و با خیالی آسوده بپذیرد که  پس از خود  هیچ چیزی باقی نخواهد گذاشت که نام او را زنده نگه دارد و  این «زنده نگاه داشته شدن نام» به نظر او نوعی  زنده نگاه داشتن بیولوژیک یا حیاتی می آید که البته کاملا بی معنا است اما  ابزاری است  بسیار موثر و کارا برای حفظ حیات و توانایی انسان ها به ادامه دادن در عین آنکه اجازه ندهند ساختارهای نومیدی و مرگ محتومی که انتظارشان را می کشد آنها را از کار بیاندازد.  نوستالژی در این معنا  انرژی ای حیاتی به انسان ها و به زندگی می بخشد . و به همین دلیل نیز همه تلاش می کنند چیزی برای افسوس خوردن  برای آن در گذشته داشته باشند و تقریبا همه  تصور می کنند گذشته از امروز بهتر بوده است. و حتی در اوج ایدئولوژی های دستکاری کنده ای مثل «سبک زندگی آمریکایی» یا ایدئولوژی «آینده سوسیالیستی»  که محور استدلالی شان،  نفی گذشته به سود آینده بود، باز هم  گونه ای از حسرت نسبت به گذشته اینجا و آنجا  ظاهر می شود و  به نوی  آینده موعود،  بازسازی گذشته ای طلایی به حساب می آید که از دست رفته شمرده می شود. مثلا در ایدئولوژی کمونیستی، کمونیسم،  بازسازی ِ کمون های اولیه ای  اعلام می شود که  گویی زمانی انسان ها در آنها زندگی می کرده اند و هنوز  موقعیت های نابرابری میان آنها فاصله نیانداخته بود و یا برای ایدئولوژی امریکایی، مهاجران در نیه اول قرن بیستم،  در باز سازی زندگی شان در آمریکا، در پی بازگشتی به گذشته طلایی بوده اند که  پیش از  موقعیت فقر آمیزی که از آن در قرن  نوزده و ابتدای قرن بیستم گریخته بودند، ظاهرا در زادگاهشان وجود داشته است؛ اما آنها شانس برخورداری از آن را نداشته و اکنون این شانس را در «جهان نو» یافتند.

بازگشت دائم  مضمون  گذشته در شعر و موسیقی و ادبیات و هنر  در طول  قرن ها نشان دهنده نیاز به این امر است که هویت هر فرد و هر گروه اجتماعی ازکوچکترین واحد ها تا بزرگترین آنها از خلال گذشته هایی که اغلب بر اساس نیازهای حال و تصور نسبت به نیازهای آینده  خود آگاهانه یا ناخود آگاهانه طراحی  و خلق می شدند ، شکل گرفته بودند.   

آیا ساخته شدن نوستالژیها در فرآیندی طبیعی، پروسه‌ای و در بطن جامعه شکل می‌گیرد یا توسط نظام‌های فرهنگی و سیاسی ساخته می‌شود؟

از لحاظ طبیعی یا بیولوژیک، موجودات زنده، دارای  سازوکار حافظه و فراموشی هستند ، یعنی برخی از  حوادث گذشته را به یاد می آورند و برخی را از  یاد می برند. معمولا ما خوشی ها یعنی ساز و کار «لذت» را به یاد می آوریم و  ناخوشی ها یعنی سازوکارهای  درد را از یاد می بریم یا آنها را به ناخودآگاه خود می فرستیم و  این امر با اصل اقتصاد انرژی حیات خوانایی دارد ، انسان ها برای آنکه بتوانند زنده بمانند، نیاز به امید دارند و امید یعنی اینکه ما  باور داشته باشیم موقعیت های  انبساطی یا گشودگی ها، همواره ممکن هستند و با کار و کوشش و  به خرج دادن انرژی می تواینم به آنها دست یابیم، برعکس ما باید معتقد باشیم که انقباض ها یا دردها موقعیت هایی استثنایی بوده اند که دیگر تکرار نمی شوند،  و یا حداقل اگر مراقب باشیم، دیگر تکرار نمی شوند و به این ترتیب می تواینم به آنها فکر نکنیم. موجود زنده بر اساس اصل لذت و زنده بودگی می تواند سازوکار حیات را ادامه دهد در حالی که اصل درد و  ناگزیری مرگ، حیات را زهر آلود و غیر قابل تحمل می کند.  کسی که از لحظه مرگ خود اطلاعی ندارد می تواند تا این لحظه  کاملا با خوشبختی زندگی کند و هرگز به آن نیاندیشد، اما کسی که به این لحظه آگاهی می یابد (برای مثال در پیش بینی اثر بیماری های لاعلاج) زندگی برایش زهر آلود می شود  ولو چندین سال  از آن باقی باشد؛ مرگ و درد و  اندیشه های سیاه سراسر زندگی اش را فراگرفته و آن را به کامش ناخوش می کنند و در برابر آنها هویت خویش را از دست می دهد. بنابراین هویت در لذت و خوشی و خاطره ساخته و در درد و ناخوشی و تصور فراموش شدن، از میان می رود. حال اینکه ما  ضربات (تروما) های درد آمیز را به یاد می آوریم  را چگونه می توان تحلیل کرد؟  بسیاری معتقدند که دلیل این امر،  نه به  سازوکارهای  معمولی حیات بلکه به سازو کارهای  عصبی  در موقعیت های بحران برمی گردد که سکانس هایی استثنایی را به وجود می آورند : ضربه به شدتی  می تواند باشد که برای همیشه ثبت شود اما بیولوژی انسانی به هر حال تلاش می کند آن را کاهش دهد تا موجود زنده بتواند  به حیات خود ادامه دهد، اگر این کار ممکن نباشد ، حیات نیز ناممکن خواهد شد : برای مثال وقتی فردی نزدیکان خود را از دست می دهد و به یکباره  خود را بی هویت بی گذشته و در نتیجه بی آینده تصور می کند و  می پندارد که جهان دیگر معنایی ندارد و احساس گناه وجودش را فرا می گیرد که چرا عزیزانش رفته اند و او باقی مانده است، این امر زندگی را ناممکن می کند، مگر آنکه فرد بتواند کل فرایند را به خوبی درک و تحلیل کند و این تحلیل را  آگاهانه پذیرفته و در ذهن و عمل خود درونی کند. وگرنه به سرعت از میان میرود.

بدین ترتیب ما با موقعیت های بیولوژیکی روبرو هستیم که به سرعت در انسان فرهنگی می شوند. این فرهنگی شدن لزوما در یک نسل انجام نمی گیرد و بخش بزرگی از آن ریشه های تاریخی دارد: انسان ها حداقل  4 میلیون سال عمر  گونه ای دارند  و حافطه ای که می تواند دارای  عمق 4 میلیارد سالانه  پدیده حیات  یا  عمر 14 میلیارد سالانه پدیده کیهان را نیز در خود حمل کند.  فرهنگ نه به مثابه یک اتفاق بلکه به مثابه یک فرایند دراز مدت در این  مسیر کاملا  ناهموار و غیرخطی و نامنطم و فازیِ  پیشا تاریخی و تاریخی به وجود می آید . هر چند  با نزدیک شدن به عصر مدرن و با  افزایش حیرت آور ابزارهای  ثبت و یادآوری حافظه ما به موقعیت هایی نزدیک شده ایم که در آنها،  همه چیز سرعت گرفته اند و انسان ها  هر چه بیشتر نیازهای هویتی پیدا کرده اند و در نتیجه باید با سرعت بیشتری  میزان بسیار بیشتری از مواد خاطره ای را پردازش و از فرایندهای  خاطره و فراموشی به  شمار بسیار بیشتر و با عمق بسیار بیشتری استفاده کنند تا بتوانند به حیات خود ادامه دهند.   

 

برخی بر این باورند که نوستالژی «گذشته» را تقدیس کرده و در «حال» باز تعریف می‌کند. براین اساس اگر متون نوستالژیک را یکه‌تاز عرصه فرهنگ درباره گذشته در نظر بگیریم، چقدر این مسأله مانع از نگاه انتقادی به تاریخ و گذشته خواهد‌شد؟

اگر معنای تقدیس را تابویی کردن یا توتمی کردن  فرهنگ گذشته بگیریم، بدون شک چنین است. اما نمی توان این معنا را همواره در ساختن و بازساختن گذشته پیدا کرد.  در برخی از موارد البته  ما واقعا با این پدیده هایی روبرو هستیم. در دوران باستان  مواد گذشته عموما از جنس تقدس یافته بودند و بنابراین  لزوما در یکی از دو فرایند  تابویی شدن (ممنوعیت ها) و یا توتمی شدن (تعلق ها)  تریف و بازتعریف می شدند  و آنچه باید کرد و نباید کرد، آنچه باید گفت و نباید گفت،  آنچه باید اندیشید و نباید اندیشید  و در تمام افتخارات و خاطرات و قهرمانان و حوادث و پدیده هایی که با داشتن آنها یا به صورت واقعی یا به صورت خیالین یک فرد می توانست به وجود خود مطمئن شود، اما امروز لزوما چنین نیست، را تعیین می کردند. اما در جهان کنونی فناوری های جدید و تداوم فرهنگ در بعد  احتمال ها ، قطعیت ها را به زیر سئوال  برده و در نتیجه این امکان را به وجود آورده که بتوان در همه چیز شک کرد.  امکانی که در آن واحد هم بسیار  خلاقانه است  و هم بسیار خطرناک: خلاقانه است زیرا با شک و تردید است که امکان اندیشیدن و آفرینش   به وجود می آید، اما خطرناک از لحاظ اینکه نظام های ارزشی و اخلاقی و دینی که لازمه  تداوم یافتن هر جامعه ای از ابتدا تا امروز بوده اند، را نمی توان بر پایه شک و تردید و  احتمال  استوار کرد. این ها پایه های لرزانی هستند که تجربه همین دو قرن اخیر  به ویژه تجربه  همین تقریبا 15 سالی که از آغاز  قرن بیست و یکم می گذرد نشان می دهد که با زیر شک رفتن معیارهای اخلاقی و اعتقادات و باورها و آنچه باید به ما نوعی قطعیت را ولو به صورتی تخیلی القا کند،  چه چیزی در انتظار بشریت است. به گفته میرچیا الیاده،  انسان بدون باور و اعتقاد،  چاره ای نخواهد داشت  جز آنکه  سردرگمی و کشیدن بار سنگین کیهانی بی پایان را بپذیرد: کاری که بدون شک در حد و اندازه و توان انسانی  نیست و می تواند به معنای پایان این گونه باشد.   

 

این گفتگو با روزنامه ایران انجام شده و در تاریخ 17 فروردین 1394 منتشر شده است:

http://iran-newspaper.com/Newspaper/BlockPrint/58450





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :