تبلیغات
زبان شناسی همگانی - مقالات قدیمی: اسکندر نامه ALEXANDRIA در زبان رومانیایی (1354)
 
زبان شناسی همگانی
درباره وبلاگ


سایت زبان شناسی همگانی در جهت گسترش و معرفی رشته زبان شناسی همگانی آغاز به کار کرد
rezasalimi18@yahoo.com

مدیر وبلاگ : رضا سلیمی
مطالب اخیر
نویسندگان
نویسنده: ویورل باجاکو / آماده سازی برای انتشار: آمنه ابراهیمی

کتابهای عامیانه یا به عبارت صحیح تر، داستانهای عوام پسند، بطور کلی بیشتر از دیگر آثار فرهنگ عامه در بین مردم رواج داشته است. این گونه داستانها به طرق مختلف از مردمی به مردم دیگر و از فرهنگی به فرهنگ دیگر انتقال می یافته و در ادبیات عامیانه رایج می شده و چه بسا به روایات گوناگونی نقل می گردیده است.

مدت زمان درازی از آغاز تحقیق و بررسی این گونه داستانهای عوام پسند، به ویژه درباره ی اسکندرنامه که در پژوهشهای اخیر اهمیت خاصی یافته است، نمی گذرد. گاه به غلط تصور می شد که متون این داستانها، برگردان ساده ای از یک متن بیگانه است، بدون اینکه ارتباطی با اساس و روحیه ادبیات بومی داشته باشد؛1در صورتیکه در ترجمه این داستانها، تغییرات و جرح و تعدیلهای عمیقی ، چه از نظر ساختمانی- در زمان انتقال از مردمی به مردم دیگر- و چه از لحاظ متن- برای نزدیک تر شدن داستان به پدیده های فرهنگ عامه – صورت می گرفته و به همیت علل است که از هر داستان، روایات مختلفی به جای مانده است.2

اسکندرنامه در آخرین قرون پیش از میلاد در فرهنگ یونانی به وجود آمد و از اساطیر گوناگون شاخ وبرگهایی به خود گرفت. متن نخستین روایت اسکندرنامه را به مورخ کالیس تنس Callisthenes  که در لشکرکشیهای مقدونیان شرکت کرده بود، نسبت داده اند. بنابراین روایتهای رایج این داستان در قرون وسطی، اقتباساتی از اثر فوق بوده است. اسکندرنامه به وسیله ترجمه اسلاوی آن به زبانهای بلغاری و روسی راه یافت و از طریق ترجمه لاتینی، در بین مردم اروپای غربی نفوذ کرد.

 اسکندرنامه از دو عنصر تشکیل شده است: نخست عنصر فرهنگی و سنتی گردآوری شده از کتب مختلف؛ دیگر: عنصر عامیانه، منتخب از اساطیر افواهی که در ساختمان بخش دوم داستان- یعنی پس از جنگ اسکندر و داریوش- بیشتر به کار گرفته شده است.3 ما در این جا تنها به بررسی بخش اول اسکندرنامه که سنن تاریخی در آن بیشتر مرئی است، می پردازیم.عناصر اساطیری مأخوذ از افسانه های مشترک اقوام، کمک بزرگی به گسترش این داستان کرده و تأثیرات عمیقی در زمینه های هنری و ادبی عامیانه به جا گذاشته است. اولین روایت اسکندرنامه به زبان رومانیائی ترجمه ای بود از زبان صربی (که آن نیز به نوبه ی خود برگردانی است از روایت لاتینی این داستان مربوط به قرن چهاردهم) شاید ترجمه ی رومانیایی در اواخر قرن شانزدهم صورت گرفته باشد، بدان جهت که نسخه های خطی موجود از این داستان در سال 1620م رونویس شده است. این نسخه به وسیله نیکلای کارتوژان به چاپ رسیده است. 4 این مطلب نیز قابل یادآوری است که اسکندرنامه ی اسلاوی دیگری از زبان بلغاری میانه مدتها پیش از تاریخ فوق، به زبان رومانیایی برگردان شده بود؛ این روایت جامعیت بیشتری از روایت صربی داشت،5 در امیرنشینهای ملداوی و والاشی مورد استفاده بوده است.6

داستان اسکندر با مایه گرفتن از فرهنگ رومانیایی تکامل یافت؛ چون به خوبی سبک داستان سرائی بومی در آن نمایان است.7

باید قبول کرد که اسکندرنامه اولین داستان شوالیه گری است که نه تنها در رومانی بلکه در سراسر شبه جزیره بالکان رایج شده و از زبان صربی به روسی قدیم راه یافته است.ص358

هم اکنون در کتابخانه فرهنگستان علوم رومانی، نسخه ای خطی با کد 3821(Codex Neagoeanus) موجود است که شامل قدیمی تریم ترجمه هاست. ناسخ کتاب که کشیش جوانی به نام ایون رومینول(Ion Roomanul) می باشد، یاد آور شده است که این نسخه را از روی ترجمه اصلی بین تاریخ های 15 ژوئن 1619 و فوریه 1620 رونویس کرده است.8 پترو بارتPetru Bart)) در 1794 اولین چاپ اسکندرنامه9 را در شهر سیبیو Sibiu منتشر کرد.

در زیر خلاصه اسکندرنامه را – انچنان که در روایت رومانیایی آن آمده است- می آوریم:10داستان با بر شمردن شاهان آغاز می شود: پر11Por در هند ، داریوش Darie در مغرب کشور او، مرلیکیه Merlichie  در روم و فیلیپ 12در مقدونیه سلطنت می کردند. اما در مصر نتیناو Netinav 13که جادوگرف ستاره شناس و فیلسوفی بزرگ بود، فرمانروایی داشت و با این برتریهای خود « از چهار کشور اغذیه ی مطبوع چون گندم، شراب و لبنیات می گرفت.» به این ترتیب مصر کشوری ثروتمند بود، در حالی که در دیگر کشورها گرسنگی و فقر حکومت می کرد. هیچ کس را یارای آن نبود که برنتیناو و چیره شود، چون او با جادوگری لشکریان را در هم می شکست و پراکنده می ساخت.

در این وضعیت، چهار شاه آویرهاAvir، عربهاHarap، قزلباشانCazilbas و حبشی هاEtipo به مشورت انجمن کردند و به داریوش شاهنشان پارس Persida چنین نامه نوشتند15: «ما چهار سلطان: سطان عربان آویرها، سلطان عربها، شاه قزلباشان و سلطان حبشیان به خدای خدایان و شاه شاهان، شاهنشاه بزرگ پارس، داریوش می نویسیم. بدان که در مصر شاهی است نتیناو نام. او با جادوگری همه خواسته های ارزنده ی را از ما گرفته است. او خود به جنگ نمی رود و تنها لشکر خویش را به کارزار گسیل می دارد و اینان نیز سپاهیان ما را در هم می شکنند. اکنون ما در برابر تو سر برخاک می سائیم و از تو تمنا می کنیم لشکر خود را به یاری ما بفرستی تا او را از مصر بیرون برانیم و پیشگاه شاهنشاهی تو فرمانروایی بر آنجا بگمارد؛ چون نتینا و عیقم است و جانشینی برایش نیست. ما فرمانبردار تو خواهیم شد.»ص359

چون نامه به داریوش رسید، از رفتار نتیناو در شگفت آمد و بران شد تا به یاری انان که نامه نوشته بودند، برود. لشکر عظیمی گرد کرد و به جانب مصر روان شد. درهمان زمان رسولی به جانب آن چهار تن فرستاد تا آنان را از قصد خود آگاه کند.آنان چون رسول را دیدند« جوانمردی شاهنشاه داریوش را ستودند.» ورولیسVervelis  مصری چون سپاه دشمن را دید که به خطه ی مصر نزدیک می شود؛ نتیناو را خبر داد که « عمرت به سر آمد» چون « داریوش شاهنشاه بزرگ» با تمامی قدرت خویش در راه است. ولی نتیناو هراسی به دل راه نداد و رولیس را باز پس گرداند و به جادوگری پرداخت: موم آب کرده در طبقی زرین ریخت و از ان سپاهیانی ساخت ولی آنان را شکست خورده و « خدایگان پارسها را در مصر » دید. چون دریافت که مصریان شکست خواهند خورد، ناله سر داد: « وای بر تو ای مصر ، سالهای سال تحت فرمانروائی تنیاو شاد بودی و به خوبی روزگار گذراندی، ولی از امروز بنده ی ترک های16 داریوش خواهی شد. » سپس در نامه ای ، مصریان را از تصمیمش بر ترک کشور آگاه کرد و نوید داد که زمانی بعد به هیأت جوانی سی ساله به مصر باز خواهد گشت و کشورش را از سلطه ی داریوش رهایی خواهد بخشید.

نتیناو روانه قصر فیلیپ17 شد. داریوش پس از تسخیر مصر به پارس بازگشت. نتیناو در قصر فیلیپ به مقام جادوگری رسید و در نتیجه ی نزدیکی با ملکه المپیاد، اسکندر متولد شد.

بعد از  این مقدمه، که مختصر آن را بازگو کردیم، فصل مربوط به تولد اسکندر می آید و اینکه ارسطو چگونه به او فلسفه آموخت. نتیناو در بستر مرگ، راز خود را نزد اسکندر فاش ساخت و او را آگاه کرد که پدر حقیقی اش است. پس از داستان زاده شدن دوچیپال، اسب اسکندر؛ شرح زندگی اسکندر در روزگار جوانی آمده است و همچنین درگیری او با تاتارها18 که بدون جنگ بر آنان چیره گشت. در آن زمان که اسکندر در مقدونیه نبود، آنارهوس Anarhos پادشاه، انتقام پدر را گرفت. پس از در گذشت فیلیپ،اسکندر به جای او بر تخت سلطنت نشست.ص360

چون داریوش از مرگ فیلیپ آگاه شد و دانست که جانشین وی بسیار جوان است، کاندارکوس را به مقدونیه فرستاد تا در آنجا به حکومت بنشیند و از اسکندر بخواهد که به قصر داریوش برود تا دوره ی کمال و مردی روزگار بگذراند و این همه را در نامه ای به بزرگان دربار اسکندر چنین نگاشت: « من داریوش شاه شاهان، همسان خدا، درخشان چون خورشید، خدایگان پارسیان، فرمانروای فرمانروایان، سلطان سلاطین، به شما مقدونیان نامه می کنم، به شما که امرای فیلیپ و بزرگتر مقدونیان هستید. از خبر درگشدت فیلیپ، شاه شما مرا آگاه کردند و اینکه از وی فرزندی خردسال به جای مانده است. برای فیلیپ سوگمندم و بر فرزند او اسف می خورم. به این جهت من چنین اراده کرده ام تا او را به خطه ی شاهنشاهی من بفرستید و تا آن زمان که لایق حکومت گردد، نزد من بماند. آنگاه او را به ملک خودش باز پس خواهم فرستاد. اما کاندارکوسCandarcus  را برای حکومت شما گسیل کردم. هر گاه که لازم باشد، باید خراج و سرباز برایم بفرسیتد. فرزند فیلیپ را با تمام خدمتگزارانش نزد من روانه کنید تا در دربار من خدمت کند، آنچنانکه چهل شاهزاده ی دیگر برتر از وی در دربار من هستند. جز این نکنید.»

چون نامه را بر اسکندر خواندند، خشمناک شد و این چنین به داریوش پاسخ داد: « من اسکندر،امپراطور شجاع مقدونی به تو داریوش نامه می کنم. تندرستی باد. سپاس دارم از نامه ات. ترا به کشور من چه کار؟ آیا مرا برای خدمتگزاری به دربار خود فرامی خوانی تا من به خوراک بدهی؟ اگر مرا آنچنان خرد می انگاری که هنوز از پستان مادرم شیر می نوشم؛ بهل تا از شیر مادر باز شوم؛ زان پس نزدیک تو خواهم آمد تا مرا خوراک بدهی. اگر کاندارکوس را دیگر بار به مقدونیه گسیل کنی، او را باز نخواهی دید؛ چون آنچنان که تو می پنداری، مقدونیان نادان نیستند.»

کاندارکوس نیز پس از درییافت هدایایی در دربار مقدونیان، نزد داریوش بازگشت داریوش چون پاسخ اسکندر را خواند، کالیدونوش Calidinous 19را که از اشراف بود، به مقدونیه روانه کرد و با وی بازیچه و دو گویچه همراه کرد تا اسکندر با آنها بازی کند، دو صندوق که آنها را از خراج انباشته کند و دو کیسه مملو از خشخاش تا آنها را بشمارد و از شماره ی سربازان داریوش اگاه شود؛ جز این ها چنین به اسکندر نامه کرد : ص361

« من شاهنشاه داریوش، خدایگان ترکها، به تو اسکندر، فرزندم نامه می کنم. تندرستی باد، بدان که این چنین ترا دانا نمی پنداشتم ولی از نخستین پیام تو بدان پی بردم، اما این را نیز بیاموز که دانش جوانان کم است. بنگر که ترا بازیچه و گردونه فرستادم تا با کودکان همسال خود بازی کنی ؛ صندوق ها راز خراج انباشته کن. دو کیسه خشخاش نیز فرستادم تا آنها را بشماری و از شماره ی سربازان من آگاه شوی. باری تو هر چه زودتر خراج بفرست. چنانچه جز این کنی، دست بسته نزد من خواهی آمد.»

چون این هدایا به اسکندر رسید، خشمگین شد و در پاسخی پرخاش جویانه چنین نوشت: « تندرستی باد. بدان که پیش از این ترا محترم می داشتم ولی اکنون به آنچه مرا فرستادی، دریافتم که فکر کودکان داری، چندار تو راست خواهد گشت و من فرمانروزای جهان خواهم شد، چون این چرخها مانند زمین است؛ همچنانکه این چرخ ها و زمین می چرخند تو نیز در برابر من خواهی چرخید. صندوق هائی که برایم فرستادی، به هدیه پذیرفتم.  خشخاش ها را هم جویدم و به جای ان توبره ای از فلفل برایت می فرستم تا بخابی و دریابی که مقدونیان چقدر تیزند.بدان که مقدونیان چون شیرانند و پارسیان چون گوسفندان؛ آن می خواهم تا شرق خودت را نگاهداری یا ترکهایت.»

اسکندر فورا دستور داد تا لشکر عظیمی گرد آیند. هشتاد هزار سپاهی گرد آمد و جز اینان ده هزار مرد جنگی و برگزیده از مقدونیان نیز بدو پیوست. اسکندر با این لشکر آهنگ جنگ  کرد. نخست سولون20 و آتن و سپس روم را فتح کرد. سپس عزم لهستان کرد، و از انجا به سرزمین عجایب وارد شد. همچنانکه در ساحل دریا می رفت به مصر در آمد و آنجا را گشود.آنگاه به دریای سفید رسید و آنجا شش ماه به تدارک نیروی بحری خود پرداخت. در این حا سپاه مقدونی به دو دست شد تا بعدا در مصر باز به یکدیگر بپیوندند. اسکندر بعد از جند سفر دیگر ، به جانب پارس روی نهاد. از دیگر سو، داریوش جاسوسانی به جانب اسکندر فرستاد تا پژوهش کنند که از او چگونه امپراتوری است.ص362

جاسوسان نزد داریوش خبر آوردند که اسکندر درست همانگونه است که از وی توصیف کرده اند: او مردی است عادل، قوی پنجه و «امپراطور سراسر جهان». با این همه داریوش باور نکرد و به همه شاهان نامه کرد تا با لشکری گرد هم آیند. سپس مصریان و سکنه ی اورشلیم را چنین نامه کرد:

« به شما نامه می کنم، ای اورشلیمیان و مصریان! به شما گوشزد می کنم چنانچه این راهزن و دزد، پسر فیلیپ را فرمان برید، با شمشیر خواهم آمد و شما را از فرمان او آزاد خواهم ساخت. جز این نکنید.»

اسکندر چون به اورشلیم نزدیک شد، سکنه ی شهر را رسولی فرستاد و اینان نیز در نامه ای به اسکندر چنین نوشتند: «باری، ما شورای شهر اورشلیم به امپراتور بزرگ، اسکندر مقدونی می نویسیم. تندرستی باد! ما دریافتیم چرا نامه ننوشتی و تو این بدان که ما زیر دست داریوش هستیم و ما را پروای آن نیست که به فرمانگزاری تو در آییم. چنانچه امروز به فرمان تو شویم، فردا داریوش خواهد آمد و ما را به هلاکت خواهد رسانید. تو نخست با داریوش جنگ کن ،چنانچه بر او چیره شدی، ما فرمانبر تو خواهیم شد.»

اسکندر چون نامه اورشلیمیان را خواند، در پاسخ چنین نوشت: « تندرستی باد!آنچه را که گفتید، فهم کردم. روا نیست که شما فرمانگزار داریوش باشید. شما بندگان خدای ساوا اوت Savaot هستید؛ در حالیکه داریوش بت پرست است. این بدانید که تا به اورشلیم وارد نشوم و خدای ساو ااوت را نماز نگزارم، با داریوش به جنگ برنخواهم خاست.»

بالاخره اورشلیم تسلیم شد و اسکندر روی به مصر نهاد ولی در راه بیمار گشت. مصریان چون از بیماری وی خبر یافتند، بر هلاکش به زهر مصمم شدند. ولی چون آگاه شدند که او فرزند نتیناو است، شهر را به او واگذار کردند. روزی اسکندر را خبرر اوردند که داریوش با تمام لشکر خود در راه مصر است و حتی از فرات هم گذشته است. اسکندر با لشکر خود که مرکب از شش هزار هزار سوار و چهار هزار هزار پیاده بود، به مقابله ی وی روان شد. سپاه داریوش بی شمار بود. بالاخره، پیش از برخورد دو سپاه، داریوش به اسکندر نوشت: ص363

« من داریوش، شاه شاهان، بزرگ و قوی همسان خدا، درخشان چون خورشید جهان، خدایگان ترکان، به تو پسر فیلیپ نامه می نویسم. چنین شنیدم که مغرب را گشوده ای و بر روم، آتن، اورشلیم و مصر دست یافته ای و اکنون آهنگ آن داری که با راهزنان خود به کشور من بیایی. بدان که باید خراج کشورهای مغرب را بفرستی. از من عفو بخواه، من ترا خواهم بخشید. تو به مقدونیه خود بازگرد و ملک خود را نگاهدار. چنانچه جز این کنی من با نیروی خود بر تو خواهم تاخت و هیچ یک از مقدونیان جان به در نخواهد برد. دیوانگی از سر به در کن و بازگرد.»

اسکندر در پاسخ چنین نوشت:

«  من اسکندر امپراتور به تو نامه می کنم. بدان ای داریوش ، مرا بر انچه نوشته بودی، سپاسی نیست که چونان سخن دیوانگان بود. تو بر خود می بالی که من غرب و دیگر قلاع را گشوده ام ومی گویی که جان از دست تو سالم به در نخواهم برد؛ ولی این را نمی دانی که مقدونیان مانند سنگ الماس ریزاند و به مانند فلفل تیز. این را نیز بدان که به یاری خدا بر شاهنشاهی تو چیزه خواهم گشت...»

داریوش چون این نامه را دریافت کرد، با سران لشکر به مشورت پرداخت و آنان را قانع به بیهودگی رهبری لشکر به وسیله ی خود کرد، از ان سبب که اسکندر هنوز جوان است. آنگاه داریوش دستور داد تا سپهسالار مامانتMamant

را با سپاهی از دویست هزار هزار سوار، دویست هزار هزار پیاده و چهار هزار حبشی به میدان کارزار روانه شود و اسکندر را زنده دستگیر کند.

اسکندر چون لشکر داریوش را دید، به تشجیع سربازان خود پرداخت. در این چنگ پیروزی از آن مقدونیان شد. لشکر داریوش میدان نبرد را ترک کردند و به جانب پارس عقب نشستند. اسکندر در سر حد پارس اردو زد. اسیران را آزاد ساخت و کشتگان را به خاک سپرد؛ شماره کشتگان پارسی صد هزار نفر بود.

بعد از این شکست، داریوش به همه کشورها نامه کرد، تا لشکریان خود را به بابل بفرستند. پس از گرد شدن پنجاه هزار سپاهی، دیگر بار داریوش به مقابله اسکندر برآمد. در این ستیز از سپاه داریوش چهل هزار نفر و از آن اسکندر ده هزار نفر به هلاکت رسیدند. آنگاه اسکندر به سوی بابل به راه افتاد. نزدیک شهر، در ساحل فرات باز ایستاد. فرمان داد تا مسیر آب را از داخل شهر بگردانند. مقدونیان به درون شهر رسوخ کردند و شهر به آتش کشیده ویران ساختند. بابلیان مغلوب، گنجینه های داریوش را گشودند و اسکندر از انها چنین برگرفت:ص364

«دویست بار سکه طلا، هزار اسب متعلق به داریوش، صد شیر با قلاده طلا، هزار پلنگ ، صد اسب عربی با برگستوانهای ابریشمین که زیباترین اسبان جهان بودندف هزار ظرف طلا، 200 شاخ گاو وحشی مطلا و مزین به سنگهای گرانیها، صد جام زرین الماس نشان، زره ی امپراطور سلوکیه Selevchie ساخته شده از چشم مار و مروارید و دیگر سنگهای قیمتی، درفش امپراتور سیهان Sihan و میز داریوش که از یاقوت کبود بود.»

اسکندر چهل روز در بابل بماند. در این مدت، داریوش که از شکست سپاهیانش غمناک بود، یکی از بزرگان پارس را فرمان داد تا در خفا به اردوگاه مقدونیان راه یابد و با شمشیر داریوش، اسکندر را به هلاکت برساند. چون این فرستاده که آمویس نام داشت، با اسکندر روبرو شد، با شمشیر آخته قصد چشمان اسکندر کرد؛ اما ضربه اش به خطا رفت و بر کلاه خود او فرود امد و از آن بگذشت و موی اسکندر را از بن چون استره بسترد.اسکندر آمویس را رها ساخت تا نزد داریوش بازگردد و از او بخواهد که تسلیم شده خراج بفرستد. داریوش از شنیدن این خبر، دیگر با غمگین شد و آمویس را به رسالت نزد اسکندر باز پس فرستاد و پیغام داد که پس از گذشت پنجاه روز برای جنگ آماده شود.

این بار اسکندر خود در هیأت رسولان، به دربار داریوش رفت. داریوش او را با شکوه بسیار بار داد و اسکندر نامه اش را چنین بازخواند: «من اسکندر، امپراتور بر همه امپراتوران و امپراتور جهان، به خواست خوا به تو داریوش شاهنشاه نامه می کنم؛ تندرستی باد! ترا به یاد می آورم از خراجی که از پدرم فیلیپ می گرفتی. او مرد و من جوان بر تخت پدر جانشنین شدم. تو قصد آن داشتی تا مرا از ملکم بیرون کنی و دیگری را برای حکومت و امپراتوری مقدونیه بگماری ص365. اما خداوند آن نخواست که تو اراده کرده بودی. زیرا که او به حکمت مانع کاری می شود: تو می خواستی مانع کارها بشوی ولی امروز او ترا مانع شد. باری خداوند نه تنها مرا امپراتور ملک خود کرد، بلکه بر همه جهان چیره ام ساخت. تو گفته بودی مرا دست بسته نزد خودخواهی آورد، ولی بند و زنجیر آمدم. تو آن خواستی که هر چه از آن من است، آن تو گردد؛ ولی اکنون همه دارائی تو از آن من خواهد شد و من امپراتور جهان خواهم گشت. من ان چنان که تو می پنداری، ستمکار نیستم. تو خیره سری رها کن و مرا فرمانبردار شو و سالانه خراج و سپاه بفرست تا در صلح و تندرستی پادشاه ملک خود باقی بمانی، و گرنه تو دشمن ترکان خود هستی و همه ی شما به شمشیر مقدونیان به هلاکت خواهید رسید و تو به خواری خواهی مرد. از امروز تا پانزده روز دیگر برای جنگ آماده باش!»

اسکندر برای دریافت پاسخ در دربار داریوش منتظر ماند. شبانگاه داریوش اسکندر را که نام فیلون Filon بر خود نهاده بود، به حضور خواند و او را در محل مخصوص رسولان جای داد. همینکه کاندارکوس به مجلس شاه وارد شد، به سابقه ی اقامت خود در مقدونیه، اسکندر را باز شناخت و حقیقت را به داریوش بازگفت. داریوش باور نداشت. اسکندر که خود را در مخاطره دید، با حیله کاری موفق به فرار شد. پس از عبور از رودخانه ی سیناریوSinariu به داریوش پیغام فرستاد که پس از پانزده روز خود را برای جنگ آماده کند.

داریوش در این حال، به پُر نوشت: « من شاهنشاه داریوش، غمناک و تلخکام، به تو پر بزرگ و شرافتمند نامه می کنم. تو که چون خداوندگار ترکان و خورشید هند هستی، پادشاهی ات را درود می فرستم. بی شک از انچه به وسیله مقدونیان و پسر فیلیپ به ما رسید، با خبری، اسکندر پیش از این، ما را به حال خود رها کرده بود. بعد از انکه بر مغرب دست یافت، اکنون به ما روی آورده است. در دو جنگی که بین ما رخ داد، او نیروی ما را درهم شکست و مصر و اورشلیم و بابل را از تسلط من خارج کرد. حال من با سری که بر خاک می سایم، از تو در خواست می کنم تا با  لشکر خود مرا یاری کنی؛ چون سپاه هند را هیچ کس نمی تواند شکست و کسی را در مقابل آنان توان مقاومت نیست. مرا یاری کن تا با او جنگ کنم یا او را شکست خواهم داد و یا با افتخار در سرزمین خود به هلاکت خواهم رسید. روا نیست که من در جوار تو که بزرگ و توانا هستی ، این چنین از پای در آیم. تو نیز نمی دانی که خداوند، در این جهان مکار برای تو چه خواهد خواست.»ص366

پر چهار هزار سوار به یاری او فرستاد. در این زمان لشکری به عددهزار هزار سپاهی گردآمد.اسکندر این لشکر را نیز در هم شکست داریوش راه فرار برگزید و امپراتور مقدونی خود به تعقیب او پرداخت. در گیرو دار فرار و تعقیب، دو تن از سرکردگان پارسی به نامهای رضوانRazvan و کاندارکوس به داریوش نزدیک شدند و با نیزه در تن او فرو کردند. داریوش از اسب فرو افتاد. چون اسکندر بدانجا رسید، نام و نشان او را پرسید؛ داریوش در پاسخ گفت: «

من شاهنشاه داریوش آ آنکس که همه جهان و همه ی مردمان به هر زبان مرا نماز می بردند. من داریوش، آنکس که با خدای آسمان پهلو می زد و امروز پایمال اسبان و با خاک یکسان است. من همان خورشید پارسیان ام، ولی امروز خسته از نیزه ی پارسیان خود هستم. منم داریوش، شاهنشاه سراسر جهان که حتی بخت آن نداشتم تا در ملک خود بمیرم. ای اسکندر! روا مدار تا چنین بر خاک بمانم و این چنین مرا رها کن تا به ستمکاری آوازه نگردی.»

اسکندر فرمان داد تا داریوش را به آرامی و ملایمت به پارس ببرند و به او قول داد تا زمانی که زنده است، او را احرتام خواهد گذارد. چون اسکندر به پارس رسید، بر تخت داریوش نشست و پارسیان و مقدونیان برادر گشتند. داریوش که می دانست از عمرش چندان باقی نمانده، بفرمود تا دخترش روکساناRuxandaرا آوردند و او را به زنی به اسکندر داد و سپس گفت :« فرزندم، اسکندر! به یاری خدا و فرزند من روکسانا به سلامتی امپراتوری کن! باری، من امروز به دوزخ می روم، آنجا که از روزگاران کهن، جایگاه همه انجا بوده است. کاندارکوس و رضوان را آن طور که بایسته است، کیفر ده! با خدا و امپراتور خود تندرست باشید.»...« داریوش پس از شصت سال سلطنت روزگارش به سر آمد از جهان رفت. چون مرد، چنان بود که گوئی هرگز نبود. اسکندر با همه ی پارسیان و مقدونیان، داریوش را تا گور تشییع کرد و این در 15 ماه اوت اتفاق افتاد.»

اسکندر پس از یک سال استراحت در قصر پارسPersida ، برای اتمام سلسله فتوحات خود از بابل به راه افتاد. نخست بر کرسوسCresus  تاخت و بر او چیره گشت. انگاه مرزهای جهان مسکون را پشت سر گذشات و در سرزمین عجایب به جنگ پرداخت. در آنجا مورچگان غول پیکری را دید که آدمخوار بودند؛ آدمیانی که یک چشم در میانه ی پیشانی داشتند و مروارید می سفتند؛ کوتاه قدانی که قدشان به اندازه ی یک وجب؛ آدمیان با شش دست و شش پا و غولانی با دو سر که یکی سر آدم بود و دیگری سر سگ. در خم گردی به سوی بهشت، دو برهمن بر تختی نشسته بودند و از زیر آن تخت« آب زندگی» سرچشمه داشت. اسکندر را از آن آب تحفه دادند. اسکندر راه خود را به سوی بهشت ادامه داد تا به دروازه های بهشت رسید؛ ولی در آنجا او را اندرز دادند تا به این جهان بازگردد. سپس اسکندر در بیابانهای بی آب و علف سرگردان بود تا به مرزهای هند رسید و دوبار با هندیان جنگید و در چنگی تن به تن «پُر» را از پای درآورد. اسکندر این چنین به امپراتوری هند دست یافت.

اسکندر پس از ترک هند، دیگر بار به دیار عجایب وارد شد. در این سفرها به دوزخ نیز راه یافت.

سرانجام اسکندر از جهان رخت بست و روکسانا که تحمل فراق او را نمی توانست، خود را هلاک کرد.

ار اسکندرنامه روایت دیگری به زبان رومانیایی در دست است که از زبان ترکی ترجمه شده و به افسانه سکندر 21Skinder معروف است؛ این روایت در قرن هجدهم رواج فراوان داشته. نسخ متعدد محفوط در کتابخانه ی فرهنگستان علوم بوکارست نشان می دهد که این داستان چندین بار به زبان رومانیایی برگردانده شده. عنوان کامل ابن افسانه چنین است:« داستان اسکندر، امپراتوری که شرح حال او از زبان ترکی به زبان رومانیایی، برای مطالعه ی همگان ترجمه شد.» این روایت در 1963 برای اولین بار به چاپ رسید.

تأثیر اسکندرنامه در فرهنگ عامه در طول چند قرن بسیار عمیق بود، تا انجا که در بعضی از مناطق رومانی مردم عقدیه دارند که اسکندر با لشکر مقدونی همراه با داریوش و پُر از آنجا گذشته است.

 

علاوه بر نام اسکندر، نام های دارا Darie و رو کساندا نیز در نامگذاری اشخاص بسیار رایج است، حتی نام یکی از ملکه های رومانی در قرن گذشته روکساندا بود.در کلیسای بخش پیتروشیتسا Pietrosita واقع در استان دیمبوویتسا Dimbovita تصویر داریوش، پر  و اسکندر نقش شده است. این خود شاهد دیگری بر تأثیر عمیق اسکندرنامه در بین مردم رومانیایی زبان است.

 

  1.  I.Chitimai, Cartile populare in litrerature romaneasca جلد 1، صفحه 385. 1963، بوکارست
  1. همان کتاب ص3862.
  1. N. Cartojan, Cartile populare in literature romaneasca  جلد 1، ص225 ،1929، بوکارست
  1. ن. کارتوژان، اسکندرنامه در ادبیات رومانیایی، بوکارست، 1922، ص118-82
  1. تاریخ ادبیات رومانیایی، بوکارست، 1964، ج1، ص242
  1. کتابخانه آکادمی، نسخه خطی اسلاوی، شماره 337  
  1. اثر یاد شده در زیر نویس 1، ص 393
  1. در سیمونسکو، کتب عامیانه ، بوکارست، 1973،ص5
  1. عنوان کامل داستان چنین است: داستان اسکندرنامه آن زمان که تاریخ جهان پنجهزار و دویست و پنجاه بود.
  1. متونی که ترجمه ی آنها ضمن خلاصه داستان آمده است از طبع 1963، بوکارست، به تصحیح د. سیمونسکو می باشد. عنوان کامل داستان چنین است : داستان اسکندر کبیر از مقدونیه و داریوش از پارس سرزمین شاهان
  2. پرس Poros شاه هندوستان که در قرن چهارم ق. م. می زیسته است.(معادل فور هندی در ادبیات فارسی)
  1. فیلیپ دوم که در قرن چهارم ق.م. در مقدونیه سلطنت داشته است.
  1. نکتانبوس دوم Nectanebosآخرین فرعون مصر
  1. شاید؛ آوارها
  1. این نامه ها را می توان قدیمی ترین عناصر سازنده ی داستان دانست

ر. هرکلباخ R.Merkelbach در اثر خود Die Quellen des griechis  chen Alexanderromans,Munchen,1954 نیز بر این عقیده است که این نامه های نیمه فلکلوریک مدتها پیش از خلق اسکندرنامه وجود داشته اند.

  1. در کتب وقایع نگاری و ادبیات عامیانه رومانیایی، هر جا که صحبت از اقوام آسیائی به عنوان یک قوم مهاجم به میان آمده است، از آنان به عنوان ترک یاد شده است. بجز تصور کلی مردم اروپا از آسیا و اینکه هر قومی که از آسیا به اروپا حمله می کند، ترک است، عدم اطلاع رونویس کنندگان نیز در این باب دخیل است و نیز نگاه کنید به: د. روسو،مطالعات تاریخی یونانی- رومانیایی، بوکارست، 1939. ج2، ص502
  2. پلاPellaپایتخت مقدونیه
  1. در حقیقت در اینجا منظور لشکر کشی تاتارها به جنوب رودخانه ی دانوب است در سال 335 ق.م.
  1. در بعضی روایات :Calinderus
  1. شهر سالونیک
  1. در بعضی از روایات Stinder

 طلاعات مقاله:

مجله ادبیات و دانش و هنر سخن - دوره بیست و چهارم -  شماره 4 - فروردین ماه 1354 - از صفحات 357 تا 370





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :