تبلیغات
زبان شناسی همگانی
 
زبان شناسی همگانی
درباره وبلاگ


سایت زبان شناسی همگانی در جهت گسترش و معرفی رشته زبان شناسی همگانی آغاز به کار کرد
rezasalimi18@yahoo.com

مدیر وبلاگ : رضا سلیمی
مطالب اخیر
نویسندگان
نویسنده: ویورل باجاکو / آماده سازی برای انتشار: آمنه ابراهیمی

کتابهای عامیانه یا به عبارت صحیح تر، داستانهای عوام پسند، بطور کلی بیشتر از دیگر آثار فرهنگ عامه در بین مردم رواج داشته است. این گونه داستانها به طرق مختلف از مردمی به مردم دیگر و از فرهنگی به فرهنگ دیگر انتقال می یافته و در ادبیات عامیانه رایج می شده و چه بسا به روایات گوناگونی نقل می گردیده است.

مدت زمان درازی از آغاز تحقیق و بررسی این گونه داستانهای عوام پسند، به ویژه درباره ی اسکندرنامه که در پژوهشهای اخیر اهمیت خاصی یافته است، نمی گذرد. گاه به غلط تصور می شد که متون این داستانها، برگردان ساده ای از یک متن بیگانه است، بدون اینکه ارتباطی با اساس و روحیه ادبیات بومی داشته باشد؛1در صورتیکه در ترجمه این داستانها، تغییرات و جرح و تعدیلهای عمیقی ، چه از نظر ساختمانی- در زمان انتقال از مردمی به مردم دیگر- و چه از لحاظ متن- برای نزدیک تر شدن داستان به پدیده های فرهنگ عامه – صورت می گرفته و به همیت علل است که از هر داستان، روایات مختلفی به جای مانده است.2

اسکندرنامه در آخرین قرون پیش از میلاد در فرهنگ یونانی به وجود آمد و از اساطیر گوناگون شاخ وبرگهایی به خود گرفت. متن نخستین روایت اسکندرنامه را به مورخ کالیس تنس Callisthenes  که در لشکرکشیهای مقدونیان شرکت کرده بود، نسبت داده اند. بنابراین روایتهای رایج این داستان در قرون وسطی، اقتباساتی از اثر فوق بوده است. اسکندرنامه به وسیله ترجمه اسلاوی آن به زبانهای بلغاری و روسی راه یافت و از طریق ترجمه لاتینی، در بین مردم اروپای غربی نفوذ کرد.

 اسکندرنامه از دو عنصر تشکیل شده است: نخست عنصر فرهنگی و سنتی گردآوری شده از کتب مختلف؛ دیگر: عنصر عامیانه، منتخب از اساطیر افواهی که در ساختمان بخش دوم داستان- یعنی پس از جنگ اسکندر و داریوش- بیشتر به کار گرفته شده است.3 ما در این جا تنها به بررسی بخش اول اسکندرنامه که سنن تاریخی در آن بیشتر مرئی است، می پردازیم.عناصر اساطیری مأخوذ از افسانه های مشترک اقوام، کمک بزرگی به گسترش این داستان کرده و تأثیرات عمیقی در زمینه های هنری و ادبی عامیانه به جا گذاشته است. اولین روایت اسکندرنامه به زبان رومانیائی ترجمه ای بود از زبان صربی (که آن نیز به نوبه ی خود برگردانی است از روایت لاتینی این داستان مربوط به قرن چهاردهم) شاید ترجمه ی رومانیایی در اواخر قرن شانزدهم صورت گرفته باشد، بدان جهت که نسخه های خطی موجود از این داستان در سال 1620م رونویس شده است. این نسخه به وسیله نیکلای کارتوژان به چاپ رسیده است. 4 این مطلب نیز قابل یادآوری است که اسکندرنامه ی اسلاوی دیگری از زبان بلغاری میانه مدتها پیش از تاریخ فوق، به زبان رومانیایی برگردان شده بود؛ این روایت جامعیت بیشتری از روایت صربی داشت،5 در امیرنشینهای ملداوی و والاشی مورد استفاده بوده است.6

داستان اسکندر با مایه گرفتن از فرهنگ رومانیایی تکامل یافت؛ چون به خوبی سبک داستان سرائی بومی در آن نمایان است.7

باید قبول کرد که اسکندرنامه اولین داستان شوالیه گری است که نه تنها در رومانی بلکه در سراسر شبه جزیره بالکان رایج شده و از زبان صربی به روسی قدیم راه یافته است.ص358

هم اکنون در کتابخانه فرهنگستان علوم رومانی، نسخه ای خطی با کد 3821(Codex Neagoeanus) موجود است که شامل قدیمی تریم ترجمه هاست. ناسخ کتاب که کشیش جوانی به نام ایون رومینول(Ion Roomanul) می باشد، یاد آور شده است که این نسخه را از روی ترجمه اصلی بین تاریخ های 15 ژوئن 1619 و فوریه 1620 رونویس کرده است.8 پترو بارتPetru Bart)) در 1794 اولین چاپ اسکندرنامه9 را در شهر سیبیو Sibiu منتشر کرد.

در زیر خلاصه اسکندرنامه را – انچنان که در روایت رومانیایی آن آمده است- می آوریم:10داستان با بر شمردن شاهان آغاز می شود: پر11Por در هند ، داریوش Darie در مغرب کشور او، مرلیکیه Merlichie  در روم و فیلیپ 12در مقدونیه سلطنت می کردند. اما در مصر نتیناو Netinav 13که جادوگرف ستاره شناس و فیلسوفی بزرگ بود، فرمانروایی داشت و با این برتریهای خود « از چهار کشور اغذیه ی مطبوع چون گندم، شراب و لبنیات می گرفت.» به این ترتیب مصر کشوری ثروتمند بود، در حالی که در دیگر کشورها گرسنگی و فقر حکومت می کرد. هیچ کس را یارای آن نبود که برنتیناو و چیره شود، چون او با جادوگری لشکریان را در هم می شکست و پراکنده می ساخت.

در این وضعیت، چهار شاه آویرهاAvir، عربهاHarap، قزلباشانCazilbas و حبشی هاEtipo به مشورت انجمن کردند و به داریوش شاهنشان پارس Persida چنین نامه نوشتند15: «ما چهار سلطان: سطان عربان آویرها، سلطان عربها، شاه قزلباشان و سلطان حبشیان به خدای خدایان و شاه شاهان، شاهنشاه بزرگ پارس، داریوش می نویسیم. بدان که در مصر شاهی است نتیناو نام. او با جادوگری همه خواسته های ارزنده ی را از ما گرفته است. او خود به جنگ نمی رود و تنها لشکر خویش را به کارزار گسیل می دارد و اینان نیز سپاهیان ما را در هم می شکنند. اکنون ما در برابر تو سر برخاک می سائیم و از تو تمنا می کنیم لشکر خود را به یاری ما بفرستی تا او را از مصر بیرون برانیم و پیشگاه شاهنشاهی تو فرمانروایی بر آنجا بگمارد؛ چون نتینا و عیقم است و جانشینی برایش نیست. ما فرمانبردار تو خواهیم شد.»ص359

چون نامه به داریوش رسید، از رفتار نتیناو در شگفت آمد و بران شد تا به یاری انان که نامه نوشته بودند، برود. لشکر عظیمی گرد کرد و به جانب مصر روان شد. درهمان زمان رسولی به جانب آن چهار تن فرستاد تا آنان را از قصد خود آگاه کند.آنان چون رسول را دیدند« جوانمردی شاهنشاه داریوش را ستودند.» ورولیسVervelis  مصری چون سپاه دشمن را دید که به خطه ی مصر نزدیک می شود؛ نتیناو را خبر داد که « عمرت به سر آمد» چون « داریوش شاهنشاه بزرگ» با تمامی قدرت خویش در راه است. ولی نتیناو هراسی به دل راه نداد و رولیس را باز پس گرداند و به جادوگری پرداخت: موم آب کرده در طبقی زرین ریخت و از ان سپاهیانی ساخت ولی آنان را شکست خورده و « خدایگان پارسها را در مصر » دید. چون دریافت که مصریان شکست خواهند خورد، ناله سر داد: « وای بر تو ای مصر ، سالهای سال تحت فرمانروائی تنیاو شاد بودی و به خوبی روزگار گذراندی، ولی از امروز بنده ی ترک های16 داریوش خواهی شد. » سپس در نامه ای ، مصریان را از تصمیمش بر ترک کشور آگاه کرد و نوید داد که زمانی بعد به هیأت جوانی سی ساله به مصر باز خواهد گشت و کشورش را از سلطه ی داریوش رهایی خواهد بخشید.

نتیناو روانه قصر فیلیپ17 شد. داریوش پس از تسخیر مصر به پارس بازگشت. نتیناو در قصر فیلیپ به مقام جادوگری رسید و در نتیجه ی نزدیکی با ملکه المپیاد، اسکندر متولد شد.

بعد از  این مقدمه، که مختصر آن را بازگو کردیم، فصل مربوط به تولد اسکندر می آید و اینکه ارسطو چگونه به او فلسفه آموخت. نتیناو در بستر مرگ، راز خود را نزد اسکندر فاش ساخت و او را آگاه کرد که پدر حقیقی اش است. پس از داستان زاده شدن دوچیپال، اسب اسکندر؛ شرح زندگی اسکندر در روزگار جوانی آمده است و همچنین درگیری او با تاتارها18 که بدون جنگ بر آنان چیره گشت. در آن زمان که اسکندر در مقدونیه نبود، آنارهوس Anarhos پادشاه، انتقام پدر را گرفت. پس از در گذشت فیلیپ،اسکندر به جای او بر تخت سلطنت نشست.ص360

چون داریوش از مرگ فیلیپ آگاه شد و دانست که جانشین وی بسیار جوان است، کاندارکوس را به مقدونیه فرستاد تا در آنجا به حکومت بنشیند و از اسکندر بخواهد که به قصر داریوش برود تا دوره ی کمال و مردی روزگار بگذراند و این همه را در نامه ای به بزرگان دربار اسکندر چنین نگاشت: « من داریوش شاه شاهان، همسان خدا، درخشان چون خورشید، خدایگان پارسیان، فرمانروای فرمانروایان، سلطان سلاطین، به شما مقدونیان نامه می کنم، به شما که امرای فیلیپ و بزرگتر مقدونیان هستید. از خبر درگشدت فیلیپ، شاه شما مرا آگاه کردند و اینکه از وی فرزندی خردسال به جای مانده است. برای فیلیپ سوگمندم و بر فرزند او اسف می خورم. به این جهت من چنین اراده کرده ام تا او را به خطه ی شاهنشاهی من بفرستید و تا آن زمان که لایق حکومت گردد، نزد من بماند. آنگاه او را به ملک خودش باز پس خواهم فرستاد. اما کاندارکوسCandarcus  را برای حکومت شما گسیل کردم. هر گاه که لازم باشد، باید خراج و سرباز برایم بفرسیتد. فرزند فیلیپ را با تمام خدمتگزارانش نزد من روانه کنید تا در دربار من خدمت کند، آنچنانکه چهل شاهزاده ی دیگر برتر از وی در دربار من هستند. جز این نکنید.»

چون نامه را بر اسکندر خواندند، خشمناک شد و این چنین به داریوش پاسخ داد: « من اسکندر،امپراطور شجاع مقدونی به تو داریوش نامه می کنم. تندرستی باد. سپاس دارم از نامه ات. ترا به کشور من چه کار؟ آیا مرا برای خدمتگزاری به دربار خود فرامی خوانی تا من به خوراک بدهی؟ اگر مرا آنچنان خرد می انگاری که هنوز از پستان مادرم شیر می نوشم؛ بهل تا از شیر مادر باز شوم؛ زان پس نزدیک تو خواهم آمد تا مرا خوراک بدهی. اگر کاندارکوس را دیگر بار به مقدونیه گسیل کنی، او را باز نخواهی دید؛ چون آنچنان که تو می پنداری، مقدونیان نادان نیستند.»

کاندارکوس نیز پس از درییافت هدایایی در دربار مقدونیان، نزد داریوش بازگشت داریوش چون پاسخ اسکندر را خواند، کالیدونوش Calidinous 19را که از اشراف بود، به مقدونیه روانه کرد و با وی بازیچه و دو گویچه همراه کرد تا اسکندر با آنها بازی کند، دو صندوق که آنها را از خراج انباشته کند و دو کیسه مملو از خشخاش تا آنها را بشمارد و از شماره ی سربازان داریوش اگاه شود؛ جز این ها چنین به اسکندر نامه کرد : ص361

« من شاهنشاه داریوش، خدایگان ترکها، به تو اسکندر، فرزندم نامه می کنم. تندرستی باد، بدان که این چنین ترا دانا نمی پنداشتم ولی از نخستین پیام تو بدان پی بردم، اما این را نیز بیاموز که دانش جوانان کم است. بنگر که ترا بازیچه و گردونه فرستادم تا با کودکان همسال خود بازی کنی ؛ صندوق ها راز خراج انباشته کن. دو کیسه خشخاش نیز فرستادم تا آنها را بشماری و از شماره ی سربازان من آگاه شوی. باری تو هر چه زودتر خراج بفرست. چنانچه جز این کنی، دست بسته نزد من خواهی آمد.»

چون این هدایا به اسکندر رسید، خشمگین شد و در پاسخی پرخاش جویانه چنین نوشت: « تندرستی باد. بدان که پیش از این ترا محترم می داشتم ولی اکنون به آنچه مرا فرستادی، دریافتم که فکر کودکان داری، چندار تو راست خواهد گشت و من فرمانروزای جهان خواهم شد، چون این چرخها مانند زمین است؛ همچنانکه این چرخ ها و زمین می چرخند تو نیز در برابر من خواهی چرخید. صندوق هائی که برایم فرستادی، به هدیه پذیرفتم.  خشخاش ها را هم جویدم و به جای ان توبره ای از فلفل برایت می فرستم تا بخابی و دریابی که مقدونیان چقدر تیزند.بدان که مقدونیان چون شیرانند و پارسیان چون گوسفندان؛ آن می خواهم تا شرق خودت را نگاهداری یا ترکهایت.»

اسکندر فورا دستور داد تا لشکر عظیمی گرد آیند. هشتاد هزار سپاهی گرد آمد و جز اینان ده هزار مرد جنگی و برگزیده از مقدونیان نیز بدو پیوست. اسکندر با این لشکر آهنگ جنگ  کرد. نخست سولون20 و آتن و سپس روم را فتح کرد. سپس عزم لهستان کرد، و از انجا به سرزمین عجایب وارد شد. همچنانکه در ساحل دریا می رفت به مصر در آمد و آنجا را گشود.آنگاه به دریای سفید رسید و آنجا شش ماه به تدارک نیروی بحری خود پرداخت. در این حا سپاه مقدونی به دو دست شد تا بعدا در مصر باز به یکدیگر بپیوندند. اسکندر بعد از جند سفر دیگر ، به جانب پارس روی نهاد. از دیگر سو، داریوش جاسوسانی به جانب اسکندر فرستاد تا پژوهش کنند که از او چگونه امپراتوری است.ص362

جاسوسان نزد داریوش خبر آوردند که اسکندر درست همانگونه است که از وی توصیف کرده اند: او مردی است عادل، قوی پنجه و «امپراطور سراسر جهان». با این همه داریوش باور نکرد و به همه شاهان نامه کرد تا با لشکری گرد هم آیند. سپس مصریان و سکنه ی اورشلیم را چنین نامه کرد:

« به شما نامه می کنم، ای اورشلیمیان و مصریان! به شما گوشزد می کنم چنانچه این راهزن و دزد، پسر فیلیپ را فرمان برید، با شمشیر خواهم آمد و شما را از فرمان او آزاد خواهم ساخت. جز این نکنید.»

اسکندر چون به اورشلیم نزدیک شد، سکنه ی شهر را رسولی فرستاد و اینان نیز در نامه ای به اسکندر چنین نوشتند: «باری، ما شورای شهر اورشلیم به امپراتور بزرگ، اسکندر مقدونی می نویسیم. تندرستی باد! ما دریافتیم چرا نامه ننوشتی و تو این بدان که ما زیر دست داریوش هستیم و ما را پروای آن نیست که به فرمانگزاری تو در آییم. چنانچه امروز به فرمان تو شویم، فردا داریوش خواهد آمد و ما را به هلاکت خواهد رسانید. تو نخست با داریوش جنگ کن ،چنانچه بر او چیره شدی، ما فرمانبر تو خواهیم شد.»

اسکندر چون نامه اورشلیمیان را خواند، در پاسخ چنین نوشت: « تندرستی باد!آنچه را که گفتید، فهم کردم. روا نیست که شما فرمانگزار داریوش باشید. شما بندگان خدای ساوا اوت Savaot هستید؛ در حالیکه داریوش بت پرست است. این بدانید که تا به اورشلیم وارد نشوم و خدای ساو ااوت را نماز نگزارم، با داریوش به جنگ برنخواهم خاست.»

بالاخره اورشلیم تسلیم شد و اسکندر روی به مصر نهاد ولی در راه بیمار گشت. مصریان چون از بیماری وی خبر یافتند، بر هلاکش به زهر مصمم شدند. ولی چون آگاه شدند که او فرزند نتیناو است، شهر را به او واگذار کردند. روزی اسکندر را خبرر اوردند که داریوش با تمام لشکر خود در راه مصر است و حتی از فرات هم گذشته است. اسکندر با لشکر خود که مرکب از شش هزار هزار سوار و چهار هزار هزار پیاده بود، به مقابله ی وی روان شد. سپاه داریوش بی شمار بود. بالاخره، پیش از برخورد دو سپاه، داریوش به اسکندر نوشت: ص363

« من داریوش، شاه شاهان، بزرگ و قوی همسان خدا، درخشان چون خورشید جهان، خدایگان ترکان، به تو پسر فیلیپ نامه می نویسم. چنین شنیدم که مغرب را گشوده ای و بر روم، آتن، اورشلیم و مصر دست یافته ای و اکنون آهنگ آن داری که با راهزنان خود به کشور من بیایی. بدان که باید خراج کشورهای مغرب را بفرستی. از من عفو بخواه، من ترا خواهم بخشید. تو به مقدونیه خود بازگرد و ملک خود را نگاهدار. چنانچه جز این کنی من با نیروی خود بر تو خواهم تاخت و هیچ یک از مقدونیان جان به در نخواهد برد. دیوانگی از سر به در کن و بازگرد.»

اسکندر در پاسخ چنین نوشت:

«  من اسکندر امپراتور به تو نامه می کنم. بدان ای داریوش ، مرا بر انچه نوشته بودی، سپاسی نیست که چونان سخن دیوانگان بود. تو بر خود می بالی که من غرب و دیگر قلاع را گشوده ام ومی گویی که جان از دست تو سالم به در نخواهم برد؛ ولی این را نمی دانی که مقدونیان مانند سنگ الماس ریزاند و به مانند فلفل تیز. این را نیز بدان که به یاری خدا بر شاهنشاهی تو چیزه خواهم گشت...»

داریوش چون این نامه را دریافت کرد، با سران لشکر به مشورت پرداخت و آنان را قانع به بیهودگی رهبری لشکر به وسیله ی خود کرد، از ان سبب که اسکندر هنوز جوان است. آنگاه داریوش دستور داد تا سپهسالار مامانتMamant

را با سپاهی از دویست هزار هزار سوار، دویست هزار هزار پیاده و چهار هزار حبشی به میدان کارزار روانه شود و اسکندر را زنده دستگیر کند.

اسکندر چون لشکر داریوش را دید، به تشجیع سربازان خود پرداخت. در این چنگ پیروزی از آن مقدونیان شد. لشکر داریوش میدان نبرد را ترک کردند و به جانب پارس عقب نشستند. اسکندر در سر حد پارس اردو زد. اسیران را آزاد ساخت و کشتگان را به خاک سپرد؛ شماره کشتگان پارسی صد هزار نفر بود.

بعد از این شکست، داریوش به همه کشورها نامه کرد، تا لشکریان خود را به بابل بفرستند. پس از گرد شدن پنجاه هزار سپاهی، دیگر بار داریوش به مقابله اسکندر برآمد. در این ستیز از سپاه داریوش چهل هزار نفر و از آن اسکندر ده هزار نفر به هلاکت رسیدند. آنگاه اسکندر به سوی بابل به راه افتاد. نزدیک شهر، در ساحل فرات باز ایستاد. فرمان داد تا مسیر آب را از داخل شهر بگردانند. مقدونیان به درون شهر رسوخ کردند و شهر به آتش کشیده ویران ساختند. بابلیان مغلوب، گنجینه های داریوش را گشودند و اسکندر از انها چنین برگرفت:ص364

«دویست بار سکه طلا، هزار اسب متعلق به داریوش، صد شیر با قلاده طلا، هزار پلنگ ، صد اسب عربی با برگستوانهای ابریشمین که زیباترین اسبان جهان بودندف هزار ظرف طلا، 200 شاخ گاو وحشی مطلا و مزین به سنگهای گرانیها، صد جام زرین الماس نشان، زره ی امپراطور سلوکیه Selevchie ساخته شده از چشم مار و مروارید و دیگر سنگهای قیمتی، درفش امپراتور سیهان Sihan و میز داریوش که از یاقوت کبود بود.»

اسکندر چهل روز در بابل بماند. در این مدت، داریوش که از شکست سپاهیانش غمناک بود، یکی از بزرگان پارس را فرمان داد تا در خفا به اردوگاه مقدونیان راه یابد و با شمشیر داریوش، اسکندر را به هلاکت برساند. چون این فرستاده که آمویس نام داشت، با اسکندر روبرو شد، با شمشیر آخته قصد چشمان اسکندر کرد؛ اما ضربه اش به خطا رفت و بر کلاه خود او فرود امد و از آن بگذشت و موی اسکندر را از بن چون استره بسترد.اسکندر آمویس را رها ساخت تا نزد داریوش بازگردد و از او بخواهد که تسلیم شده خراج بفرستد. داریوش از شنیدن این خبر، دیگر با غمگین شد و آمویس را به رسالت نزد اسکندر باز پس فرستاد و پیغام داد که پس از گذشت پنجاه روز برای جنگ آماده شود.

این بار اسکندر خود در هیأت رسولان، به دربار داریوش رفت. داریوش او را با شکوه بسیار بار داد و اسکندر نامه اش را چنین بازخواند: «من اسکندر، امپراتور بر همه امپراتوران و امپراتور جهان، به خواست خوا به تو داریوش شاهنشاه نامه می کنم؛ تندرستی باد! ترا به یاد می آورم از خراجی که از پدرم فیلیپ می گرفتی. او مرد و من جوان بر تخت پدر جانشنین شدم. تو قصد آن داشتی تا مرا از ملکم بیرون کنی و دیگری را برای حکومت و امپراتوری مقدونیه بگماری ص365. اما خداوند آن نخواست که تو اراده کرده بودی. زیرا که او به حکمت مانع کاری می شود: تو می خواستی مانع کارها بشوی ولی امروز او ترا مانع شد. باری خداوند نه تنها مرا امپراتور ملک خود کرد، بلکه بر همه جهان چیره ام ساخت. تو گفته بودی مرا دست بسته نزد خودخواهی آورد، ولی بند و زنجیر آمدم. تو آن خواستی که هر چه از آن من است، آن تو گردد؛ ولی اکنون همه دارائی تو از آن من خواهد شد و من امپراتور جهان خواهم گشت. من ان چنان که تو می پنداری، ستمکار نیستم. تو خیره سری رها کن و مرا فرمانبردار شو و سالانه خراج و سپاه بفرست تا در صلح و تندرستی پادشاه ملک خود باقی بمانی، و گرنه تو دشمن ترکان خود هستی و همه ی شما به شمشیر مقدونیان به هلاکت خواهید رسید و تو به خواری خواهی مرد. از امروز تا پانزده روز دیگر برای جنگ آماده باش!»

اسکندر برای دریافت پاسخ در دربار داریوش منتظر ماند. شبانگاه داریوش اسکندر را که نام فیلون Filon بر خود نهاده بود، به حضور خواند و او را در محل مخصوص رسولان جای داد. همینکه کاندارکوس به مجلس شاه وارد شد، به سابقه ی اقامت خود در مقدونیه، اسکندر را باز شناخت و حقیقت را به داریوش بازگفت. داریوش باور نداشت. اسکندر که خود را در مخاطره دید، با حیله کاری موفق به فرار شد. پس از عبور از رودخانه ی سیناریوSinariu به داریوش پیغام فرستاد که پس از پانزده روز خود را برای جنگ آماده کند.

داریوش در این حال، به پُر نوشت: « من شاهنشاه داریوش، غمناک و تلخکام، به تو پر بزرگ و شرافتمند نامه می کنم. تو که چون خداوندگار ترکان و خورشید هند هستی، پادشاهی ات را درود می فرستم. بی شک از انچه به وسیله مقدونیان و پسر فیلیپ به ما رسید، با خبری، اسکندر پیش از این، ما را به حال خود رها کرده بود. بعد از انکه بر مغرب دست یافت، اکنون به ما روی آورده است. در دو جنگی که بین ما رخ داد، او نیروی ما را درهم شکست و مصر و اورشلیم و بابل را از تسلط من خارج کرد. حال من با سری که بر خاک می سایم، از تو در خواست می کنم تا با  لشکر خود مرا یاری کنی؛ چون سپاه هند را هیچ کس نمی تواند شکست و کسی را در مقابل آنان توان مقاومت نیست. مرا یاری کن تا با او جنگ کنم یا او را شکست خواهم داد و یا با افتخار در سرزمین خود به هلاکت خواهم رسید. روا نیست که من در جوار تو که بزرگ و توانا هستی ، این چنین از پای در آیم. تو نیز نمی دانی که خداوند، در این جهان مکار برای تو چه خواهد خواست.»ص366

پر چهار هزار سوار به یاری او فرستاد. در این زمان لشکری به عددهزار هزار سپاهی گردآمد.اسکندر این لشکر را نیز در هم شکست داریوش راه فرار برگزید و امپراتور مقدونی خود به تعقیب او پرداخت. در گیرو دار فرار و تعقیب، دو تن از سرکردگان پارسی به نامهای رضوانRazvan و کاندارکوس به داریوش نزدیک شدند و با نیزه در تن او فرو کردند. داریوش از اسب فرو افتاد. چون اسکندر بدانجا رسید، نام و نشان او را پرسید؛ داریوش در پاسخ گفت: «

من شاهنشاه داریوش آ آنکس که همه جهان و همه ی مردمان به هر زبان مرا نماز می بردند. من داریوش، آنکس که با خدای آسمان پهلو می زد و امروز پایمال اسبان و با خاک یکسان است. من همان خورشید پارسیان ام، ولی امروز خسته از نیزه ی پارسیان خود هستم. منم داریوش، شاهنشاه سراسر جهان که حتی بخت آن نداشتم تا در ملک خود بمیرم. ای اسکندر! روا مدار تا چنین بر خاک بمانم و این چنین مرا رها کن تا به ستمکاری آوازه نگردی.»

اسکندر فرمان داد تا داریوش را به آرامی و ملایمت به پارس ببرند و به او قول داد تا زمانی که زنده است، او را احرتام خواهد گذارد. چون اسکندر به پارس رسید، بر تخت داریوش نشست و پارسیان و مقدونیان برادر گشتند. داریوش که می دانست از عمرش چندان باقی نمانده، بفرمود تا دخترش روکساناRuxandaرا آوردند و او را به زنی به اسکندر داد و سپس گفت :« فرزندم، اسکندر! به یاری خدا و فرزند من روکسانا به سلامتی امپراتوری کن! باری، من امروز به دوزخ می روم، آنجا که از روزگاران کهن، جایگاه همه انجا بوده است. کاندارکوس و رضوان را آن طور که بایسته است، کیفر ده! با خدا و امپراتور خود تندرست باشید.»...« داریوش پس از شصت سال سلطنت روزگارش به سر آمد از جهان رفت. چون مرد، چنان بود که گوئی هرگز نبود. اسکندر با همه ی پارسیان و مقدونیان، داریوش را تا گور تشییع کرد و این در 15 ماه اوت اتفاق افتاد.»

اسکندر پس از یک سال استراحت در قصر پارسPersida ، برای اتمام سلسله فتوحات خود از بابل به راه افتاد. نخست بر کرسوسCresus  تاخت و بر او چیره گشت. انگاه مرزهای جهان مسکون را پشت سر گذشات و در سرزمین عجایب به جنگ پرداخت. در آنجا مورچگان غول پیکری را دید که آدمخوار بودند؛ آدمیانی که یک چشم در میانه ی پیشانی داشتند و مروارید می سفتند؛ کوتاه قدانی که قدشان به اندازه ی یک وجب؛ آدمیان با شش دست و شش پا و غولانی با دو سر که یکی سر آدم بود و دیگری سر سگ. در خم گردی به سوی بهشت، دو برهمن بر تختی نشسته بودند و از زیر آن تخت« آب زندگی» سرچشمه داشت. اسکندر را از آن آب تحفه دادند. اسکندر راه خود را به سوی بهشت ادامه داد تا به دروازه های بهشت رسید؛ ولی در آنجا او را اندرز دادند تا به این جهان بازگردد. سپس اسکندر در بیابانهای بی آب و علف سرگردان بود تا به مرزهای هند رسید و دوبار با هندیان جنگید و در چنگی تن به تن «پُر» را از پای درآورد. اسکندر این چنین به امپراتوری هند دست یافت.

اسکندر پس از ترک هند، دیگر بار به دیار عجایب وارد شد. در این سفرها به دوزخ نیز راه یافت.

سرانجام اسکندر از جهان رخت بست و روکسانا که تحمل فراق او را نمی توانست، خود را هلاک کرد.

ار اسکندرنامه روایت دیگری به زبان رومانیایی در دست است که از زبان ترکی ترجمه شده و به افسانه سکندر 21Skinder معروف است؛ این روایت در قرن هجدهم رواج فراوان داشته. نسخ متعدد محفوط در کتابخانه ی فرهنگستان علوم بوکارست نشان می دهد که این داستان چندین بار به زبان رومانیایی برگردانده شده. عنوان کامل ابن افسانه چنین است:« داستان اسکندر، امپراتوری که شرح حال او از زبان ترکی به زبان رومانیایی، برای مطالعه ی همگان ترجمه شد.» این روایت در 1963 برای اولین بار به چاپ رسید.

تأثیر اسکندرنامه در فرهنگ عامه در طول چند قرن بسیار عمیق بود، تا انجا که در بعضی از مناطق رومانی مردم عقدیه دارند که اسکندر با لشکر مقدونی همراه با داریوش و پُر از آنجا گذشته است.

 

علاوه بر نام اسکندر، نام های دارا Darie و رو کساندا نیز در نامگذاری اشخاص بسیار رایج است، حتی نام یکی از ملکه های رومانی در قرن گذشته روکساندا بود.در کلیسای بخش پیتروشیتسا Pietrosita واقع در استان دیمبوویتسا Dimbovita تصویر داریوش، پر  و اسکندر نقش شده است. این خود شاهد دیگری بر تأثیر عمیق اسکندرنامه در بین مردم رومانیایی زبان است.

 

  1.  I.Chitimai, Cartile populare in litrerature romaneasca جلد 1، صفحه 385. 1963، بوکارست
  1. همان کتاب ص3862.
  1. N. Cartojan, Cartile populare in literature romaneasca  جلد 1، ص225 ،1929، بوکارست
  1. ن. کارتوژان، اسکندرنامه در ادبیات رومانیایی، بوکارست، 1922، ص118-82
  1. تاریخ ادبیات رومانیایی، بوکارست، 1964، ج1، ص242
  1. کتابخانه آکادمی، نسخه خطی اسلاوی، شماره 337  
  1. اثر یاد شده در زیر نویس 1، ص 393
  1. در سیمونسکو، کتب عامیانه ، بوکارست، 1973،ص5
  1. عنوان کامل داستان چنین است: داستان اسکندرنامه آن زمان که تاریخ جهان پنجهزار و دویست و پنجاه بود.
  1. متونی که ترجمه ی آنها ضمن خلاصه داستان آمده است از طبع 1963، بوکارست، به تصحیح د. سیمونسکو می باشد. عنوان کامل داستان چنین است : داستان اسکندر کبیر از مقدونیه و داریوش از پارس سرزمین شاهان
  2. پرس Poros شاه هندوستان که در قرن چهارم ق. م. می زیسته است.(معادل فور هندی در ادبیات فارسی)
  1. فیلیپ دوم که در قرن چهارم ق.م. در مقدونیه سلطنت داشته است.
  1. نکتانبوس دوم Nectanebosآخرین فرعون مصر
  1. شاید؛ آوارها
  1. این نامه ها را می توان قدیمی ترین عناصر سازنده ی داستان دانست

ر. هرکلباخ R.Merkelbach در اثر خود Die Quellen des griechis  chen Alexanderromans,Munchen,1954 نیز بر این عقیده است که این نامه های نیمه فلکلوریک مدتها پیش از خلق اسکندرنامه وجود داشته اند.

  1. در کتب وقایع نگاری و ادبیات عامیانه رومانیایی، هر جا که صحبت از اقوام آسیائی به عنوان یک قوم مهاجم به میان آمده است، از آنان به عنوان ترک یاد شده است. بجز تصور کلی مردم اروپا از آسیا و اینکه هر قومی که از آسیا به اروپا حمله می کند، ترک است، عدم اطلاع رونویس کنندگان نیز در این باب دخیل است و نیز نگاه کنید به: د. روسو،مطالعات تاریخی یونانی- رومانیایی، بوکارست، 1939. ج2، ص502
  2. پلاPellaپایتخت مقدونیه
  1. در حقیقت در اینجا منظور لشکر کشی تاتارها به جنوب رودخانه ی دانوب است در سال 335 ق.م.
  1. در بعضی روایات :Calinderus
  1. شهر سالونیک
  1. در بعضی از روایات Stinder

 طلاعات مقاله:

مجله ادبیات و دانش و هنر سخن - دوره بیست و چهارم -  شماره 4 - فروردین ماه 1354 - از صفحات 357 تا 370





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 18 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا سلیمی
نویسنده: دکتر پرویز ناتل خانلری / آماده سازی برای انتشار: بهار طاهریان

این روزها در مطبوعات فارسی بحثی در گرفته بود که به کودکان ایرانی از دوره کودکستان زبان بیگانه باید آموخت یا نه ؟ این بحث را یکی از دانشمندان در مجلس سنا آغاز کرد و از آنجا به روزنامه ها کشیده شد. اما در ضمن آن کشمکش های خصوصی و غرض های دیگر پیش آمد و کار به کنایه های نیش دار و دشنام هم رسید و البته بحث به نتیجه ای نرسید.

به گمان ما از آغاز در مطلب نقصی بود و همین نقص حصول نتیجه را دشوار کرد. آموختن زبان بیگانه به خردسالان امری نیست که از امور دیگر جدا باشد تا درباره آن به استقلال بحث بتوان کرد. این امر مقدمات و موجبات و نظایر بسیار دارد که نخست باید به آن ها توجه کرد.

ملت های اسلامی ، و از آن جمله ایران ، که چندی پیش خود را پیشرو تمدن و فرهنگ جهان می دیدند ، روزگاری دراز در غفلت و بی خبری اسیر کشمکش های داخلی و گرفتار تاخت و تازهای خارجی بودند و ناگهان چون چشم گشودند خود را وامانده و عقب افتاده دیدند. در کشور ما شاید این تنبه پس از شکست های عباس میرزا در جنگ با روسیان روی داد. اما باز مدتی طول کشید تا طبقات گوناگون اجتماع درست معنی عقب ماندگی را دریابند.

روابط بیشتر با کشورهای اروپا که در دوران سلطنت ناصرالدین شاه ایجاد شد چشم و گوش بسیاری از ایرانیان را باز کرد. رفتند و دیدند که فرنگیان در بسیاری از امور بسیار بیشتر از ما رفته اند. محصولات و مصنوعات فرنگی که به بازارهای ایران رسید و در دسترس همه طبقات قرار گرفت عامه ایرانیان را به پیشرفت اروپاییان آشنا کرد و حاصل این شد که برتری ایشان را همه دریافتند.

آنگاه حسرتی در دل های ایرانیان پدید آمد و شوق و آرزوی پیشرفت و همسری با دیگران گروهی را به تکاپو واداشت. اما دیگران همچنان در نادانی و بی خبری روزگار می گذاشتند. پیشروان اجتماع در فکر چاره افتادند . یاد روزگار گذشته یعنی زمانی که می پنداشتند ایرانیان بر ملت های دیگر برتری داشته اند در آثار نویسندگان با درد و دریغ آمیخت . شوق ترقی در همه نوشته های فارسی این شصت ساله آخر دیده می شود.

اما راه ترقی چیست ؟ نخستین پاسخی که به ذهن می آمد این بود که ناچار از همان راه باید رفت که فرنگیان رفته و به مقصد رسیده اند. پس باید از ایشان پیروی کرد . باید همه چیز را از ایشان اموخت . باید سر تا پا فرنگی شد.

توحه به اینکه کدام یک از صفات و عادات فرنگیان مایه پیشرفت ایشان شده ست ، و چه صفاتی است که رابطه با ترقی ندارد یا حتی مانع ترقی است تامل و اندیشه و فرصت بیشتری خواست. پیشوایان اجتماع ما نه آن مایه عقل و اندیشه را داشتند که در این نکته های دقیق تامل کنند ، نه برای این تامل فرصتی در پیش بود. شتاب داشتند تا هرچه زودتر مانند اروپاییان شوند. هرکه اروپا را دید "اروپا زده " شد و بی اختیار به تقلید مردم آن سرزمین پرداخت.

حرکات و اطوار این گروه مفتون و محسور نزد هموطنانشان خریدار بسیار نیز داشت. اگر چند تنی بر ایشان خرده می گرفتند و اطوارشان را مضحک و احمقانه می شمردند دیگران یعنی گروهی بی شمار ، از تحسین و تعجب دهانشان باز می ماند.

پیروی از اروپاییان کم کم رسم رایج زمان شد تا آن جا که مردان سیاست و فرمانروایان جامعه هم شک نکردند در این که چاره همه درد ها همین است و ره چنان باید رفت که رهروان رفته اند.

اما فراهم کردن مقدمات و پیشرفت عاقلانه و مرتب با این سراسیمگی  میسر نبود. ناچار به قبول آنچه آسانتر بود پرداختند و تقلید از ظواهر را پیش گرفتند . این گونه تقلید ابلهانه را شاید خود اروپاییان که کم کم در کشور ما ریشه می دوانیدند سخت تشویق می کردند زیرا که درست با سیاست اقتصادی و بازرگانی ایشان متناسب بود. ایشان چه می خواستند جز آنکه بازاری بیابند و کالای خود را به مردم مشرق زمین بفروشند و شیره جان ایشان را بدوشند. پس تقلید از لباس و کلاه فرنگی در مشرق مایه رواج بازارشان بود . ایرانیان نیز در این راه دلیرانه تاختند تا آنجا که جامه های خاص طبقات مختلف اروپاییان را نیز گرفتند و به زور بر تن همان طبقات ایرانی پوشانیدند.

جامه استاد و قاضی فرنگ از روی تفنن و برای زیبایی ایجاد نشده بود. این جامه ها یادگار زندگانی دیرین ایشان بود ، یعنی روزگاری که مشاغل معلمی و قضا را روحانیان مسیحی داشتند. کم کم بر اثر تکامل جامعه برای این شغل ها قواعد و شرایط دیگری مقرر شد ، اما جامه ایشان یا مختصر تغییری به شیوه روزگار پیش باقی ماند. یعنی استاد و قاضی اگرچه دیگر از میان کشیشان برگزیده نمی شدند همان جامه روحانی را در بر می کردند. میان ما هم قرن ها همین رسم وجود داشت و کار تعلیم و قضا به روحانیان سپرده بود که جامه خاص خود را داشتند.

اما در شتابی که برای فرنگی مآبی در ما ایجاد شد مجال نیافتیم تا دریابیم که منگوله از کلاه آویخته با علم و دستمال چین خورده در گریبان با عدل رابطه و ملازمه خاص ندارد و ما خودمان روزگاری دراز دانشمند و قاضی خوب داشتیم که منگوله در کلاه و دستمال در گریبان نداشته اند و طیلسان کشیشی نمی پوشیده اند.

لباس رسمی امروز ما هم که تقلید از اروپاییان است در آن دیار سابقه ای داشته است. بریدگی پیش دامن نشانه ادب نیست. این لباس در اروپا بازمانده روزگاری است که جنگیان و سرداران با شمشیر جنگ تن به تن می کردند و دامن را برای آنکه هنگام زد و خورد دست و پایشان را نگیرد کوتاه تر می ساختند. چنانکه تا قرن نوزدهم لباس سربازان اروپایی یا لااقل سرداران به همین شیوه بود. کم کم برای امور زندگانی عادی لباس های ساده تر معمول شد و سنت و آداب قدیم در مراسم رسمی باقی ماند.

در ایران دامن بریده معمول نبود و جنگیان هم وقت زد و خورد دامن بلند زره را بر کمر می زدند. اما در هنگامه تقلید مجال توجه به این نکته ها را نداشتیم و از فرط ادب پیش دامن قبا را بریدیم.

ذکر این نکته تنها برای مثال بود ، وگرنه اکنون من هیچ قصد ندارم که پیشنهاد کنم کلاه طیلسان استاد و قاضی را باز به عمامه و عبا بدل کنیم ، زیرا که کلاه منگوله دار همچنان که نشانه علم نیست مانع علم آموختن نیز نخواهد شد.

اما این مثال را برای این آوردم تا معلوم شود که ما در تقلید کورکورانه تا کجا پیش رفته ایم. در همه امور دیگر زندگی ما نیز همین تقلید آشکاراست و اگر بخواهیم یک یک آن ها بشماریم کتابی باید نوشت. آموختن زبان بیگانه هم در آغاز کار یکی از انواع این تقلید ها بود. نخست پنداشتیم همچنان که کلمه اروپایی "اتومبیل" بر مفهومی عالی تر و کامل تر از کلمه " گردونه " یا " گاری" دلالت می کند هر لفظی که از اروپا باشد به همان درجه معنی کاملتر و شریفتری دارد. پس مفهوم " پراگراف " کاملتر از معنی " جمله " و مفهوم " تیتر" عالی تر از معنی " عنوان " است و کسی که این کلمات را در نوشته خود به کار می برد فاضل تر از دیگران شمرده خواهد شد.

مبالغه در استعمال کلمات " فرنگی " خاصه کار آخوندکانی شد که تازه عمامه را به " شاپو " بدل کرده بودند و چون هیچ زبان اروپایی را نمی دانستند ، می ترسیدند که هنوز آثاری از صفت کهنه پرستی در ایشان مانده باشد . پس در فرنگی بازی بر فرنگ رفتگان پیشی می گرفتند.

اما گذشته از تقلید احمقانه علت های دیگری هم کار فرنگی بازی را رواج داده است . مهمتر از همه این علت ها ، منافعی است که از این روش عاید می شود. مصنوعات فرنگی را همه می دانند که بهتر و کاملتر از مصنوعات داخلی است و کاسب و صنعتگر ایرانی برای آنکه جنس خود را بفروشد دو راه در پیش دارد  اول آنکه تا آنجا در بهبود کالای خود بکوشد که همه بدانند جنس او بهتر از جنس خارجی است و بر اثر این شهرت بازارش رونق بگیرد . اما این کار دشوار است و زمانی دراز می خواهد . آسانتر آن است که به کالای پست خود اسم فرنگی بگذارد و آن را به جای مصنوع خارجی به خریدار عرضه کند. یا برای دکان خود نام و عنوانی برگزیند که فرنگی مآبی او را نشان بدهد. از اینجاست که روی شیشه آب معدنی که پشت همین کوه های شمال تهران است کلمه ABE-ALI نوشته می شود و در خیابان های شهر تابلوهایی با عنوان " پیراهن دوزی ژوپیتر " و " کفش دوزی ونوس " و " رخت شویی چارلی چاپلین " به چشم می خورد.

آموختن زبان های بیگانه به جوانان و کودکان هم برای خودنمایی و هم به منظور " سودجویی" است . از یک طرف پدر و مادری که هر چیز فرنگی را نشانه تمدن و حسن تربیت می شمارند لذتی می برند از اینکه فرزندشان به یک زبان فرنگی حرف بزند.

یاد دارم که در اروپا روزی یکی از دوستان ایرانی به دیدن من آمده بود. در اثنای صحبت از هوش برادرزاده خود که طفل پنج ساله ای بود سخن به میان آورد و گفت : " آقا ؛ نمی دانید چه استعدادی دارد ! سه ماه است که اورا برای معالجه به این جا آورده ام . ماشااله دیگر یک کلمه نمی تواند فارسی حرف بزند " . البته مقصود دوست من این نبود که بچه بیچاره لال شده است ، بلک می خواست بگوید که زبان فرانسه را در این مدت کم ، خوب آموخته و زبان خود را فراموش کرده است . اما چون در ذهن خود برای فارسی دانستن هیچ ارزشی قایل نبود و در مقابل ، دانستن زبان بیگانه را بسیار مهم می شمرد ، مقصود خود را چنین بیان می کرد.

اما در آموختن زبان خارجی به کودکان ، قصد منفعت نیز هست. هر پدری حق دارد و باید که به فکر سعادت آینده فرزند خود باشد. می بیند که جوانان ایرانی گروه گروه به قصد یا بهانه تحصیل روانه اروپا و آمریکا می شوند و در روزنامه ها می خواند که اکنون دوازده هزار نفر یا بیشتر ، از فرزندان این کشور در خارج مشغول تحصیل هستند . می بیند که وسابل تحصیل در ایران چنان که باید فراهم نیست . دانشگاه های ما گذشته از همه نقص ها گنجایش کافی ندارد و پذیرفته شدن در آن ها آسان نیست. بالاتر از همه می بیند که در دبیرستان ها و دانشگاه های ایران در هر حال درسی باید خواند و حال آنکه برای کسی که به اروپا یا آمریکا برود، درس خواندن شرط لازم نیست.

می بیند که اگر فرزندش در ایران تحصیل کند و درجه علمی بگیرد و فی المثل لیسانسه ادبیات یا ریاضیات یا فیزیک و شیمی بشود سرانجام ممکن است با کوشش و سفارش بسیار کاری پیدا کند که حقوق آن بیش از چهار پنج هزار ریال نخواهد بود ، اما اگر به خارجه برود ، اگرچه جز یک زبان طوطی وار چیزس نیاموخته باشد ، در بازگشت می تواند پیش یک آقای خارجی مترجم بشود و دست کم چهار برابر آن لیسانسه حقوق بگیرد.

هر پدری حق دارد که برای فرزند خود کار آسانتر و پر فایده تر را انتخاب کند و البته او را از این بابت سرزنش نمی توان کرد . پس اگر آموختن یک زبان خارجی این همه فایده دارد چه بهتر که زودتر شروع کنند تا آسان تر و بهتر بیاموزند.

بنابراین آموختن زبان های بیگانه به کودکان دو علت اساسی دارد : یکی تقلید و تظاهر و ذوق فرنگی بازی که در همه شئون اجتماعی ما رسوخ کرده است . دیگر احتمال فایده ای که از این راه عاید کودکان و جوانان خواهد شد.

با توجه به این نکات می بینیم که تنها منع تدریس زبان خارجی در کودکستان و دبستان اثری ندارد و مادام که موجبات و علل باقی است ، یعنی فوایدی از این کار حاصل می شود ، حتی با تنبیه و مجازات هم نمی توان پدران را از آموختن زبان خارجی به فرزندان خود بازداشت. اگر می پنداریم که این کار برای کشور و جامعه ما زیان دارد باید در پی آن باشیم که علت و موجب آن را از میان برداریم.

اما موجب اول که فرنگی بازی است از طرف کسانی که خود مسئول امور جامعه هستند پیوسته تشویق و تایید می شود و پراندن الفاظ درشت بیگانه که یکی از نمونه های این روش است در نامه های اداری و حتی قوانین کشوری ما روز به روز بیشتر رواج می گیرد. موجب دوم یعنی فایده آموختن زبان بیگانه نیز هر روز بیشتر آشکار می شود. با این حال از احساسات ملی و غم خواری های وطن پرستانه کاری ساخته نخواهد بود.

حاصل این گفتگو آنکه آموختن زبان بیگانه به کودکان خردسال یکی از جلوه های متعدد فرنگی بازی است که از نیم قرن پیش گریبان ما را گرفته است. در این کار هم تقلید و خودنمایی و هم قصد نفع موثر بوده است.

اما زیان همه فرنگی بازی ها به طور عام و زیان تدریس زبان بیگانه از آغاز کودکی به طور خاص و تاثیر بدی که این کار در زبان فارسی دارد بحث مفصلی است که مجال دیگر می خواهد.

 

اطلاعات مقاله:

ماهنامه سخن - مجله ادبیات و دانش و هنر امروز -تیرماه 1338 - دوره دهم - شماره 4 - صفحات 343 تا 348

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا سلیمی
محمد زینالی اُناری

ورود به مقوله خانه، مستلزم آن است که نخست نسبت به آگاهی خود درباره خانه سخن گوئیم. آگاهی از خانه، نخست در زبان ما جای دارد که آن را به عنوان مفهومی ذهنی در نظر می گیریم. "خانه" به مثابه واژه ای است که همواره برای اشاره به مکان اطلاق شده و از این رو در طبقه بندی ادبی به عنوان اسم مکان ذکر شده است. حال باید به این نکته پرداخت که این نوع اسم، چگونه در فرهنگ عامه معنی شده و چه تشابه ها یا همپیوندهایی دارد. معانی دیگری از این واژه سراغ است همچون سرای، بیت، کاشانه و .. که اگرچه بیت در گذشته همچون بیت المال، مرکز معنایی برخی واژه ها بوده، یا کاروان"سرای" و سرای در بازار استفاده شده، اما به صورت عام واژه خانه عمومیت داشته و مرکز تبادلات معنایی فرهنگ امروز است. لذا جستاری به معناداری و دلالت پذیری "خانه" گام نخستی است برای این که بتوان به صورت پدیدارشناسانه در خصوص خانه آن هم در فرهنگ امروز ایرانی  تحقیق کرد. از این رو نخست باید به چگونگی دلالت خانه و این که "خانه" به چه عنصر یا مفهومی دلالت دارد اشاره کرد. آیا خانه می تواند به کلبه ای اطلاق شود که به قول سوسور نمادی ذهنی است؟ چه نمادی ذهنی از مفهوم خانه می توان در نظر پرورد؟ اما نخست باید گفت دلالت یا تصور خانه چگونه می تواند در نزد مردم صورت گیرد تا بتوان به طور عام درباره دلالت یا معنای خانه صحبت نمود.

 

دلالت پذیری "خانه"

خانه، اسم جنس یا اسم مکان است. گذشته از این که خانه واژه ای است برای نام گذاری مکان، مفهومی دارد که دلالت می کند بر تعین و چگونگی این مکان. اما گونه های مختلف خانه وجود دارد که نمی توان این مفهوم را دارای مدلولی یکسان در اذهان مختلف دانست. مفهوم معنوی خانه لمس و احساس خانه ای است که هر تصور کننده ای از این واژه می تواند داشته باشد. همان طور که هایدگر می گوید، وجود مندی مستحق فضامندی است و لذا خانه چونان جهانی رمزگشایی شده برای انسان بوده، جهانیتی است که به حد مکان قابل تصوری نازل آمده است (هایدگر، ۱۳۸۹، ۲۹۰). به نظر کریپکی[i] مفاهیم دارای دال ثابتی هستند که می توانند از مفاهیم متفاوت در منظومه های مختلف باشند، فلذا ذات مفاهیم در وجود عینی ای است که می تواند باشد نه به حس ما که بسته به تجربه ی ما و منظومه های متفاوت خانه ای است که داریم ( پرتی، ۱۳۸۸، ۶۹).

خانه اسم مکان است و از محل تجسم آن معنی دار می شود. نه مانند  "آب" که دارای ترکیب شیمیایی واحدی است، و امروزه آب نیز دارای گونه ی سنگین می باشد، خانه، تجسمی مربعی دارد از برای سکنی گزیدن آرامش اما تجارب زیسته ی متفاوت برودن در خانه، در تلقی این عنوان میسر است. خانه ی دهقانان و اشراف، تفاوتی عظیم در ساختار خانه بودن آن داشته و در مفهوم "خانه" تصورات بدیلی ایجاد می کند. تجارب به تلقی کریپکی، منظومه های متفوت هستند که در نظام هوسرلی زیست جهان گفته می شود. واژه ی خانه در بازنمود تجربی یک زیست جهان، معنادار است. وقتی سهراب سپهری می نویسد: "خانه ای آن طرف دیگر شب ساخته ام" یا وقتی زوجی جوان در دهه های اخیر برای دعوتنامه ازدواج می نویسند: " خانه ای ساخته ایم با کوله باری از عشق" از دو مقوله متفاوت حرف می زنند که علاوه بر بار رمانتیک هر دو حالت، تجارب متفاوتی نیز دارند. میان زوج های جوان نیز خانه دار شدن تجارب متفاوتی دارد از داشتن خانه ای استیجاری در حواشی خانی آباد تا خانه ای متمکن در طرف دیگر شهر. در وضع فعلی "خانه" ضرورتی پسینی برای زندگی هر خانواده ی هسته ای که از قِبل عالم واقع معرفت به خانه دارند. هکذا باور به از خانه امکانی قدیم رایج بوده برای تعین انسانی در جهان. این معنای قدیم خانه از همبودی گروهی انسان ها، قبایل و گروه های قومی در یک موطن محلی بوده و شکل جدیدِ زندگی، معنایی جدید و یا منظومه ای جدید برای مدلول خانه یا مدلول های قشربندی شده ی خانه خلق کرده است.

 

گذشته از مفهوم خانه، واژه های مرکبی هم وجود دارند که ملتمس این مفهوم هستند (یول، ۱۳۸۲، ۱۰۳). کارخانه، مکانی است نه از جهت مکان مندی و انس و امنیت هستی انسانی، بلکه مکانی است برای "کار" و خانه بودن در آن مکان مندی فعل را تعین می بخشد. اما چرا کارخانه و نه کارگاه؟ به نظر می آید کارگاه به زمان مندی کار مراجعه می کند و کارخانه به مکان مندی آن. کارگاه گذرا و کوچک و کارخانه ماندگار و عظیم الجثه است. با گذر از دلالت مرکزی "گاه" در کارگاه و باشگاه و چراگاه، که در این وصف بار معنایی مکان به کار، باش به معنای باشیدن و چِرا متصل است، خانه را در کارخانه، داروخانه و غمخانه مورد توجه قرار می دهم. فضا همه چیز سکونت است (باشلار، ۱۳۹۱، ۴۹) و خانه دال مرکزی همه ی اعمال و موادی است که یک فعل و جنس می تواند در مکانیت خود داشته باشد. "بیت" در بیت الاحزان و بیت الحرام، مضمون خانه دارد که به حالات مکانیت می بخشد و می توان ریشه ی مکانیت حالات، اجناس و اعمال را در ای واژه ی عربی جست. خانه، از موضع هستی شناختی، مکانیت آن چه را دارد که دنبال وصفی مکانی باشد. می توان گفت در بی تعلقی کار و دارو در دوران پیدایش آن ایجاب می کرد واژه ای برای سکونت آن معیار کرد تا کار در کارخانه و دارو در داروخانه اطراق کند. "خانه" همچون یک واژه، دلالتی مرکزی دارد که همه ی تجارب و یا حالات به وسیله ی آن وصف می شود و از مرکب آن مکانیت می یابد. نه آن چنان که در بیمارستان، همچون بوستان مکانیت یافته، کارخانه و پیشتر مریض خانه به مکانیتی از جنس خانه داشتن موصوفند. خانه در برابر بی خانمانی معنا دارد و هر واژه ای که به خانه اتصاف دارد همچون خود انسان که خانه برایش تجلی آرامش و مکانیت است، فعل باخانمان می شود تا به آن اعمال سامان بخشد. خانه دالی مرکزی برای نامیدن همه فضاهایی است که مکانی اند برای بودنی نسبتا مدید. همه ی این فضاها یا بناها بودنشان دارای عادت و زمانمندی ای تکراری بوده و به موجودیت مکانی انسان، البته با هویت آن بنا امکان می دهند. از این دسته اند: کارخانه، مریض خانه(بیمارستان)، داروخانه، گلخانه(خانه ای برای گلها)، خانه ی سالمندان، خانه ی فرهنگ، توپخانه، زورخانه، دبیرخانه، چاپخانه، مکتبخانه، کتابخانه، فراشخانه، حکیم خانه، زرادخانه، رصدخانه، میخانه، قهوه خانه، پستخانه و همچنین: سرای به معنی خانه و کاروانسرای، دیوانسرای و مهمانسرای.

 

"خانه پناهگاه معرفتی انسان

در روایات اخلاقی گفته اند قلب انسان دیگر خانه ای است که انسانی می تواند برای خود فتح و کسب کند. لذا کسب یا اختصاص خانه ای در دل دیگری، کاری است که از طریق اعمال نیک و یا خوبیهایی توسط فرد به دست می آید. در این موقع خانه در قلب احداث می شود و انسان ها در دل هم جای می گیرند، که در شعر سعدی از طریق به کار بستن سرا برای دل، به صورت استعاره ی سنگ سراچه ی دل استفاده شده است. قلب انسان هم می تواند خانه و سرای باشد و یا سراچه، این صورتی از خانه است که انسان در برابر خدا هم می تواند به دست بیارد. قلب انسان خانه ی خدا و مامن آسمانی خود او است. انسان با خانه کردن دلش برای خدا، می تواند هستی را در دل خود جای دهد. همین انسان است که برای مرکزیت بخشیدن به کیهان خود، طاق و یا خانقاه یا مسجد را برای جمع شدن انتخاب کرده و به خوبی می سازد. این خانه ای است که برای خدا ساخته می شود و به آن خانه خدا می گویند. خدا در تعینانسان نیست، اما انسان از طریق محو شدن و غرق شدن در فضای مسجد و عبودیت و سجده، در عالم و تعلق به خدا غرق می شود. انسان در چنین خانه ای از خانه ی شخصی اش می گسلد و به دامن خدا می آویزد. اما علم بیکران متعلق به خدا است و انسان در این عالم است که خود را محو و درافتاده می بیند. عالم کونی است که در تسخیر خدای تبارک و تعالی بوده و نامتناهی است. انسان خود را مستغرق در این عالم نامتناهی می داند و از این نامتناهی بودن عالم استکه انسان خدا و تعلق به خدا را برای خود محسوس می داند. اما استغراق در این نامتناهی، برای انسان اضطراب آلود و بسی سنگین است و از طریق مکانیت است که در این عالم نامتناهی می تواند تناهی بپذیرد. 

 

این تناهی برای جسم انسان است و انسان همچنان که خود را می فهمد و از خود به عنوان یک گشتالت فهم دارد، یا به قول کانت خود برای او یک حسیت استعلایی است، از دیگری به مثابه کالا نیز فهمی دارد و آن را همچون من استعلایی شده ی خود دارای وجود می پندارد. لذا دارو، پس از پیدایش صنعتی آن ووارد بازار شدن، نیازمند استقرار در مکانی بود که به آن دارو گفته شد تا پس و حمل و نقل برای استفاده مردم در آن جا آرام بگیرد. انسان همچون خود برای کالاهای خود نیز حق خانه دار شدن می دهد، البته در مفهوم کلامی آن. کتاب نیز می تواند در گوشه ای از خانه دارای محلی برای خود باشد. کار مفهومی ورزیدنی دارد و به قول سرل، رفتاری قاعده مند بوده (سرل، ۱۳۸۷، ۱۰۲)، به اصطلاح ویتگنشتاین کردار است که در آن ورزیدن حذف شده و کار به صورت مجاز مراد از کار کردن است. کارخانه، کارکردن خانه یا محل کارکردن است. کار نیز به عنوان عنصری بی سامان است و از پهنه ی طبیعی شخم زدن یا کشت و کار به داخل شهر آمده و صنعتی شده، نیازمند اسکان است. کارخانه معنای شهری خانه است و در شهر است که دیگر طبیعت پناه انسان و اعمال او نیست و همان طور که خود انسان دنبال خانه و سرپناه است، سایر اعمال او نیز نیازمند سکون و تعلق به مکان هستند. لذا انسان و کل هستی او از کار گرفته تا مکان اجرای تئاتر دارای خانه مانند خانه ی تئاتر می شوند.

 

نتیجه گیری

واژه ی "خانه" دال تمام اعمال و اموال انسان است و اطلاقی است برای انسجام دادن به کل هستی وجودی و هستی معرفت شناختی او از اعمال و تجارب وی. انسان جدای از خود وجودی، کل عالم ممکن را بدون تصور خانه فهم نمی کند و فهم وی ملهم به خانه و در گرو خانه است. این همان چیزی است که استعلای مکان یا فضامندی زبانی می توان عنوان نمود. دال "خانه" شیء وارگی انسان از فضامندی او است و همان طور که کریپکی گفته ست، منظومهی هستی شناختی عموم انسان ها منجر به دلالت خانه می شود.

 

 

 

 

 

منابع:

باشلار، گاستون، ۱۳۹۱، بوطیقای فضا، مریم کمالی و محمدشیربچه، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اول

پرتی، کنسلو، ۱۳۸۸، کریپکی، حسین واله، تهران انتشارات گام نو، چاپ اول

سرل، جان ار، ۱۳۸۷، افعال گفتاری جستاری در فلسفه زبان، محمدعلی عبداللهی، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، چاپ دوم

هایدگر، مارتین، ۱۳۸۹، هستی و زمان، سیاوش جمادی، تهران، ققنوس، چاپ چهارم

یول، جورج، ۱۳۸۲، بررسی زبان، محمود نورمحمدی، تهران، انتشارات رهنما، چاپ اول

 

 

[i]   Saul Aaron Kripke، فیلسوف آمریکایی متعلق به مکتب فلسفه تحلیلی که اثر معروف او «نامگذاری و ضرورت» که حاصل چند سخنرانی وی است و به موضوع نام گذاری می پردازد اثری ژرف بر فلسفه قرن بیست نهاده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : رضا سلیمی

ابل توجه پژوهشگران و علاقه مندان به حوزه علوم انسانی

بنیاد دایره­المعارف اسلامی(دانشنامه جهان اسلام)  برگزار می کند:

آموزش زبان عبری به عربی

دوره آموزشی زبان عبری توسط دکتر حیدر احمد جاسم محمد البحرانی(دکتری زبان و ادبیات عبری)؛ عضو هیئت علمی و دانشیار دانشگاه بغداد و عضو مدعو دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران، به زودی در بنیاد دایره­المعارف اسلامی(دانشنامه جهان اسلام)  برگزار خواهد شد. شایان ذکر است که تدریس استاد در کلاس به زبان عربی است.

علاقه­مندان برای کسب اطلاعات بیشتر، پیش ثبت نام  و آگاهی از زمان برگزاری کلاس می توانند حداکثر تا 16 اردیبهشت ماه جاری در ساعات اداری با شماره تلفن  88966702 (داخلی 343) تماس بگیرند. ظرفیت کلاس محدود است و اولویت با کسانی است که زودتر ثبت نام می کنند. کلاس ها در ساختمان شماره 2 بنیاد دایره المعارف اسلامی واقع در بلوار کشاورز- خیابان فلسطین جنوبی- کوچه نوبخت- جنب کتاب فروشی مرجع پلاک 2 برگزار خواهد شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
کریستین برومبِرژه برگردان و تلخیص امیر صیاد

خوردنی‌ها گاهی حتی در نام خود نیز نشانی از خاستگاه و اصالت خود در بر دارند: کلم بروکسل1، سالاد نیسوئَز2، اسپاگتی بولونِز3، استیک تارتار4، کوفته تبریزی، و بسیاری نمونه‌های دیگر. در عین حال، مردمان و گروه‌های قومی نیز، گاه توسط عادات غذاییشان (که عموما بارِ منفی‌ دارد) مورد اشاره قرار می‌‌گیرند: ا‌نگلیسی ها، فرانسوی ها را "قورباغه خور"5 و در مقابل فرانسوی‌ها نیز ا‌نگلیسی‌ها را "رُسبیف"6 و هر دوی آنها ایتالیایی‌ها را "ماکارونی‌" می‌‌نامند. در افغانستان، ازبک‌ها را "رشته خور"7 و در ایران اعراب را "سوسمار خور" لقب می‌‌دهند.

این القاب نه تنها میانِ ملل، بلکه در داخل مرز‌های یک سرزمین نیز می‌‌توانند وجود داشته باشند. مثلا در فرانسه، ممکن است اهالیِ منطقه ای، اهالی منطقه ی همسایه ی خود را از خود پایین تر شمرده و برای توصیف موهنانه ی آنان از القابی چون "حشره خوار"، "آشغال خور"، "مگس خوار"، یا "تفاله خور" (به پسوند "خور/خوار" در پایان همه ی آنها دقت کنید) استفاده کنند. علاوه بر خصوصیات گروهی افراد، استفاده از اصطلاحات مربوط به غذا‌ و ذائقه، گاه برای توصیف ویژگی‌های فردی هم به کار می‌‌روند. مثلا فردی که اندام فربه و گردی داشته باشد را "رولی پولی‌"8، یا بانویی که بسیار لاغر باشد را "به نازکی پَنکِیک"9 توصیف می‌‌کنند. این توصیفات حتی از توصیف ظاهر هم فراتر رفته و برای توصیف خصوصیات انسانی‌ و اخلاقی‌ نیز به کار می‌‌روند. مثلا در فرانسه، یک فرد مهربان "به خوبیِ‌ نا‌ن تازه" است. یا در بسیاری از کشور‌ها ممکن است دختری "عسل" و یا "به شیرینی‌ شکر" باشد. یا در ایران افراد بذله گو را "با نمک" (و برعکس آن را بی‌ نمک) توصیف می‌‌کنند. 

اما منشأٔ و مبدأ چنین توصیفاتی کجاست؟ چگونه می‌توان پیوند میان غذا و چنین توصیفات و ادراکات عوامانه ای را در قالبی منطقی توضیح داد؟ این مقاله به بررسی‌ این موضوع در منطقه ی جغرافیایی شمال ایران (گیلان) می‌‌پردازد.

 

"نا‌ن خور"‌ها در مقابل "برنج خور" ها

رشته کوه‌های البرز شاید مهمترین علت تفاوت چشمگیر فرهنگی‌ در میان ساکنان دو سوی این رشته کوه (مردم شمال ایران و مردم غرب ایران) باشد. تفاوت آب و هوایی‌، تاثیر به سزایی در شیوه ی معیشت و زندگی‌ ساکنان این منطقه و متمایز کردن خصوصیات و ویژگی های آنها از یکدیگر داشته است. از سویی در شمال، استان گیلان با دارا بودن آب و هوایی‌ مرطوب و نیمه گرمسیری، بستری ایده‌آل برای کشت برنج و مرکبات، و همچنین کاشت چای برای معیشت مردمانش فراهم آورده است؛ از سویی دیگر در غرب و مرکزِ رشته کوه، استان‌های همسایه یعنی‌ تهران و آذربایجان با داشتن آب و هوایی‌ نسبتا  معتدل و خشک، اقتصاد روستایی خود را بر پایه ی زرع جو و گندم و همچنین دامداری بنا کرده اند. اختلاف در شیوه ی معیشت، فرهنگ، آداب و رسوم در دو سوی البرز چنان متمایز از یکدیگر است که برخی‌ "گیلان" را [از نظر فرهنگی‌] تافته ی جدا بافته و جدا از ایران زمین می‌‌دانند.10 در این راستا، عادات غذایی‌ و فرهنگ آشپزی این خطّه، می‌‌تواند بسیار روشنگر باشد

امروزه غذای‌ ایرانی‌‌ها در عین دارا بودن تفاوت های بسیار، از وحدتی نسبی‌ نیز برخوردار است. بدین معنی که غذاها و مواد غذایی‌ِ خاص که در گذشته تنها محدود به مناطقی خاص بود، امروزه بر سر سفره ی هر ایرانی‌ در گوشه و کنار این سرزمین یافت می‌‌شوند. برنج که روزگاری غذایی لوکس و خوراک قشر مرفه جامعه بود، امروزه (در ۳۰ سال گذشته) در فقیر‌ترین و محروم‌ترین نقاط ایران به عنوان قوت غالب مورد مصرف قرار می‌‌گیرد. البته بدیهی‌ است که همچنان خوراک روزانه‌ ی مردم، بخصوص روستاییان، با آنچه ما از آشپزی ایرانی‌ و دلفریبی آن در ذهن داریم متفاوت است. "چلو کباب" و یا انواع پلو‌های متنوع و لذیذی (سبزی پلو، آلبالو پلو، لوبیا پلو، باقالی پلو و غیره) که از آشپزی ایران سراغ داریم، عموما محدود به جشن ها، ضیافت ها، پذیرایی‌ از مهمان و مناسبت‌های خاص می‌‌شوند. اما با وجود تمامی این تفاوت ها و شباهت ها، غذای‌ گیلانی ها یا به زبان عموم مردم، "رشتی ها" همچنان بسیار متمایز با غذای‌ دیگر مردم ایران است.

در قلب گیلان، جایی‌ که کشت برنج فعالیت روزمره ی تقریبا تمام مردم منطقه است، یک مرد بالغ به طور متوسط روزی ۹۰۷ گرم برنج مصرف می‌‌کند که این مقدار برابر با ۴۰ تا ۶۵ درصد از رژیم غذایی‌ روزانه ی اوست. برنجی که شمالی ها برای صبحانه یا خوراک پیش از ظهر (قال-یِ-ناهار) می خورند، هم سرد و هم گرم خورده می‌‌شود. این برنج که عموما از باقی‌ مانده ی غذای‌ وعده ی قبل است، اگر سرد خورده شود معمولا همراه با ترکیبی‌ شور یا شیرین و اگر گرم خورده شود معمولا با ترکیبی‌ شیرین آمیخته می‌‌شود. مثلا برنجِ سرد همراه با سیر ترشی، اشپل11، باقالی خام، پیاز و گردو، و برنج گرم همراه با کمی‌ شیر شیرین شده (شیر پَلا) و یا شیره ( -ی خرما یا انگور) خورده می‌‌شود. برای ناهار (به عنوان اصلی‌‌ترین وعده ی غذایی‌ روزانه) و شام معمولا سبزیجات یا املت پنیر (پنیر برشته)، تخم مرغ12 نیمرو، ماهی‌ سرخ کرده، ماست، و یا میوه ی تازه (بسته به فصل شامل هندوانه، خربزه، انگور، و غیره) همراهی کننده ی برنج (کَته) هستند. البته "کَته" با آنچه از طعم و رایحه و ظاهر برنج ایرانی‌ (پُلو) در ذهن داریم و معمولا در ضیافت‌های خاص شاهد هستیم، متفاوت است. کته در حقیقت برنجی است که بسیار سریع و با ساده ترین مواد تهیه می‌‌شود: برای تهیه ی کته، برنج (معمولا دانه کوتاه) را در آب می‌‌ریزند و آن را تا زمانی‌ که آب را به صورت کامل جذب کند، حرارت می‌‌دهند. سپس کمی‌ کره به آن اضافه می‌‌کنند و در آن را می گذارند تا کاملا با بخار بپزد. برنجی که با این شیوه ی پخت به دست می‌‌آید، برنجی فشرده و چسبنده (به اصطلاح "شِفته") است که بافتی کاملا متفاوت با "پلو" یا "چلو" دارد. در پلو و چلو، برنج (معمولا دانه بلند) را برای مدت طولانی‌ در آب می خیسانند، سپس در آب جوش ریخته و پس از نیم پز شدن، آن را آبکش می کنند و اجازه می دهند با بخار دم بکشد. محصول نهایی، برنجی با بافتی یکدست، خشک و دانه ‌های جدا از هم خواهد بود. برنج به عنوان یکی‌ از اصلی‌‌ترین خوراک‌ های مردم گیلان، به صورت های پلو، چلو، کته و همچنین شیرینی‌‌هایی‌ که عموما مخصوص مراسم مذهبی‌ یا خانواد‌گی خاص هستند (برنجک) پخت می‌‌شوند.

پروتئین حیوانی عموما از ماکیان و مرغ‌های خانگی، غاز، ماهی‌ و به میزان بسیار کمتری از گوشت (گوسفند و گاو) تامین می‌‌شود. گیلانی‌ها علاقه خاصی‌ به ماهی‌ (ماهی‌ های‌ فلس دار) دارند. علت این امر البته می‌‌تواند وجود ماهی‌‌های فراوان و گوناگون (کپور، گربه ماهی‌، ماهی‌ سیم، و از همه مهم تر ماهی‌ سفید) در رودخانه ها، تالاب ها، و آب‌های دریای خزر باشد. ترکیب برنج و ماهی‌ یکی‌ از اصیل‌ترین و مشهور‌ترین غذا‌های گیلانی، یعنی‌ "پلو ماهی" است. جالب اینجاست که گیلانی‌ها تا قبل از سال ۱۹۸۳، ماهی‌‌های خاویاری (مثل اوزون برون، تاس ماهی‌، و دیگر ماهی‌‌های بدون فلس که در دریای خزر یافت می‌‌شود) را به دلیل "حرام بودن" مصرف نمی کردند، و تنها پس از فتوای آیت‌الله خمینی بود که مصرف این نوع ماهی‌‌ها "حلال" شمرده شد و به یکی از اصلی ترین غذاهای مردم گیلان تبدیل گشت.

اهمیت گوشت گاو  نیز نباید در میان ساکنان گیلان نادیده گرفته شود. از ۸ کیلوگرم گوشتی که هر گیلانی در سال مصرف می‌‌کند، ۱.۸ کیلوگرم آن گوشت گاو است. این مساله حتی توجه الکساندر چودزکو13 را نیز در میانه ی قرن نوزدهم به خود جلب کرده است. او در این باره می‌‌نویسد: "در میان تمامی‌ مناطق ایران، گیلان تنها منطقه‌ای است که نه تنها گوشت گاو در آن خورده می‌‌شود، بلکه در بازار‌های آن هم به فروش می‌‌رسد. در حالی‌ که در دیگر مناطق ایران، مردم عموما از گوشت گاو بیزارند."14

به نظر نمی‌‌رسد مصرف نا‌ن در استان‌های کرانه ی جنوبی دریای خزر قدمت زیادی داشته باشد. برخی‌ از مردم منطقه ی تالش می‌‌گویند: اگر ۳۰ سال پیش کسی‌ حرفی‌ از نا‌ن می‌‌زد، اولین سوالی‌ که برای ما مطرح می‌‌شد این بود که "اصلا نا‌ن چه هست؟"15 در مقابل، نا‌ن یکی‌ از اصلی‌‌ترین و پر رنگ‌ترین مواد غذایی‌ بر سر سفره‌های غیرگیلانی هاست. وجود نا‌ن بر سر سفره ی آنها، تعبیر به توانگری و آرامش در خانه است. این نماد ملی، گاهی چنان اهمیت می‌‌یابد که حتی "فرد گیلانی که نا‌ن در سفری غذای‌ او [لااقل به اندازه ی برنج] چندان طرفدار ندارد، برای اینکه توسط همکیشانش به تنگدستی یا بی‌ نزاکتی متهم نشود، نا‌ن را ]حتی از سر ظاهر سازی[ بر سر سفره ی مهمانش قرار می دهد."16 17

          چنان که مشخص است، عادات و رژیم غذایی‌ "رشتی ها" و "عراقی‌ ها"18 آشکارا و از جهات گوناگونی از یکدیگر متمایز است. این تمایز در مواردی از جمله: 

- قوت قالب (برنج برای گیلانی ها در مقابل نا‌ن برای غیر گیلانی ها)؛

- مقام و منزلت غذا‌ها (برنج به عنوان غذایی‌ عادی و روزمره برای گیلانی ها، و به عنوان غذایی‌ مجلسی برای غیر گیلانی ها؛ یا نا‌ن به عنوان غذایی‌ مجلسی برای گیلانی ها، و به عنوان غذایی‌ عادی و روزمره برای غیر گیلانی ها)؛

- اهمیت وجود مواد غذایی‌ خاص در رژیم غذایی (گوشت گاو به عنوان ماده‌ای پر مصرف برای گیلانی ها، و به عنوان ماده ای بسیار کم استفاده برای غیر گیلانی ها)؛

- شیوه های گوناگون آماده سازی ("کته" برای گیلانی ها در مقابل "پلو" برای غیر گیلانی ها؛ یا چای کم رنگ برای گیلانی ها، در مقابل چای پر رنگ برای غیر گیلانی ها)؛

 

به وضوح دیده می‌‌شود. چنین تمایز‌هایی در ساختار آشپزی به عنوان عنصری نیرومند در تعریف هویت "خود" از "دیگران" عمل می‌‌کند.

 

"کله ماهی‌ خور" در مقابل "دهن گشاد"

بد نام سازی و تمسخر عادات غذایی‌ در میان ایرانیان نیز (همانند هر منطقه دیگر در دنیا) دیده می‌‌شود. گیلانی ها، از میان تمام عادات غذایی‌ همسایگانشان، به یک ویژگی‌ بیش از هر ویژگی دیگر به دیده ی تحقیر می‌‌نگرند: خوردن نا‌ن. از نظر گیلانی ها، مردم تهران اکثر اوقات مشغول جویدن نا‌ن آن هم با دهان باز هستند. از این رو، گاه صفت "دهان گشاد" را برای آنها به کار می‌‌برند. از نظر آنها، تهرانی‌‌ها "نا‌ن خالی‌ خور"هایی‌ هستند که برنجِ گیلان برای آنها رویایی حسرت برانگیز است. نا‌ن تا چندی پیش (پیش از ۳۰ سال گذشته) برای گیلانی‌ها هم مایه ی تمسخر و استهزا و هم تهدیدی جدی به حساب می‌‌آمده است. رابینو و لوفونت می‌‌نویسند: "گیلک نا‌ن نمی‌‌خورد. او چنان نا‌ن خوردن را با اصول و استاندارد‌هایش مغایر می‌‌بیند که هنگامی که از همسرش عصبانی‌ می‌‌شود به او می‌‌گوید: نان بخور و بمیر."19 همچنین از قول آرتور کانولی20 در حدود سال 1830 می نویسند: "والدین گیلک هنگامی که می‌‌خواهند فرزندشان را از عقوبت شیطنت‌های بچه گانه بیم دهند، او را تهدید به فرستادن به "اراک" (عراق) می‌‌کنند: جایی‌ که در آنجا باید تا آخر عمر از مجازات نفرت انگیز خوردن نا‌ن رنج ببرد. در مقابل، غیر گیلانی‌ها برای نا‌ن جایگاهی رفیع قائلند و عطر و طعم و جلوه ی نا‌ن چنان در میانشان ستایش می‌‌شود که می‌‌گویند: نا‌ن اینجا، آب اینجا، کجا رَوَم به از اینجا؟

از میان غذاهایی که گیلانی‌ها به آن علاقه دارند، زیتون [پرورده]، گوشت گاو و ماهی‌ در فهرست غذاهایی قرار می‌‌گیرند که غیر گیلانی‌ها از آن بیزارند. این بیزاری چنان عمیق است که حتی با شنیدن نام این غذا‌ها بسیاری از آنها چهره‌ای منزجر به خود می‌‌گیرند. آنها برای استهزا و ابراز بیزاری از گیلانی ها، آنها را "کله ماهی‌ خور" خطاب می‌‌کنند. گیلانی‌ها از این لقب کاملا آگاهند و با اینکه علت این امر را حسادت همسایگانشان می‌‌دانند که در تمام طول سال نه ماهی‌ تازه نصیبشان می‌‌شود و نه برنج فراوان می‌‌خورند، اما در عین حال هنگامی که غریبه‌ای (غیر گیلانی) در میان آنهاست، از خوردن کله ماهی‌ پرهیز می‌‌کنند یا خود را به آن بی‌ علاقه (و حتی گاهی متنفر از آن) نشان می‌‌دهند.

به طور کلی‌، ارائه ی چنین تصویری (که عموما توهین آمیز هستند) از "دیگری" و جدا کردنِ "او" از "من" با توجه به عادات غذایی‌، "او" را در دسته ی افرادی قرار می دهد که با هویتِ "من" ناسازگاری دارند. در واقع این امر، مکانیزمی در جهت متفاوت ساختن "خود" از "دیگری" است. به بیان دیگر می‌توان گفت که "هراس از غذای‌ غِیر"21، در حقیقت نوعی‌ ابراز هویت و برتری جویی‌ نسبت به دیگران است.

 

"رشتی" کیست؟

قومیت‌های مختلف به انحای گوناگون خود را از اقوام دیگر جدا (و برتر) می‌‌دانند. این تعصّب و برتری جویی‌، خود را در میان قضاوت ها و تصورات عوامانه ی اقوام از یکدیگر نشان می‌‌دهد. اما آیا این تصورات و رفتار‌های عوامانه (که عموما طبیعتی کنایه آمیز و تمسخرگونه دارند)، با تصورات و رفتارهای کنایه آمیزی که در باره ی عادات غذایی‌ و آشپزی میانشان دیده می‌‌شود (که پیشتر بحث شد)، ارتباطی‌ ندارد؟ در این بخش، با نگاهی به مردم منطقه ی گیلان به بررسی‌ ارتباط میان این دو و نقش غذا در شکل گیری خلق و خوی مردم یک منطقه می‌‌پردازیم. اما پیش از آن، ابتدا مهمترین مولفه‌های هویتیِ یک "رشتی" را از دیدگاه غیر رشتی‌ها (بخصوص تهرانی‌ ها) مرور می‌‌کنیم. شاید بهترین منبع برای این منظور، جوک‌ها و حکایت‌های طنز کنایه آمیزی باشد که ساکنین تهران درباره ی ساکنین گیلان برای هم تعریف می‌‌کنند. این منابع شفاهی، می‌‌تواند گویای تصویر کلیشه ای و قالبی ای باشد که قومی (در اینجا تهرانی ها) از قومی دیگر (در اینجا گیلانی ها) در ذهن دارند.

 "جوک‌های رشتی"، ساکنین منطقه ی گیلان را مردمی ساده، زودباور و سبک مغز تصویر می‌‌کنند. اما "سست عنصریِ جنسی‌" شاید مهمترین ویژگی‌ رشتی ها در این جوک‌ها باشد. در بیشتر این جوک ها، تصویری که از یک مرد رشتی ارائه می‌‌شود، مردی است که مثلا از اینکه پسرش به جای اینکه شبیه قصاب محله ای دیگر باشد، بیشتر شبیه قصاب محله ی خودشان است خوشحال است، و یا با اینکه از رابطه ی همسرش با معشوقه اش اطلاع دارد، اما به خود زحمت نمی‌‌دهد که با او روبرو شود. چنین تصویری از رشتی‌ها باعث شده است که "کمر سُست" دومین لقبی باشد که [پس از کله ماهی‌ خور] به آنها تعلق می‌‌گیرد. عبارات و اصطلاحات زیادی برای توصیف این وجه از ویژگی‌ رشتی‌ها درباره ی آنها به کار می‌‌رود که با کمی‌ دقت در می‌‌یابیم که چندان بی‌ ارتباط به غذا و عادات غذایی‌ این قوم نیستند. برای مثال "بی‌ رگ" به صورت تحت الفظی یعنی‌ شخصی‌ که از داشتن منبع اصلی‌ خون رسانی، یعنی‌ رگ بی‌ بهره است و در نتیجه "کم خون" است. یکی‌ از مهمترین عوارض کم خونی (یا آنِمی) در مردان، ناتوانی جنسی‌ است. به علاوه، هر قطره‌ منی‌ مساوی با ۴۰ قطره‌ خون است و در نتیجه شخص کم خون نه تنها از ناتوانی جنسی‌، بلکه احتمالا از عدم قدرت باروری نیز رنج می‌‌برد. چنان که آمارها نشان می دهد، استان گیلان یکی‌ از بالاترین آمار‌های کم خونی را داراست که این امر ارتباط مستقیم با روش تغذیه و مواد مورد مصرف گیلانی‌ها (مثل باقالی) دارد. نمونه ی دیگری از این دست "بی‌ بخار" است که یعنی‌ شخصی‌ که از او بخاری بر نمی خیزد و در نتیجه سرد است که این مورد نیز رابطه با مواد غذایی‌ پراستفاده ی گیلانی‌ها دارد که عموماً غذاهای "سردی" هستند (ماهی‌، برنج، تخم مرغ، سبزیجات، ...).

***

"تصورات عوامانه ی منتسب به مردم یک منطقه" در کنار "ویژگی‌‌های غذایی‌ و آشپزیِ" آن را می‌‌توان دو جزء تشکیل دهنده ی یک سیستم واحد دانست که مستقل از یکدیگر عمل نمی‌‌کنند. ویژگی‌های غذایی‌ یک منطقه، تنها محدود به حوزه ی تغذیه نیست، بلکه منبعی‌ مهم برای شناسایی تفاوت‌های اجتماعی‌ و بررسی علت این تفاوت‌ها از طریق ارتباط با حوزه‌های دیگر همچون نژاد شناسی‌ قومی، سیما شناسی‌ و اقلیم شناسی‌ است. بررسی‌ این پدیده‌ها در کنار یکدیگر و بخصوص از طریق متافولکلور بستری مناسب جهت فهم بهتر و عمیق تر ماهیت این تفاوت‌ها می گستراند. رژیم غذایی‌ اقوام گوناگون، ارتباطی‌ عمیق با خصوصیات قومی منتسب به قومی خاص و تفاوت میان اقوام گوناگون دارد. بر این اساس، برای مثال شهرتِ مرد‌های گیلانی در خصوص ناتوانی و راحت طلبی جنسی‌ منتسب به آنها را می‌‌توان در رژیم غذایی‌ این گروه و مصرف غذاهایی چون برنج، ماهی‌، سبزیجات و میوه (که همگی‌ سرد و مرطوب هستند) ریشه یابی‌ کرد. البته این تنها یکی‌ از ده ‌ها فرضیه ی موجود در این حوزه بوده، و به قصد روشن ساختن ارتباط میان دو عنصر مستقل "غذا" و "خلق و خو"ی اقوام مختلف می‌‌باشد. توجه به این اصل، می‌‌تواند بستری مناسب را برای فهم بهتر و دقیق تر ارتباط "غذا" و "هویت" به عنوان دو جز مستقل اما مرتبط در حوزه انسان شناسی‌ فراهم آورد.

 

یادداشت:

1-     پایتخت بلژیک

2-     "نیسوئَز" (niçoise) در فرانسه به معنای "اهل شهرِ نیس، منسوب به شهر نیس" (از شهرهای فرانسه) است.

3-     "بولونِز" (bolognese) به معنای "اهل شهرِ بولونیا، منسوب به شهر بولونیا" (از شهرهای ایتالیا) است.

4-     منطقه ای در غرب مرکزی فدراسیون روسیه

5-     "قورباغه خور" اشاره به خوراک پای قورباغه دارد که جزو مرسوم‌ترین غذا‌های فرانسوی است.

6-     "رُسبیف"  (le rosbif)اشاره به رُست بیف (Roast Beef) ، یکی‌ از اصیل‌ترین غذاهای‌ ا‌نگلیسی دارد. فرانسوی‌ها معتقدند آشپزی ا‌نگلیسی نسبت به آشپزی فرانسوی در مرتبهٔ بسیار نازلتری قرار دارد. مصداق بارز این موضوع را نیز، نحوه ی تهیه ی رست بیف می‌‌دانند و این شیوه ی پخت گوشت گاو را مورد تمسخر قرار می‌‌دهند . در این روش گوشت در فر، اجاق و یا بر روی شعله پخته می‌‌شود.

7-     به خاطر مصرف زیاد "نودِل" یا همان ماکارونی رشته ای

8-     از پودینگ های سنتی‌ انگلستان که شکلی‌ گرد دارد

9-     کیک تابه ای

10-  مارسل بازن و کریستیان برومبرژه. گیلان و آذربایجان شرقی : نقشه ها و اسناد مردم شناسی. ترجمه مظفر امین فرشچیان. تهران 1365 ش.

11-  تخم ماهی‌ یا دیگر جانوران دریایی‌

12-  تخم مرغ، نقش بسیار مهمی‌ در آشپزی خطه ی گیلان ایفا می‌‌کند. در این رابطه، می‌‌توان از دو غذایی‌ که تخم مرغ در آنها نقشی‌ هسته‌ای دارد یعنی‌ "میرزا قاسمی" و "باقالی قاتوق" نام برد. اهمیت تخم مرغ در این غذا‌ها خصوصا در باقالی قاتوق به میزانی است که شمالی‌ها در این باره مَثَلی‌ دارند که می‌‌گوید: "باقالی قاتوق بی‌ مُرغانِه، هَفتا الاغ تی‌ مهمانِه." (باقالی قاتوق بدون تخم مرغ، مانند این است که از هفت الاغ به عنوان مهمان پذیرایی‌ کنی‌.)

13-  شاعر، اسلاوشناس و ایران شناس لهستانی 

14-  الکساندر چودزکو (1850). گیلان: جغرافیا و تاریخ کشور‌های کرانه ی جنوبی دریای خزر. ص 203.

15-  مارسل بازن. طالش: منطقه ای قومی در شمال ایران. ترجمه مظفر امین فرشچیان. موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، شهریور 1367.

16- الکساندر چودزکو (1850). گیلان: جغرافیا و تاریخ کشور‌های کرانه ی جنوبی دریای خزر. ص 204.

17- البته امروزه این روند تغییر کرده و نا‌ن تقریبا در هر سه وعده ی غذایی‌ و همراه لبنیات (معمولا ماست یا پنیر)، خورش ‌های مختلف، آبگوشت و یا آ‌ش بر سر سفره ی گیلانی ها مصرف می‌‌شود (معمولا به صورت لقمه). در بسیاری از خانه ها، هنگام چیدن سفره همراه با هر بشقاب، یک عدد نا‌ن لواش هم به عنوان جزء لاینفک وعده ی‌ غذایی‌ کنار آن گذاشته می‌‌شود.

18- گیلانی ها به قصد تمسخر و با پتانسیل بدنام سازی، سرزمینهای جنوبی که آن زمان به تسخیر اعراب درآمده بود را "عراق" و ساکنان آن را "عراقی" می نامیدند که اشاره به "عراق عجم" دارد. این ناحیه در مرکز ایران واقع شده و از غرب به کوه‌های زاگرس، از شرق به کویر، و از شمال به کوه‌های البرز منتهی می‌شود. تهران، اراک، کرمانشاه، همدان، اصفهان، ری، قزوین، کاشان، قم و تفرش از شهرهای عمده ی این ناحیه بوده‌اند.

19- رابینو و لوفنت (1910). کشت برنج در استان های جنوبی استان گیلان و کرانه ی دریای خزر. سالنامه ی دانشگاه ملی کشاورزی مونت پلیه. شماره 10، ص 63-130.

20- افسر اطلاعاتی، جهانگرد و نویسنده انگلیسی در آسیا خصوصاً آسیای میانه

21-  gastrophobia for exo-cooking اصطلاحی بود که کلود فیشلر، جامعه شناس و انسان شناس فرانسوی در سال 1979 آن را برای نخستین بار به کار برد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 43 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :