زبان شناسی همگانی
درباره وبلاگ


سایت زبان شناسی همگانی در جهت گسترش و معرفی رشته زبان شناسی همگانی آغاز به کار کرد
rezasalimi18@yahoo.com

مدیر وبلاگ : رضا سلیمی
مطالب اخیر
نویسندگان
کریستین برومبِرژه برگردان و تلخیص امیر صیاد

خوردنی‌ها گاهی حتی در نام خود نیز نشانی از خاستگاه و اصالت خود در بر دارند: کلم بروکسل1، سالاد نیسوئَز2، اسپاگتی بولونِز3، استیک تارتار4، کوفته تبریزی، و بسیاری نمونه‌های دیگر. در عین حال، مردمان و گروه‌های قومی نیز، گاه توسط عادات غذاییشان (که عموما بارِ منفی‌ دارد) مورد اشاره قرار می‌‌گیرند: ا‌نگلیسی ها، فرانسوی ها را "قورباغه خور"5 و در مقابل فرانسوی‌ها نیز ا‌نگلیسی‌ها را "رُسبیف"6 و هر دوی آنها ایتالیایی‌ها را "ماکارونی‌" می‌‌نامند. در افغانستان، ازبک‌ها را "رشته خور"7 و در ایران اعراب را "سوسمار خور" لقب می‌‌دهند.

این القاب نه تنها میانِ ملل، بلکه در داخل مرز‌های یک سرزمین نیز می‌‌توانند وجود داشته باشند. مثلا در فرانسه، ممکن است اهالیِ منطقه ای، اهالی منطقه ی همسایه ی خود را از خود پایین تر شمرده و برای توصیف موهنانه ی آنان از القابی چون "حشره خوار"، "آشغال خور"، "مگس خوار"، یا "تفاله خور" (به پسوند "خور/خوار" در پایان همه ی آنها دقت کنید) استفاده کنند. علاوه بر خصوصیات گروهی افراد، استفاده از اصطلاحات مربوط به غذا‌ و ذائقه، گاه برای توصیف ویژگی‌های فردی هم به کار می‌‌روند. مثلا فردی که اندام فربه و گردی داشته باشد را "رولی پولی‌"8، یا بانویی که بسیار لاغر باشد را "به نازکی پَنکِیک"9 توصیف می‌‌کنند. این توصیفات حتی از توصیف ظاهر هم فراتر رفته و برای توصیف خصوصیات انسانی‌ و اخلاقی‌ نیز به کار می‌‌روند. مثلا در فرانسه، یک فرد مهربان "به خوبیِ‌ نا‌ن تازه" است. یا در بسیاری از کشور‌ها ممکن است دختری "عسل" و یا "به شیرینی‌ شکر" باشد. یا در ایران افراد بذله گو را "با نمک" (و برعکس آن را بی‌ نمک) توصیف می‌‌کنند. 

اما منشأٔ و مبدأ چنین توصیفاتی کجاست؟ چگونه می‌توان پیوند میان غذا و چنین توصیفات و ادراکات عوامانه ای را در قالبی منطقی توضیح داد؟ این مقاله به بررسی‌ این موضوع در منطقه ی جغرافیایی شمال ایران (گیلان) می‌‌پردازد.

 

"نا‌ن خور"‌ها در مقابل "برنج خور" ها

رشته کوه‌های البرز شاید مهمترین علت تفاوت چشمگیر فرهنگی‌ در میان ساکنان دو سوی این رشته کوه (مردم شمال ایران و مردم غرب ایران) باشد. تفاوت آب و هوایی‌، تاثیر به سزایی در شیوه ی معیشت و زندگی‌ ساکنان این منطقه و متمایز کردن خصوصیات و ویژگی های آنها از یکدیگر داشته است. از سویی در شمال، استان گیلان با دارا بودن آب و هوایی‌ مرطوب و نیمه گرمسیری، بستری ایده‌آل برای کشت برنج و مرکبات، و همچنین کاشت چای برای معیشت مردمانش فراهم آورده است؛ از سویی دیگر در غرب و مرکزِ رشته کوه، استان‌های همسایه یعنی‌ تهران و آذربایجان با داشتن آب و هوایی‌ نسبتا  معتدل و خشک، اقتصاد روستایی خود را بر پایه ی زرع جو و گندم و همچنین دامداری بنا کرده اند. اختلاف در شیوه ی معیشت، فرهنگ، آداب و رسوم در دو سوی البرز چنان متمایز از یکدیگر است که برخی‌ "گیلان" را [از نظر فرهنگی‌] تافته ی جدا بافته و جدا از ایران زمین می‌‌دانند.10 در این راستا، عادات غذایی‌ و فرهنگ آشپزی این خطّه، می‌‌تواند بسیار روشنگر باشد

امروزه غذای‌ ایرانی‌‌ها در عین دارا بودن تفاوت های بسیار، از وحدتی نسبی‌ نیز برخوردار است. بدین معنی که غذاها و مواد غذایی‌ِ خاص که در گذشته تنها محدود به مناطقی خاص بود، امروزه بر سر سفره ی هر ایرانی‌ در گوشه و کنار این سرزمین یافت می‌‌شوند. برنج که روزگاری غذایی لوکس و خوراک قشر مرفه جامعه بود، امروزه (در ۳۰ سال گذشته) در فقیر‌ترین و محروم‌ترین نقاط ایران به عنوان قوت غالب مورد مصرف قرار می‌‌گیرد. البته بدیهی‌ است که همچنان خوراک روزانه‌ ی مردم، بخصوص روستاییان، با آنچه ما از آشپزی ایرانی‌ و دلفریبی آن در ذهن داریم متفاوت است. "چلو کباب" و یا انواع پلو‌های متنوع و لذیذی (سبزی پلو، آلبالو پلو، لوبیا پلو، باقالی پلو و غیره) که از آشپزی ایران سراغ داریم، عموما محدود به جشن ها، ضیافت ها، پذیرایی‌ از مهمان و مناسبت‌های خاص می‌‌شوند. اما با وجود تمامی این تفاوت ها و شباهت ها، غذای‌ گیلانی ها یا به زبان عموم مردم، "رشتی ها" همچنان بسیار متمایز با غذای‌ دیگر مردم ایران است.

در قلب گیلان، جایی‌ که کشت برنج فعالیت روزمره ی تقریبا تمام مردم منطقه است، یک مرد بالغ به طور متوسط روزی ۹۰۷ گرم برنج مصرف می‌‌کند که این مقدار برابر با ۴۰ تا ۶۵ درصد از رژیم غذایی‌ روزانه ی اوست. برنجی که شمالی ها برای صبحانه یا خوراک پیش از ظهر (قال-یِ-ناهار) می خورند، هم سرد و هم گرم خورده می‌‌شود. این برنج که عموما از باقی‌ مانده ی غذای‌ وعده ی قبل است، اگر سرد خورده شود معمولا همراه با ترکیبی‌ شور یا شیرین و اگر گرم خورده شود معمولا با ترکیبی‌ شیرین آمیخته می‌‌شود. مثلا برنجِ سرد همراه با سیر ترشی، اشپل11، باقالی خام، پیاز و گردو، و برنج گرم همراه با کمی‌ شیر شیرین شده (شیر پَلا) و یا شیره ( -ی خرما یا انگور) خورده می‌‌شود. برای ناهار (به عنوان اصلی‌‌ترین وعده ی غذایی‌ روزانه) و شام معمولا سبزیجات یا املت پنیر (پنیر برشته)، تخم مرغ12 نیمرو، ماهی‌ سرخ کرده، ماست، و یا میوه ی تازه (بسته به فصل شامل هندوانه، خربزه، انگور، و غیره) همراهی کننده ی برنج (کَته) هستند. البته "کَته" با آنچه از طعم و رایحه و ظاهر برنج ایرانی‌ (پُلو) در ذهن داریم و معمولا در ضیافت‌های خاص شاهد هستیم، متفاوت است. کته در حقیقت برنجی است که بسیار سریع و با ساده ترین مواد تهیه می‌‌شود: برای تهیه ی کته، برنج (معمولا دانه کوتاه) را در آب می‌‌ریزند و آن را تا زمانی‌ که آب را به صورت کامل جذب کند، حرارت می‌‌دهند. سپس کمی‌ کره به آن اضافه می‌‌کنند و در آن را می گذارند تا کاملا با بخار بپزد. برنجی که با این شیوه ی پخت به دست می‌‌آید، برنجی فشرده و چسبنده (به اصطلاح "شِفته") است که بافتی کاملا متفاوت با "پلو" یا "چلو" دارد. در پلو و چلو، برنج (معمولا دانه بلند) را برای مدت طولانی‌ در آب می خیسانند، سپس در آب جوش ریخته و پس از نیم پز شدن، آن را آبکش می کنند و اجازه می دهند با بخار دم بکشد. محصول نهایی، برنجی با بافتی یکدست، خشک و دانه ‌های جدا از هم خواهد بود. برنج به عنوان یکی‌ از اصلی‌‌ترین خوراک‌ های مردم گیلان، به صورت های پلو، چلو، کته و همچنین شیرینی‌‌هایی‌ که عموما مخصوص مراسم مذهبی‌ یا خانواد‌گی خاص هستند (برنجک) پخت می‌‌شوند.

پروتئین حیوانی عموما از ماکیان و مرغ‌های خانگی، غاز، ماهی‌ و به میزان بسیار کمتری از گوشت (گوسفند و گاو) تامین می‌‌شود. گیلانی‌ها علاقه خاصی‌ به ماهی‌ (ماهی‌ های‌ فلس دار) دارند. علت این امر البته می‌‌تواند وجود ماهی‌‌های فراوان و گوناگون (کپور، گربه ماهی‌، ماهی‌ سیم، و از همه مهم تر ماهی‌ سفید) در رودخانه ها، تالاب ها، و آب‌های دریای خزر باشد. ترکیب برنج و ماهی‌ یکی‌ از اصیل‌ترین و مشهور‌ترین غذا‌های گیلانی، یعنی‌ "پلو ماهی" است. جالب اینجاست که گیلانی‌ها تا قبل از سال ۱۹۸۳، ماهی‌‌های خاویاری (مثل اوزون برون، تاس ماهی‌، و دیگر ماهی‌‌های بدون فلس که در دریای خزر یافت می‌‌شود) را به دلیل "حرام بودن" مصرف نمی کردند، و تنها پس از فتوای آیت‌الله خمینی بود که مصرف این نوع ماهی‌‌ها "حلال" شمرده شد و به یکی از اصلی ترین غذاهای مردم گیلان تبدیل گشت.

اهمیت گوشت گاو  نیز نباید در میان ساکنان گیلان نادیده گرفته شود. از ۸ کیلوگرم گوشتی که هر گیلانی در سال مصرف می‌‌کند، ۱.۸ کیلوگرم آن گوشت گاو است. این مساله حتی توجه الکساندر چودزکو13 را نیز در میانه ی قرن نوزدهم به خود جلب کرده است. او در این باره می‌‌نویسد: "در میان تمامی‌ مناطق ایران، گیلان تنها منطقه‌ای است که نه تنها گوشت گاو در آن خورده می‌‌شود، بلکه در بازار‌های آن هم به فروش می‌‌رسد. در حالی‌ که در دیگر مناطق ایران، مردم عموما از گوشت گاو بیزارند."14

به نظر نمی‌‌رسد مصرف نا‌ن در استان‌های کرانه ی جنوبی دریای خزر قدمت زیادی داشته باشد. برخی‌ از مردم منطقه ی تالش می‌‌گویند: اگر ۳۰ سال پیش کسی‌ حرفی‌ از نا‌ن می‌‌زد، اولین سوالی‌ که برای ما مطرح می‌‌شد این بود که "اصلا نا‌ن چه هست؟"15 در مقابل، نا‌ن یکی‌ از اصلی‌‌ترین و پر رنگ‌ترین مواد غذایی‌ بر سر سفره‌های غیرگیلانی هاست. وجود نا‌ن بر سر سفره ی آنها، تعبیر به توانگری و آرامش در خانه است. این نماد ملی، گاهی چنان اهمیت می‌‌یابد که حتی "فرد گیلانی که نا‌ن در سفری غذای‌ او [لااقل به اندازه ی برنج] چندان طرفدار ندارد، برای اینکه توسط همکیشانش به تنگدستی یا بی‌ نزاکتی متهم نشود، نا‌ن را ]حتی از سر ظاهر سازی[ بر سر سفره ی مهمانش قرار می دهد."16 17

          چنان که مشخص است، عادات و رژیم غذایی‌ "رشتی ها" و "عراقی‌ ها"18 آشکارا و از جهات گوناگونی از یکدیگر متمایز است. این تمایز در مواردی از جمله: 

- قوت قالب (برنج برای گیلانی ها در مقابل نا‌ن برای غیر گیلانی ها)؛

- مقام و منزلت غذا‌ها (برنج به عنوان غذایی‌ عادی و روزمره برای گیلانی ها، و به عنوان غذایی‌ مجلسی برای غیر گیلانی ها؛ یا نا‌ن به عنوان غذایی‌ مجلسی برای گیلانی ها، و به عنوان غذایی‌ عادی و روزمره برای غیر گیلانی ها)؛

- اهمیت وجود مواد غذایی‌ خاص در رژیم غذایی (گوشت گاو به عنوان ماده‌ای پر مصرف برای گیلانی ها، و به عنوان ماده ای بسیار کم استفاده برای غیر گیلانی ها)؛

- شیوه های گوناگون آماده سازی ("کته" برای گیلانی ها در مقابل "پلو" برای غیر گیلانی ها؛ یا چای کم رنگ برای گیلانی ها، در مقابل چای پر رنگ برای غیر گیلانی ها)؛

 

به وضوح دیده می‌‌شود. چنین تمایز‌هایی در ساختار آشپزی به عنوان عنصری نیرومند در تعریف هویت "خود" از "دیگران" عمل می‌‌کند.

 

"کله ماهی‌ خور" در مقابل "دهن گشاد"

بد نام سازی و تمسخر عادات غذایی‌ در میان ایرانیان نیز (همانند هر منطقه دیگر در دنیا) دیده می‌‌شود. گیلانی ها، از میان تمام عادات غذایی‌ همسایگانشان، به یک ویژگی‌ بیش از هر ویژگی دیگر به دیده ی تحقیر می‌‌نگرند: خوردن نا‌ن. از نظر گیلانی ها، مردم تهران اکثر اوقات مشغول جویدن نا‌ن آن هم با دهان باز هستند. از این رو، گاه صفت "دهان گشاد" را برای آنها به کار می‌‌برند. از نظر آنها، تهرانی‌‌ها "نا‌ن خالی‌ خور"هایی‌ هستند که برنجِ گیلان برای آنها رویایی حسرت برانگیز است. نا‌ن تا چندی پیش (پیش از ۳۰ سال گذشته) برای گیلانی‌ها هم مایه ی تمسخر و استهزا و هم تهدیدی جدی به حساب می‌‌آمده است. رابینو و لوفونت می‌‌نویسند: "گیلک نا‌ن نمی‌‌خورد. او چنان نا‌ن خوردن را با اصول و استاندارد‌هایش مغایر می‌‌بیند که هنگامی که از همسرش عصبانی‌ می‌‌شود به او می‌‌گوید: نان بخور و بمیر."19 همچنین از قول آرتور کانولی20 در حدود سال 1830 می نویسند: "والدین گیلک هنگامی که می‌‌خواهند فرزندشان را از عقوبت شیطنت‌های بچه گانه بیم دهند، او را تهدید به فرستادن به "اراک" (عراق) می‌‌کنند: جایی‌ که در آنجا باید تا آخر عمر از مجازات نفرت انگیز خوردن نا‌ن رنج ببرد. در مقابل، غیر گیلانی‌ها برای نا‌ن جایگاهی رفیع قائلند و عطر و طعم و جلوه ی نا‌ن چنان در میانشان ستایش می‌‌شود که می‌‌گویند: نا‌ن اینجا، آب اینجا، کجا رَوَم به از اینجا؟

از میان غذاهایی که گیلانی‌ها به آن علاقه دارند، زیتون [پرورده]، گوشت گاو و ماهی‌ در فهرست غذاهایی قرار می‌‌گیرند که غیر گیلانی‌ها از آن بیزارند. این بیزاری چنان عمیق است که حتی با شنیدن نام این غذا‌ها بسیاری از آنها چهره‌ای منزجر به خود می‌‌گیرند. آنها برای استهزا و ابراز بیزاری از گیلانی ها، آنها را "کله ماهی‌ خور" خطاب می‌‌کنند. گیلانی‌ها از این لقب کاملا آگاهند و با اینکه علت این امر را حسادت همسایگانشان می‌‌دانند که در تمام طول سال نه ماهی‌ تازه نصیبشان می‌‌شود و نه برنج فراوان می‌‌خورند، اما در عین حال هنگامی که غریبه‌ای (غیر گیلانی) در میان آنهاست، از خوردن کله ماهی‌ پرهیز می‌‌کنند یا خود را به آن بی‌ علاقه (و حتی گاهی متنفر از آن) نشان می‌‌دهند.

به طور کلی‌، ارائه ی چنین تصویری (که عموما توهین آمیز هستند) از "دیگری" و جدا کردنِ "او" از "من" با توجه به عادات غذایی‌، "او" را در دسته ی افرادی قرار می دهد که با هویتِ "من" ناسازگاری دارند. در واقع این امر، مکانیزمی در جهت متفاوت ساختن "خود" از "دیگری" است. به بیان دیگر می‌توان گفت که "هراس از غذای‌ غِیر"21، در حقیقت نوعی‌ ابراز هویت و برتری جویی‌ نسبت به دیگران است.

 

"رشتی" کیست؟

قومیت‌های مختلف به انحای گوناگون خود را از اقوام دیگر جدا (و برتر) می‌‌دانند. این تعصّب و برتری جویی‌، خود را در میان قضاوت ها و تصورات عوامانه ی اقوام از یکدیگر نشان می‌‌دهد. اما آیا این تصورات و رفتار‌های عوامانه (که عموما طبیعتی کنایه آمیز و تمسخرگونه دارند)، با تصورات و رفتارهای کنایه آمیزی که در باره ی عادات غذایی‌ و آشپزی میانشان دیده می‌‌شود (که پیشتر بحث شد)، ارتباطی‌ ندارد؟ در این بخش، با نگاهی به مردم منطقه ی گیلان به بررسی‌ ارتباط میان این دو و نقش غذا در شکل گیری خلق و خوی مردم یک منطقه می‌‌پردازیم. اما پیش از آن، ابتدا مهمترین مولفه‌های هویتیِ یک "رشتی" را از دیدگاه غیر رشتی‌ها (بخصوص تهرانی‌ ها) مرور می‌‌کنیم. شاید بهترین منبع برای این منظور، جوک‌ها و حکایت‌های طنز کنایه آمیزی باشد که ساکنین تهران درباره ی ساکنین گیلان برای هم تعریف می‌‌کنند. این منابع شفاهی، می‌‌تواند گویای تصویر کلیشه ای و قالبی ای باشد که قومی (در اینجا تهرانی ها) از قومی دیگر (در اینجا گیلانی ها) در ذهن دارند.

 "جوک‌های رشتی"، ساکنین منطقه ی گیلان را مردمی ساده، زودباور و سبک مغز تصویر می‌‌کنند. اما "سست عنصریِ جنسی‌" شاید مهمترین ویژگی‌ رشتی ها در این جوک‌ها باشد. در بیشتر این جوک ها، تصویری که از یک مرد رشتی ارائه می‌‌شود، مردی است که مثلا از اینکه پسرش به جای اینکه شبیه قصاب محله ای دیگر باشد، بیشتر شبیه قصاب محله ی خودشان است خوشحال است، و یا با اینکه از رابطه ی همسرش با معشوقه اش اطلاع دارد، اما به خود زحمت نمی‌‌دهد که با او روبرو شود. چنین تصویری از رشتی‌ها باعث شده است که "کمر سُست" دومین لقبی باشد که [پس از کله ماهی‌ خور] به آنها تعلق می‌‌گیرد. عبارات و اصطلاحات زیادی برای توصیف این وجه از ویژگی‌ رشتی‌ها درباره ی آنها به کار می‌‌رود که با کمی‌ دقت در می‌‌یابیم که چندان بی‌ ارتباط به غذا و عادات غذایی‌ این قوم نیستند. برای مثال "بی‌ رگ" به صورت تحت الفظی یعنی‌ شخصی‌ که از داشتن منبع اصلی‌ خون رسانی، یعنی‌ رگ بی‌ بهره است و در نتیجه "کم خون" است. یکی‌ از مهمترین عوارض کم خونی (یا آنِمی) در مردان، ناتوانی جنسی‌ است. به علاوه، هر قطره‌ منی‌ مساوی با ۴۰ قطره‌ خون است و در نتیجه شخص کم خون نه تنها از ناتوانی جنسی‌، بلکه احتمالا از عدم قدرت باروری نیز رنج می‌‌برد. چنان که آمارها نشان می دهد، استان گیلان یکی‌ از بالاترین آمار‌های کم خونی را داراست که این امر ارتباط مستقیم با روش تغذیه و مواد مورد مصرف گیلانی‌ها (مثل باقالی) دارد. نمونه ی دیگری از این دست "بی‌ بخار" است که یعنی‌ شخصی‌ که از او بخاری بر نمی خیزد و در نتیجه سرد است که این مورد نیز رابطه با مواد غذایی‌ پراستفاده ی گیلانی‌ها دارد که عموماً غذاهای "سردی" هستند (ماهی‌، برنج، تخم مرغ، سبزیجات، ...).

***

"تصورات عوامانه ی منتسب به مردم یک منطقه" در کنار "ویژگی‌‌های غذایی‌ و آشپزیِ" آن را می‌‌توان دو جزء تشکیل دهنده ی یک سیستم واحد دانست که مستقل از یکدیگر عمل نمی‌‌کنند. ویژگی‌های غذایی‌ یک منطقه، تنها محدود به حوزه ی تغذیه نیست، بلکه منبعی‌ مهم برای شناسایی تفاوت‌های اجتماعی‌ و بررسی علت این تفاوت‌ها از طریق ارتباط با حوزه‌های دیگر همچون نژاد شناسی‌ قومی، سیما شناسی‌ و اقلیم شناسی‌ است. بررسی‌ این پدیده‌ها در کنار یکدیگر و بخصوص از طریق متافولکلور بستری مناسب جهت فهم بهتر و عمیق تر ماهیت این تفاوت‌ها می گستراند. رژیم غذایی‌ اقوام گوناگون، ارتباطی‌ عمیق با خصوصیات قومی منتسب به قومی خاص و تفاوت میان اقوام گوناگون دارد. بر این اساس، برای مثال شهرتِ مرد‌های گیلانی در خصوص ناتوانی و راحت طلبی جنسی‌ منتسب به آنها را می‌‌توان در رژیم غذایی‌ این گروه و مصرف غذاهایی چون برنج، ماهی‌، سبزیجات و میوه (که همگی‌ سرد و مرطوب هستند) ریشه یابی‌ کرد. البته این تنها یکی‌ از ده ‌ها فرضیه ی موجود در این حوزه بوده، و به قصد روشن ساختن ارتباط میان دو عنصر مستقل "غذا" و "خلق و خو"ی اقوام مختلف می‌‌باشد. توجه به این اصل، می‌‌تواند بستری مناسب را برای فهم بهتر و دقیق تر ارتباط "غذا" و "هویت" به عنوان دو جز مستقل اما مرتبط در حوزه انسان شناسی‌ فراهم آورد.

 

یادداشت:

1-     پایتخت بلژیک

2-     "نیسوئَز" (niçoise) در فرانسه به معنای "اهل شهرِ نیس، منسوب به شهر نیس" (از شهرهای فرانسه) است.

3-     "بولونِز" (bolognese) به معنای "اهل شهرِ بولونیا، منسوب به شهر بولونیا" (از شهرهای ایتالیا) است.

4-     منطقه ای در غرب مرکزی فدراسیون روسیه

5-     "قورباغه خور" اشاره به خوراک پای قورباغه دارد که جزو مرسوم‌ترین غذا‌های فرانسوی است.

6-     "رُسبیف"  (le rosbif)اشاره به رُست بیف (Roast Beef) ، یکی‌ از اصیل‌ترین غذاهای‌ ا‌نگلیسی دارد. فرانسوی‌ها معتقدند آشپزی ا‌نگلیسی نسبت به آشپزی فرانسوی در مرتبهٔ بسیار نازلتری قرار دارد. مصداق بارز این موضوع را نیز، نحوه ی تهیه ی رست بیف می‌‌دانند و این شیوه ی پخت گوشت گاو را مورد تمسخر قرار می‌‌دهند . در این روش گوشت در فر، اجاق و یا بر روی شعله پخته می‌‌شود.

7-     به خاطر مصرف زیاد "نودِل" یا همان ماکارونی رشته ای

8-     از پودینگ های سنتی‌ انگلستان که شکلی‌ گرد دارد

9-     کیک تابه ای

10-  مارسل بازن و کریستیان برومبرژه. گیلان و آذربایجان شرقی : نقشه ها و اسناد مردم شناسی. ترجمه مظفر امین فرشچیان. تهران 1365 ش.

11-  تخم ماهی‌ یا دیگر جانوران دریایی‌

12-  تخم مرغ، نقش بسیار مهمی‌ در آشپزی خطه ی گیلان ایفا می‌‌کند. در این رابطه، می‌‌توان از دو غذایی‌ که تخم مرغ در آنها نقشی‌ هسته‌ای دارد یعنی‌ "میرزا قاسمی" و "باقالی قاتوق" نام برد. اهمیت تخم مرغ در این غذا‌ها خصوصا در باقالی قاتوق به میزانی است که شمالی‌ها در این باره مَثَلی‌ دارند که می‌‌گوید: "باقالی قاتوق بی‌ مُرغانِه، هَفتا الاغ تی‌ مهمانِه." (باقالی قاتوق بدون تخم مرغ، مانند این است که از هفت الاغ به عنوان مهمان پذیرایی‌ کنی‌.)

13-  شاعر، اسلاوشناس و ایران شناس لهستانی 

14-  الکساندر چودزکو (1850). گیلان: جغرافیا و تاریخ کشور‌های کرانه ی جنوبی دریای خزر. ص 203.

15-  مارسل بازن. طالش: منطقه ای قومی در شمال ایران. ترجمه مظفر امین فرشچیان. موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، شهریور 1367.

16- الکساندر چودزکو (1850). گیلان: جغرافیا و تاریخ کشور‌های کرانه ی جنوبی دریای خزر. ص 204.

17- البته امروزه این روند تغییر کرده و نا‌ن تقریبا در هر سه وعده ی غذایی‌ و همراه لبنیات (معمولا ماست یا پنیر)، خورش ‌های مختلف، آبگوشت و یا آ‌ش بر سر سفره ی گیلانی ها مصرف می‌‌شود (معمولا به صورت لقمه). در بسیاری از خانه ها، هنگام چیدن سفره همراه با هر بشقاب، یک عدد نا‌ن لواش هم به عنوان جزء لاینفک وعده ی‌ غذایی‌ کنار آن گذاشته می‌‌شود.

18- گیلانی ها به قصد تمسخر و با پتانسیل بدنام سازی، سرزمینهای جنوبی که آن زمان به تسخیر اعراب درآمده بود را "عراق" و ساکنان آن را "عراقی" می نامیدند که اشاره به "عراق عجم" دارد. این ناحیه در مرکز ایران واقع شده و از غرب به کوه‌های زاگرس، از شرق به کویر، و از شمال به کوه‌های البرز منتهی می‌شود. تهران، اراک، کرمانشاه، همدان، اصفهان، ری، قزوین، کاشان، قم و تفرش از شهرهای عمده ی این ناحیه بوده‌اند.

19- رابینو و لوفنت (1910). کشت برنج در استان های جنوبی استان گیلان و کرانه ی دریای خزر. سالنامه ی دانشگاه ملی کشاورزی مونت پلیه. شماره 10، ص 63-130.

20- افسر اطلاعاتی، جهانگرد و نویسنده انگلیسی در آسیا خصوصاً آسیای میانه

21-  gastrophobia for exo-cooking اصطلاحی بود که کلود فیشلر، جامعه شناس و انسان شناس فرانسوی در سال 1979 آن را برای نخستین بار به کار برد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سخنرانی پروفسور ادوارد گیبسون، استاد دانشگاه MIT، با عنوان «رویکردهای ساخت اطلاع­بنیاد و همگانی­های زبانی» و با حضور جمع کثیری از اساتید، دانشجویان و علاقمندان به مباحث شناختی یکشنبه 6 اردیبهشت در دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد.

در ابتدای جلسه، دکتر محمد دبیرمقدم، استاد دانشگاه علامه طباطبایی، سخنران را معرفی کرد. پروفسور گیبسون که تحصیلات دانشگاهی خود را در کانادا، انگلیس و امریکا سپری کرده است، در دپارتمان مغز و علوم شناختی دانشگاه MIT حضور دارد. وی و همکاران پژوهشگرش در آزمایشگاه گیبسون درخصوص اینکه چگونه گویشوران زبان را یاد می­گیرند، به کار می­­برند و پردازش می­کنند، پژوهش می­کنند. آنها تلاش می­کنند ارتباط بین زبان، شناخت و فرهنگ را شناسایی کنند. پروفسور گیبسون و همکارانش در پژوهش­های اخیر خود تلاش کرده­اند سازوکار شناخت را در فرهنگ‌های مختلف دریابند.

پروفسور گیبسون در ابتدای سخنرانی خود تصریح کرد که برخلاف چامسکی معتقد است اصلی­ترین کاربرد زبان، ایجاد ارتباط است. وی افزود: چامسکی با طرح مسئله «ابهام»، اصلی­ترین کاربرد زبان را که همان ارتباط است با چالش روبرو کرد. این درحالی است که ابهام در بافت از بین می­رود و در خارج از بافت نیز ساخت اطلاع‌بنیاد به کمک می­آید. پروفسور گیبسون گفت: برای پی بردن به نحوه کاربرد زبان در درک و تولید، در کنار نظریه اطلاعات و ارتباطات شانون (Shannon)، از ساختار خود زبان­ها نیز بهره می­گیرد. وی سپس به نتایج پژوهش­های پیکره­بنیاد خود درباره ابهام اشاره کرد. سپس، نتایج پژوهش­های پروفسور گیبسون در دو حوزه «واژه» و «نحو» ارائه شد. وی به تفصیل به پژوهشی که در قبیله چمانی­(Tsimane) درخصوص رنگ انجام داده است اشاره کرد و گفت: تعداد رنگ­هایی که در زبان این قبیله وجود دارد هشت رنگ است و در مقایسه با یازده رنگ زبان انگلیسی، تعداد کمی نیست، اما از آنجایی­که گویشوران این قبیله بر سر اینکه مثلاً کدام رنگ آبی و کدام رنگ سبز است، توافق ندارند؛ کمتر از گویشوران انگلیسی از رنگ در عبارات خود استفاده می­کنند. این امر، تفاوت فرهنگی بین جوامع صنعتی و غیرصنعتی را نشان می­دهد. چراکه در جوامع صنعتی، رنگ جزو موارد اولیه­ای است که به کودکان آموزش داده می­شود. وی در ادامه، در مبحث نحو نیز به نمونه­های مختلف طرح­های درک جمله اشاره کرد. این استاد دانشگاه MIT همچنین به پژوهش­هایی که هم‌اکنون مایکروسافت و فیس­بوک درخصوص درک جمله­ها انجام می­دهند اشاره کرد.

در پایان جلسه با طرح سئوالات متعدد حضار پایان یافت. در این جلسه اعلام شد سه­شنبه 8 اردیبهشت در ششمین کنگره علوم شناختی، با حضور پروفسور گیبسون کارگاه آموزشی برگزار می­شود.

گفتنی است استاد ارجمند دکتر محمدرضا باطنی نیز در این جلسه حضور داشت.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سخنرانی «پیکره تاریخی زبان فارسی و برچسب‌دهی دستوری آن در پایگاه داده های زبان فارسی»، با حضور استادان و پژوهشگران و علاقه‌مندان صبح روز شنبه 29 فروردین 94 از ساعت 10 تا 12 در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار شد.

مجری این طرح، دکتر مصطفی عاصی، عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، اولین سخنران این نشست بود. طرح پیکره تاریخی، بخشی از طرح بزرگ پایگاه داده‌های زبان فارسی است که به گفتۀ سخنران، طرحی طولانی و مداوم است. این طرح دربرگیرنده مجموعه‌ای از اطلاعات درباره زبان فارسی است و کلیه پژوهشگرانی که در مورد زبان فارسی پژوهش می‌کنند می‌توانند از آن استفاده کنند. بخش بعدی سخنرانی دکتر عاصی، توضیح درباره زبان‌شناسی پیکره‌ای و پیشینۀ آن در ایران و جهان از جمله آثار الخلیل و سیبویه و در حوزه فرهنگ‌نگاری لغت فرس اسدی از اسدی طوسی بود. پیکره، در مفهوم عام در برگیرنده چند واژه،  جمله یا متن کوتاه یا طولانی پراکنده یا برگزیده در یک حوزه خاص زبانی است. ایشان همچنین به ورود رایانه به این حوزه و امکان ذخیرۀ حجم بزرگی از داده‌های نوشتاری و گفتاری، جستجو و دسته‌بندی و پردازش و به روز کردن و امکان بررسی تحولات زبانی اشاره کرد. بخش دیگر سخنان دکتر عاصی در مورد تغییر دیدگاه پیکره‌ای از قرن بیستم و تلاش برای به کارگیری داده‌های طبیعی و واقعی با حجم بیشتر بود. به عقیدۀ سخنران، زبان‌شناسی پیکره‌ای شاخه‌ای از زبان‌شناسی کاربردی و میان‌رشته‌ای است و کاربرد این حوزه در آموزش زبان، تحلیل گفتمان، سبک‌شناسی، ترجمه و زبان‌شناسی حقوقی و اجتماعی، فرهنگ‌نگاری و دستورنگاری، تغییرات زبان و معنی‌شناسی و به‌ویژه در حوزه‌های جدید پیکره‌بنیاد آن است. مهم‌ترین کاربرد پیکرۀ تاریخی، در بررسی روند تحول زبان  به عنوان پایشگر (monitoring corpora) است. پایان‌بخش سخنان دکتر عاصی، معرفی پایگاه داده‌های زبان فارسی و وجود سبک‌های رسمی و ادبی و روزنامه‌ای و کودک و ... در آن بود. این پایگاه، روزآیند نیز می‌شود و امکان جستجو و گزینش پیکره‌های مختلف ارائۀ فهرست بسامدی و فهرست واژه‌نما Concordance از متن در آن وجود دارد و از طریق نشانی Pldb.ihcs.ac.ir در دسترس است.

دیگر سخنران این نشست، سعیده قندی (‌این طرح موضوع پایان‌نامه کارشناسی ارشد وی است)، در آغاز در مورد پیکره‌های تاریخی و چالش‌های ساخت آن سخن گفت. در این طرح که با حمایت مالی صندوق حمایت از پژوهشگران و فناوران بنیاد ریاست جمهوری انجام شده است، بازۀ زمانی قرن پنجم تا هفتم در نظر گرفته شده است و پیکره، دربرگیرندۀ  50 متن کامل و 4میلیون واژه است. در این پیکره از هر ژانر حداقل یک متن وجود دارد و به علت یافت نشدن پیکره‌ای از زبان زنان، نمونه‌ای از زبان زنان در آن وجود ندارد. اشاره به پیکرۀ هلسینکی 1984 به عنوان بزرگترین پیکره که 10  قرن را پوشش می‌دهد و پیکرۀ فرهنگستان زبان برای فرهنگ جامع زبان فارسی که گزینشی است، از دیگر بخش‌های سخنرانی بود. ویژگی‌های این پیکرۀ تاریخی نوشتاری، داشتن متن نثر  و تک‌زبانی و درزمانی و مرجع بودن و پویا بودن آن است. در بخش پایانی پژوهشگر به نکته‌هایی در مورد شیوۀ تایپ و ویرایش متن‌ها، مشکل نیم‌فاصله و هم‌نویسه‌ها و وجود فاصله بین اجزای تصریفی افعال در متن‌های تاریخی اشاره کرد. این پیکره در پایگاه داده‌های زبان فارسی، برچسب‌دهی آوایی خودکار شده و برچسب‌دهی دستی دستوری 20 متن آن توسط پژوهشگر و همکار ایشان انجام شده است.

در هنگام برچسب‌دهی، به تناسب نمونه‌های تاریخی، برچسب‌های مقوله‌ای جدید فعل دعایی و شاخص اضافه شده است. به گفتۀ سعیده قندی، «ر‌ا‌» گاهی حرف اضافه، گاهی نشانۀ مفعول و گاهی نشانۀ گفتمانی است. البته در این پروژه برچسب گفتمانی وجود ندارد. کاربران این پیکره می توانند سازمان‌ها و مراکزی از جمله مرکز تحقیقات مخابرات، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، آموزش و پرورش، سازمان‌های چاپ و نشر و مرکز اسناد و رسانه‌ها باشند که برخی از آنها امروزه از این پیکره استفاده می‌کنند. اشاره به جای خالی پیکره‌ها درپژوهش دانشجویان ادبیات زبان فارسی و برچسب‌دهی معنایی پیکره در فازهای بعدی از دیگر نکته‌های این سخنرانی بود.

امکانات پیکره به صورت جستجوی کلیدواژه و مفهوم و واژه‌های همایند و همسایه و گزارش آماری و واژگانی و بسامدی در دسترس است. این پیکره برخط و رایگان استدر پایان نیز سخنرانان با نمایش وبگاه پایگاه داده‌ها، برخی قابلیت‌ها و امکانات آن را توضیح دادند و گفته شد که 80 کشور تا به حال از این پیکره استفاده کرده‌اند. یکی از نکته‌های جالب این طرح آن است که همۀ اعضای آن خانم هستند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نجمن زبان­شناسی ایران برگزار می­کند:

دومین همایش ملی زبانشناسی حقوقی: تحلیل گفتمان حقوقی

دبیر علمی: دکتر فردوس آقاگل زاده

دبیر اجرایی: دکتر فائزه فرازنده پور

 

ارسال چکیده و اصل مقاله: 31تیر1394

اعلام نتایج: 1شهریور1394

زمان برگزاری: آبان 1394

محورهای همایش:

·        آواشناسی حقوقی

·        تحلیل گفتمان دادگاه

·        ترجمه حقوقی و اصطلاح شناسی

·        سبک شناسی متون حقوقی

·        بومی سازی زبانشناسی حقوقی در ایران

 

- لازم به ذکر است:

·  مقالاتی در اولویت پذیرش قرار می گیرند که بیشتر به تحلیل داده ها و تحقیقات میدانی بپردازند و کمتر مباحث نظری را مطرح کنند.

· مجموعه مقالات برگزیده یک ماه پس از برگزاری همایش توسط نشر نویسه پارسی منتشر خواهد شد.   

· مقالات مشترک در صورتی در مجموعه مقالات چاپ خواهد شد که همه مؤلفان آن مقاله در همایش شرکت کرده و حضور داشته باشند. 

· مقالات باید بر اساس قالب ابلاغی انجمن تدوین شود. قالب مقاله را از  اینجا دریافت کنید.

· مقالات می بایست به نشانی رایانامه hamayesh@lsi.ir  ارسال شوند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
امبرتو اکو برگران عاطفه اولیایی

الاخره با آزمودن کمبود های زبان کامل که برای جبران کمبودهای زبان های طبیعی ساخته شده بودند، درخواهیم یافت که این زبان های کامل ما نیز بی نقص نیستند.  و این بالاخره، رهایی  ما  از نفرین بابل خواهد بود.******

در این اثنا، مسیحست دین رسمی شد ودر شرق قلمرو به زبان یونانی و در غرب آن به زبان لاتین تبلیغ می شد.   بعد از آن که جِرُم مقدس[3]، کتاب عهد عتیق[4] را در قرن چهارم ترجمه کرد، احتیاج به دانستن زبان عبری کمتر احساس می شد. این مورد در باره ی زبان یونانی نیز مصداق یافت.  الهیات مسیحی بر اساس نوشته های عهد عتیق  به زبان عبری و عهد جدید عمد تا به زبان یونانی تدوین شد. اگوستین مقدس عبری نمی دانست و به زبان یونانی نیز تسلط نداشت.(ر.ک  به مارو[5] ۱۹۵۸) و این خود معمایی است: مردی که از راه تفسیر کتاب مقدس، در پی درک معنای حقیقی الهیات بود،  تنها ترجمه ی لاتینی آن ها را می توانست بخواند. به نظر می رسد وی هیچگاه به  فکر رجوع به نسخه ی اصلی به زبان عبری نبوده است.   با شک به اینکه یهودیان هر اشاره ای در باره ی ظهور مسیح را از متون مقدسشان حذف کرده باشند، وی هرگز به یهودیان اعتماد نکردو تنها به مقایسه ی نسخ  مختلف ترجمه شده پرداخت تا  مقبول ترین آن ها را بیابد.  بدین ترتیب، اگر چه اگوستین مقدس پدرتفسیر متون مذهبی ( هرمنوتیک) خوانده شد، هرگز یک زبان شناس تطبیقی نبوده است. 

اگوستین مقدس تصوری از زبانی کامل که مشترک عام باشد، داشت.  ولی این نه زبان واژه ها بلکه  زبانی  سامان یافته ازخود اشیاء بود.  او دنیا را به مثابه کتابی می دید که به دست خدا نوشته شده است. آن هایی که توانایی خواندن این کتاب را داشتند قادر به درک تمثیل های مستوربوده واز نمود ها،  در پس ارجاعات  به اشیاء ساده ی زمینی ( گیاهان، سنگ ها و حیوانات) راز گشایی می کردند.  لیکن درک این زبان جهانی که توسط خالق شکل یافته بود، بدون در دست داشتن کلید آن امکان پذیرنبود.   کوشش برای ارائه ی چنین کلیدی بود که طی قرون وسطی،  باعث وفورکتب علوم طبیعی با شرح حیوانات و آمیخته به  پند های اخلاقی،  کتب گوهر شناسی ، دانشنامه ها و  اطلس[6] ها شد. رد پای  این سنت در داستان خودمان نیز آشکار است: فرهنگ اروپایی  نیز با این این باور که حقیقت  به نتهایی از طریق  خط نقش ها، و سایر تصاویر رمزگونه  قابل بیان است، هر از چندی به نماد و نشانه ها رو کرده است.  با این حال  دغدغه ی فکری نمادین اگوستین مقدس با آرزوی بازیافت زبانی گم شده که کسی شاید و یا باید دوباره  به آن سخن گوید غرابتی نداشت.    

زبان عبری قطعا برای اگوستین و تقریبا تمام پدران اولیه  مسیحیت، زبان ازلی بود.  زبانی بود که قبل از بابل بدان سخن می گفتند.  پس از سردگمی[7] نیز زبان قوم[8] برگزیده بود.  با این حال اگوستین کوچکترین علاقه ای به بازیابی آن زبان نداشت و از لاتین  که دیگر حالا زبان کلیسا و الهیات بود به راحتی استفاده می کرد.    چند قرن بعد، ایزودر سویل[9]  پنداشت که سه زبان مقدس وجود داشته است: عبری، یونانی و لاتین زیرا که نوشته های بالای صلیب به این سه زبان بود.( etymologiarum,IX,1).   با چنین  اسنتناجی، مشخص کردن زبانی که خداوند به آن گفت «  نورباشد! » مشگل تر شد.

 معمای زبانی دیگری نیز پدران کلیسا را به خود مشغول کرده بود: در انجیل تصریح شده که پروردگار تمام موجودات زمین و هوا را به نزد آدم آورد. اما ماهی ها چه؟ آیا آدم بر ماهی ها نیز نام گذاشت؟  شاید  آوردن ماهی ها از عمق دریا ها تا بهشت کار آسانی نبوده است.  شاید این را موضوع مهمی نینگاریم،  لیکن علیرغم آن که پاسخ پیشنهادی اگوست آن بود که ماهی ها، یک به یک،  همزمان با کشفشان نامیده شدند[10]،  به  همین سؤال که آخرین رد پای آن در « منشا و توسعه ی حروف  الفبا» نوشته ی مسی[11]  و منتشر شده در سال ۱۷۶۳ ( ر.ک به وایت ـ White ۱۹۱۷: II، ۱۹۱۷) یافت شده است، هرگز پاسخی داده نشده است.  

بین فروپاشی امپراطوری روم و قرون وسطای اولیه و قبل ازپیدایش اروپا،  تصوری از آینده ی زبانی این قاره نبود. زبان ها به تدریج شکل می گرفتند. نزدیک به اواخر قرن پانزدهم دیگر نه به زبان لاتینی بلکه به  زبان های گالوـ رومی[12]،-ایتالیایی ـ-رومی یا اسپانیایی ـ رومی صحبت می شد.  در حالیکه روشنفکران با دخل و تصرف در زبان لاتین، کماکان به آن می نوشتند، و در گوشه و کنار  لحجه های محلی  از پیوند  زبان های ماقبل تمدن رومی با زبان های جدید بربر های اشغال کننده شکل می گرفتند.

در قرن هفتم یعنی  قبل از آن که سندی به زبان های رومی و یا ژرمنی نگاشته شود، اولین اشاره به موضوع مورد بررسی ما  پدیدار می گردد و آن کوششی است از جانب دستور نویسان ایرلندی در برتر نمایاندن زبان  ایرلندی ( گی لیک[13]) بر زبان رسمی لاتینی. در نوشته ای به نام «دستورالعمل برای شعرا[14]»  دستور زبان نویسان ایرلندی این چنین به مواد مورد استفاده در ساختمان برج بابل اشاره می کند: « دیگران می گویند که در ساخت برج بابل تنها ۹ ماده مورد استفاده قرار گرفته است یعنی گچ و آب،  پشم و خون،  چوب و آهک، قیر، کتان و مواد گیاهی قیراندود[15] شده...  این مواد نمایانگر نام، ضمیر، فعل، قید، صفت فعلی[16]، حرف ربط ، حرف اضافه، حروف نداست. »  بدون توجه به  ناهنجاری بین ۹ ماده ی ساختمانی برج بابل و فقط ۸ گروه دستوری ذکر شده، منظور وی یکسان شمردن ساخت برج بابِل و زبان است و به این نحو استدلال می شد که زبان گی لیک  تنها زبانی است که بر سردرگمی زبانی غلبه یافت.  پس از سردرگمی زبانی،   اولین زبان  منظم توسط هفتاد و دو[17] اندیشمند مکتب فنیوس[18]  شکل گرفت. طبق  متن دستورالعمل شعرا « پس ازسردرگمی،  هفتاد و دو مرید با برش و الحاق از زبان های دیگر  این زبان را منظم کردند... و بدین ترتیب دستور این زبان شکل گرفت،  هر آنچه زیبا از سایر زبان ها برای این زبان حفظ شد... و چنانچه موردی بود که در سایر زبان ها نام نداشت، بر آن نام نهادند. (9 ـPoli  1989:187).»   این اولین زبان ماوراءالطبیعی،  آثاری از همریختی  با جهان مخلوق داشت، و تا جایی که نظم عناصر تشکیل دهنده ی این زبان  رعایت می شد، نوعی ارتباط  شمایلی[19] بین گروه های دستوری و مراجع  آن  و یا بین وضع و حالت اشیاء و دنیای واقعی  تضمین می شد.

اما چگونه است که در این زمان خاص  سندی مدعی بر تفاوت های حقوق و کیفیات یک زبان با زبان های دیگر پدیدار می شود؟   نگاهی به تاریخ شمایل نگاری  جالب است. قبل ازانجیل پنبه ای[20]( قرن ۵ یا ۶)  و تا اواخر قرن دهم در  نسخه ای از انجیل و بعد از سنگ تراشی کلیسای سالرمو از قرن یازدهم،  هیچ اشاره ای به برج بابل یافت نمی شود،  لیکن بعد از این تاریخ اشاره وافر ( مینکوفسکی ۱۹۸۳) به علاوه گمانه زنی های نظری فراوانی در همین ادوار آغاز می شود.  بنا براین به نظر می رسد که در این زمان است که سردرگمی زبانی  نه تنها به عنوان  مجازات الهی  برای پاسخگویی به غرور انسان،  بلکه تبدیل به  روایتی تاریخی (  یا ماورای تاریخی)  از یک واقعه  و داستانی از چگونگی  تحمیل زخمی عمیق بر بشریت و مداوای  مجدد آن می شود .

 این دوران که به «تاریک» معروف شد، شاهد  رخداد دوباره ی فاجعه ی بابل بود:  اولین اروپایی ها یعنی بربرهای پر مو،  رعایا، صنتعگران دستی بی سواد و بری از فرهنگ به زبان های متعدد سخن می گفتند که فرهنگ رسمی از آن بی خبر بود.  این دوران پیدایش زبانی بود که امروزه بدان سخن می گوییم. آثاری از اسناد نوشته شده به این زبان مانند «سوگند استرازبورگ[21]» ( ۸۴۲) و کارتا کاپوآنا ( ۹۶۰)  در زمانی متآخر یافت می شوند.

 فرهنک اروپا  دربرخورد با متونی همچو 

 « Sao ko kelle terre, per kelle fini ke ki contene, trenta anni la possette parte Sancti Benedicti,»  or « Pro Deo amur et pro Christian poblo et nostro commun   salvamente,» 

به سردرگمی زبانی خود پی برد.

  با این حال قبل از چنین متونی فرهنگ اروپایی و در نتیجه اروپا وجود نداشت.  اروپا چیست؟  قاره ای است به سختی تقکیک شدنی از آسیا  که بعد از جداییش از پانگه آ [22] و  قبل از آن که  نامی برایش در نظر گرفته شود وجود داشته است.  لیکن اروپایی که  معمولا از آن سخن می رود  بعد از فروپاشی روم و پس از پیدایش قلمرو رومی-ـ ژرمنی  متولد شد.  شاید  نه این تاریخ و نه حتی  تاریخ اتحاد سرزمین های تحت حکومت کرولنژی[23] ها را نمی توان تاریخ پیدایش اروپا دانست. پس چگونه می توان  سر آغاز تاریخ اروپا را مشخص کرد؟ تاریخ جنگ های مهم  نمی تواند کمکی باشد و به جای آن تاریخ رویداد های زبانی باید در نظر گرفته شوند.  در مقابل اتحاد بزرگ سرزمین های روم ( که شامل بخش هایی از آفریقا و آسیا نیز بود)،  اروپا در وحله ی اول  به مثابه برج بابِل زبان های جدید ظاهر شد و تنها پس از آن بود که به موزائیکی از ملل تبدیل شد.

بنا بر این تشکیل اروپا  بر پایه ی  زبان های عامیانه اش بود.  فرهنگ اروپا در وحله ی اول در واکنشی اغلب مضطرب  به این زبان ها سر می گیرد. درابتدا،  اروپا مجبور رودرویی  با از هم گسیختگی زبانی بود و فرهنگ اروپا  تجلی سرنوشت تمدنی چند زبانه شد. آینده ای نگران کننده داشت و سردرگمی زبانی نیاز درمان شد.  برخی به گذشته نگریستند  تا زبان ح.آدم را بازیابند و دیگران  رو به  آینده،  سعی در ساختن زبانی منطقی  به کمال گفتار بهشت، داشتند.

 

عوارض جانبی

 

داستان جستجوی زبان کامل زنجیره ای از رؤیا ها و  ناکامی هاست.  لیکن داستان ناکامی به معنای شکست  داستان نیست. با آن که  این داستانی از  پیگیری رؤیای ناممکن است، با این حال مفید است بدانیم منشأ این رؤیا و امید های پیش برنده ی  این جستجو چه بوده اند.

از این دید، داستان ما فصلی از فرهنگ اروپاست.  فصلی  که طی آن، اروپاییان در حینی که در پی یافتن دلایل و چگونگی  اتحادهای سیاسی و بازرگانی اند،‌ نه تنها به زبان های گوناگونی سخن می گویند که حتی با زبان های ده سال پیش از آن متفاوت است، در برخی مناطق نیز  تفاوت های قومی ـ زبانی باعث جنگ میان آن ها شده است.

 خواهیم دید که رؤیای زبان کامل همواره  راه حلی برای کشمکش های سیاسی و مذهبی بوده است و آن را حتی راه حلی برای غلبه بر مشگلات داد و ستد های بازرگانی یافته اند.  بنا براین تاریخ چرایی جستجوی زبان کامل توسط  اروپا، راز از  تاریخ فرهنگی این قاره می گشاید.

 به علاوه حتی اگر این داستان مجموعه ای از شکست ها باشد،  خواهیم دید که چگونه هر شکست عوارض جانبی خود را به بار آورده است که هرکدام را می توان نوعی موهبت دانست.  بسیاری از میدان های تخصصی امروز ( از علم آرایه شناسی[24] تا زبان شناسی تطبیقی، از زبان رسمی تا هوش مصنوعی و تا علوم شناختی)  از عوارض جانبی جستجوی زبان کامل بوده است.  بنابراین به جاست که  این پیشتازان را ارج نهیم زیرا که اگرچه نه زبان کامل موعود،  بلکه بسیار عرضه کرده اند. 

بالاخره با آزمودن کمبود های زبان کامل که برای جبران کمبودهای زبان های طبیعی ساخته شده بودند، درخواهیم یافت که این زبان های کامل ما نیز بی نقص نیستند.  و این بالاخره، رهایی  ما  از نفرین بابل خواهد بود.  

 

یک الگوی نشانه ای برای  زبان طبیعی[25]

به منظور آزمون ساخت زبان های طبیعی و مصنوعی به مدلی نظری محتاجیم  و از نظریه ی یلمسف ( ۱۹۴۳)[26]   استفاده خواهیم کرد.

یک زبان طبیعی  ( یا هر سیستم نشانه ای دیگر) در دو سطح مطرح می شود. در سطح بیان ، که در زبان طبیعی  شامل ذخیره ی واژه ای، نحو و  آواشناسی است و در سطحی دیگر طیف مفاهیم بیان شده است.  هر کدام ار این سطوح  را می توان به گروه های شکل و محتوا تقسیم کرد و هرکدام  زاده ی  سازمان دهی  پیوسته ای[27]  بی شکل است.

 

                           پیوسته          

                      ……………….

  محتوا                   مفهوم

                     ..............………

                           شکل

 …………………………………….…..................…………

            

            ...................پیوسته          

                       ………......…….

  بیان                        مفهوم

                      ..........…………

                             شکل

 

در مورد زبان های طبیعی،  بیان ـ شکل توسط سیستم آوایی، ذخیره ی واژه ها و  دستور زبان ( نحو)   نمایانده می شود.  از طریق بیان امکانات بیشمار بیان ـ شکل،  بیان ـ مفعموم را تولید می کنیم ، مانند واژه هایی که هر  بیان می کنیم  یا همین متنی که  هم اکنون شما می خوانید.  زبان، از ورای پردازش بیان شکلی اش و از بین بی نهایت  صدا هایی که  انسان قادر به تولید آن هاست،  گروه هایی خاص از آوا ها را انتخاب می کند و بنا بر این دیگر آواها  را که به آن زبان تعلق ندارد نادیده می گیرد.

به منظور معنا دار شدن  آوا های سخن، واژه ای که از آن ها  ساخته می شوند  باید با معنایی در رابطه باشند: یا به زبان دیگر باید محتوایی داشته باشند.   محتوا ـ پیوست  نمایاننده ی هر آن چه می توانیم بیان کنیم یا به آن فکر کنیم  است: جهان، واقعیت ( جسمی یا ذهنی) ، هر آن چه زبان ما  می تواند به آن رجعت دهد.  معذا هر زبان  به شیوه ی  خود، نحوه ی تفکر و سخن گویی ما را از ورای  محتوا ـ شکل،  سامان می دهد.  مثال هایی از چگونگی سامان دادن شکل های محتوا و یا دنیای اطرافمان، را می تواند  در شیوه ی  مرتب کردن رنگ ها از ر‍وشن به تاریک، از سرخ به بنفش،  به  شیوه ای که  واژه های  جنس،  نوع و خانواده  حیوانات را گروه بندی می کنند، و یا آن طور که  ایده های مخالف را مانند بالا در مقابل پایین و یا عشق در مقابل تنفر را در جفت های  معنایی  گروه بندی می کنیم، یافت. 

منظور از  محتوا ـ مفهوم[28]، معنایی است که به بیان ـ مفهوم می دهیم.

شیوه ی مرتب کردن محتوا از زبانی به زبان دیگر متفاوت است.   فرهنگ های مختلف، ممکن است  واژه های رنگ را با ضوابطی متفاوت از  طیف طول  امواج سامان دهند و در نتیجه رنگ هایی  را دریابند و یا نام نهند که فرهنگ ما نشناسد.   شیوه ی سامان دهی  محتوا نیز  ممکن است در زبان ها متفاوت یکسان نباشد. دانشمندی  که به رنگ ها علاقه دارد شاید محتاج به نظامی قار به سامان دادن هزاران رنگ باشد در حالی که افراد معمولا قادربه نامیدن بیش از چند دوجین رنگ نباشند.

معمولا مردم فقط چند نوع حشره را می شناسند در حالی که برای یک حشره شناس چندین هزار حشره وجود  دارد.   شیوه های سامان دادن محتوا بی نهایت است:  یک  جامعه ی روح گرا[29] شاید واژه ی حیات را برای سنگ های معدنی استفاده کند.

از آن جا که زبان،  بیان شیوه های سامان دهی وگروه بندی واقعیت است، زبان های طبیعی لزوما باید نظام های همادین[30] باشند، و تمامیت دید ما را از جهان سامان دهند.  گفته اند که برخی تجربیات شناخته شده در فرهنگ های دیگر و بیان شده  به زبان های دیگر، در زبان ما  نه بیان  و نه در فرهنگ ما تجربه می شوند. با این که این نظری  افراطی است،  در روند نقد زبان کامل، بار ها با آن روبرو می شویم.

 برای توانایی ابراز معنا، یک زبان طبیعی باید بتواند بین عوامل ( و یا واحد های)  بیان ـ شکل و عوامل ( و یا واحد های)  محتوی ـ فرم رابطه ایجاد کند.  به عنوان مثال، واژه ی « سگ ها » را در نظر بگیرید.  بن واژه ی[31] سگ  یک واحد بیان ـ شکل است  که محتوی آن  مثلا «  سگ سانان.»[32] تکواژ[33] s[34]واحد دیگری از بیان ـ فرم است که در آخر کلمات نمایانگر «بیش از یک» است. می گویم در آخر کلمات زیرا که همان s، صدایی است که در ابتدای واژه ی sarrow   [ ـ غم و اندوه ـ]  همان محتوای s قبلی را ندارد[35]، تکواژ نیست و معنی خاصی ندارد.  در واقع، زبان طبیعی  از طریق بیان مضاعف[36] عمل می کند.  واحد های نخستین بیان ( مانند واژه ها،  بن واژه و یا تکواژ در یک زنجیره ی زبانی[37])  معنا دارند ، و احد های بیان دوم ( واکه  های زبان طبیعی) تهی از معنا هستند.  صدای d  در واژه ی dog  ( و در این مورد حتی حرف d به صورت نوشته ی این واژه ) به معنای بخشی از سگ و یا معنای آن نیست.   مثلا در زبان انگلیسی می توان از صدا های واژه ی  dog ( سگ)  واژه ی  کاملا متفاوتِ god ( خدا)  را  ساخت[38].

 به علاوه  در نظریه ی یلمسف دو سطح زبان طبیعی ( شکل و محتوا)  همسان[39] نیستند یعنی  بیان ـ شکل و  بیان ‌ـ‌ محتوی  بر اساس ضوابط متفاوت سامان یافته اند:  رابطه ی این دو سطح  اختیاری است،  و دگرگونی  های شکل به خودی خود به معنای دگرگونی ای متناسب در محتوای مربوط به آن نیست.  اگر به جای  dog  بگوییم log[40]، صحبت از نوعی دیگر سگ و یا حیوان نکرده ایم بلکه چیزی کاملا متفاوت ادا کرده ایم.

معهذا این ویژگی زبان های طبیعی  لزوما خصوصیت سایر  نظام های نشانه شناسی که می تواند همسان36 باشد، نیست. به یک ساعت عقربه ای ‌(آنالوگ) فکر کنید: حرکت عقربه ها منطبق با حرکت زمین به دور خورشید است ، ولی کوچکترین حرکت عقربه ها ( وهر موقعیت جدید ها)  منطبق با حرکت زمین است: این دو سطح نقطه به نقطه بر هم منطبقند.

موارد ذکر شده باموضوع مورد بحث ما بی ربط نیستند زیرا چنانچه خواهیم دید‌، بسیاری از زبان های کامل ( منجمله آن ها که «فلسفی»  خوانده می شوند) در پی چنین  همسانی هستند. آن ها  بیان مضاعف و روابط  ناهمسان را  منشا احتمالی سردرگمی دانسته و در پی انتساب محتوایی مشخص به هر آوا ( با به هر حرفی نوشته ای که نمایانگر صداست)  می باشند.

به علاوه زبان های طبیعی تنها با عوامل معنا شناسی و  دستور شکل نگرفته بلکه جنبه ای عمل گرایانه ( پراگماتیک) نیز دارند  که شامل قوانین استفاده ازآن ها در زمینه های مختلف، موقعیت ها و شرایط گوناگونند.  می توان از زبان به منظور لفاظی استفاده کرد و واژه ها معانی گوناگون می یابند ـ مانند مورد استعاره ها.  برخی پروژه ها در پی حذف  این جنبه های عمل گرایانه و لفاظی  زبان اند و برخی دیگر در پی ممکن ساختن آنند.

بالاخره (و این همان نتیجه گیریی است که در مقدمه آوردم) بسیاری از نویسندگان معتقد به «اصل قابل بیان بودن» هستند که بر اساس آن زبان طبیعی قادر به بیان هر آن چیزی است که از فکر می گذرد. یک زبان طبیعی  فرضا باید قادر به بیان تمامیت تجربیاتمان  ـ روانی و یا جسمی‌ ـ  و در نتیجه بیان دریافت های حسی،  ادراک،  تجرید ها و حتی پاسخ به این سؤال که چرا به جای هیچ، چیزی وجود دارد،  باشد.  در واقع هیچ زبان کلامی توانایی بیان کامل را ندارد:  فکر کنید که تنها با واژه بخواهید بوی اکلیل کوهی[41] را توصیف کنید.  همیشه زبان را با نمایشگری، ادا و  لحن بیان کامل می کنیم، با این حال از بین تمام نظام های نشانه ای توانایی بیان زبان بیشتر است. و به همین دلیل است که هر برنامه ای برای یافتن زبان کامل،  زبان طبیعی و لفظی را به عنوان الگو برمی گزیند.       

    

  [42].

            .................

 

 یادداشت ها: 




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات